يک آشنا...

راه‌بندون لعنتی رو تازه پشت سر گذاشته بودن و طبق یه قانون نانوشته، همه گاز ماشینا رو گرفته بودن؛ انگار که می‌ترسیدن دوباره گیر بیفتن...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

روی صندلی جلو کنار راننده نشسته بودم و غرق بازی زیبای ابرها و آفتاب دم غروب این روزهای تهران بودم که خیلی قشنگ شده ... دیدمش که تنهاست و زده کنار و بی‌توجه به همه اونایی که قِژقِژ دارن از کنارش رد می‌شن داره با دوربین موبایلش از این منظره عکس می‌گیره... یه راننده تاکسی مثل همون راننده‌ای که من کنار دستش نشسته بودم... احساس خوبی بهم دست داد... انگار که یه آشنا رو دیده باشم...

/ 0 نظر / 4 بازدید