به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

يه مرد...يه کوه...يه سوال....

صدای چهچه بلبلای کوه که از دیدن تو احساس خطر کردن فضای دره رو پر کرده،از جلوی پات ماری به زیر صخره می خزه...

داری می ری که از شیب بالا دست،پشت سرت،صدای پرواز گنگی می شنوی،سرتو که بر میگردونی فقط سایه ای رو می بینی که گم می شه؛که یهو یکی از روبروت می پره ،تفنگو میاری بالا،نشونه میگیری،کمی ازش جلو میزنی و...

داری ملق زدنشو توی شیب کوه می بینی،پرپر می زنه و به سمت پایین خودشو غلت میده،از این می ترسی که خودشو از سختونا پرت کنه پایین و دیگه دستت بش نرسه،یه بار دیگه دقیق نشونه می گیری...

این بار دیگه آروم می گیره،آرومِ آروم،مثل دره که دیگه حالا ساکتِ ساکت شده،بته کنگر خشکیو نشون می کنی که بعدا بتونی پیداش کنی.

همونجا می شینی و به یه تخته سنگ تکیه می دی-سرمای سنگو توی پشتت حس میکنی-تفنگو بدون اینکه فشنگ عوض کنی می گیری توی بغلت،لوله شو میچسبونی به گونه ات...

همونجا می شینی و به یه تخته سنگ تکیه می دی-سرمای سنگو توی پشتت حس میکنی-تفنگو بدون اینکه فشنگ عوض کنی می گیری توی بغلت،لوله شو میچسبونی به گونه ات...

اونم سرده ولی نه به سردی سنگ،یه سیگاری می گیرونی و به کف دره خیره می شی،نگاهت از روی بته کنگر رد میشه و تو داری به این فکر می کنی که چرا شکار؟

 


یکشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا