دينگه‌مارو...

 دينگه مارو را اول دفعه بالاي كوهي ديده اند. پيرزني بوده كه با هيكل قوزكرده اش قله ي يكي از كوه ها نشسته بوده. به باباي "سور" خبر مي دهند كه در فلان جا و فلان كوه، هيكل پيرزني بر بالاي قله ي كوهي ديده شده. باباي "سور" به همراه آدم ها و دختران هوا، مي رود طرف همان كوه و پيرزن را كه قيافه ي وحشتناك و زشت داشته مي بينند و وحشت مي كنند. باباي "سور"‌ از وي مي پرسد كه تو كي هستي. و پير زن جواب مي دهد كه من "زار" هستم و اسم من "دينگه ما رو" است و اين جا قدمگاه من است.

--------------------------

بخوانيدش که دلنشين است و ديدنی... حکايت آن پرنده....

/ 0 نظر / 5 بازدید