به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

به لبخندی می ارزد...

پارسال همین موقعها تهران یه چند روزی بارندگی خیلی شدیدی داشت،از هفته قبلش یکی از دوستان خیلی گرامی که به تازگی هم تجدید فراش نموده بودند؛به بنده پیشنهاد دادند که برای هفته آینده روز پنجشنبه در معیت gf گرامیشان و تنی چند از دوستان gf گرامیشان که آنها  هم از زوج های مرتب و البته غیر مرتب تشکیل می شدند یه برنامه کوه داشته باشیم!

خلاصه بعد از کلی اصرار دوستمونو انکار بنده،اینجانب که در ترافیک مرام و بن بست معرفت  گیر افتاده بودم،یک جلسه کلاس آمارو دودر نموده و دعوت ایشان را لبیک گفتم!

شب پنجشنبه پس از گذاشتن قول و قرار های نهایی مشغول کوله چیدن شدم و با توجه به شرایط بد جوی تمام چیزهایی رو که فکر می کردم ممکنه لازم شه توی کوله چپوندم و تلفنی دوباره به دوست عزیزم و تذکراتی راجع به هوای بد فردا و اینکه چی بپوشنو، چی بیارنو از این حرفا.صبح که از در زدم بیرون،بارون و تگرگ شدیدی مشغول به باریدن بود؛همونجا ازدم در به دوست خوبم زنگ زدم که بابا این برنامه رو کنسل کن،هوا خرابه اذیت میشینو از این حرفا،که دیدم نه بابا دوستمون آتیشش از این حرفا تندتره که به حرف ما گوش کنه و با دیدن چهره محبوب دامنش از دست برفته و تازه با دیدن این هوا حس آرتیست بازیشو قهرمان نماییش جلوی gf  محترم گل کرده و با گفتن این جمله"حتی اگه سنگم بباره...."آب پاکی رو ریخت رو دست ما!

طبق معمول نفر اول بودم که رسیدم سر قرار توی میدون تجریش آب وایستاده بودو باران هم شدیدا میبارید،خوشبختانه دوستان خوش قول بودند و من بیچاره بیشتر از یک ربع زیر باران منتظر نشدم.دوستان حسابی توصیه های بنده رو گوش کرده بودن و حتی بیشتر: چون علاوه بر عطرو ادکلن و شلوارای اتو کشیده و استفاده از انواع واقسام ژل و کتیرا و روژ و لاک و سرخاب و سفیداب و نیز بقیه افزودنی های مجاز و غیر مجاز همه بدون استثنا کفشهای تخت صاف با پاشنه های پنج سانتی پوشیده بودن...

در این میان یکیشون به وسیله ای به نام چتر مجهز بود و بقیه هم پالتو های ردیفی پوشیده بودند که واقعا توی اون بارون شدید فاز می داد،دراین میان دستکش پارچه ای یکیشون با حاشیه خز دوزی شده دیگه منو کشت!

تنها وصله ناجور گروه من بودم،تصور کنید: کلاه و دستکشو بادگیر به اضافه کفش کوه و گتر و البته عجیبتر از همه وسیله ای به نام کوله پشتی!

خوشبختانه سر افراد گروه به کمتر از پلنگ چال هم فرود نمیامد حتی یه لحظه زمزمه ای هم به گوش خورد که از پلنگچال بریم ایستگاه پنج با تله برگردیم پایین!!!

خلاصه سوار مینی بوسای لکنته درکه شدیم و رفتیم،به کوه که رسیدیمو کمی بالا رفتیم باران تبدیل به برف شدو البته از شب قبل هم اونجا برف باریده بود،بروبچ که به علت رمانتیک شدن فضا کنترل خودشونو از دست داده بودن همه رفتن تو مایه های love و گلوله برفی عاشقانه پرت کردن(یعنی اول گلوله رو به ببوسی بعد محکم بزنیش تو سر معشوق!!!) که این امر باعث یخ کردن دست یکی از همین نوادر روزگار شد؛در اون لحظه بود که حس کردم این دستکش گرم و نرم در دستان بنده حقیر زیادی است و البته نگاههای دوستان نیز موید همین قضیه بود!بنابراین دستکش را دودستی تقدیم کردیم که البته اولین شهید این راه بود بعد از آن کلاه و پلیور اضافه و یخ شکن و خلاصه کل مایحتوی کوله به سرنوشت دستکش بیچاره ام مبتلا شدند!!!

برای اینکه دیگه طولانی نشه شرح کامل سفرو نمی نویسم فقط همینو بگم که توی همه کافه های سر راه یه چایی خوردیم و البته در حین همین مراسم چای خوردن از تمام مطالب نوشته شده در مجلات خانواده و زندگی اعم از سبز و قرمز و آبی...مطلع شدم وتوسط یکی از دوستانی که زحمت آوردن کلاهمو می کشید از سرنوشت خودم تا پنج سال نوری آینده هم مطلع شدم!!!

خلاصه پلنگچال به آب زغال چال تبدیل شدو راه سه ربع ساعته رو توی سه ساعت وربع رفتیم و حوالی بعد از ظهر بود که برگشتیم پایین توی میدون درکه.اتفق جالبی که اونجا رخ داد: همون عزیزی که زحمت آوردن یخ شکنهای منو کشیده بود می خواست برفهای چسبیده به ته یخ شکن را با استفاده از شیر آب داخل میدون بشوره(تا حالا دیده بودین کسی برفو بشوره؟)و منم که تاب دیدن این همه حس مسئولیت پذیری و فداکاری رو نداشتم مانع ایشان از انجام این کار شدم که البته فایده ای نداشت!!!

موقع خداحافظی بودو دل کندن از اون جمع بسیار سخت،که با گذاشتن قرار برای هفته دیگه کمی دل کندن رو قابل تحمل ترکردیم و برای هفته دیگه دوستان متفق القول از بنده درخواست جایی رو کردند که بارونش کمتر خیس کنه،گِلاش کمتر به کف کفش بچسبه و یخهاش هم اینهمه لیز نباشه و البته ساعت قرار هم ده صبح به بعد باشه که برای make up مجبور نباشن ساعت چهار صبح از خواب بیدار شن!

توی این لحظات از اینکه دوستان وصله ناجوری مثل منو با خودشون بردن کوه و حتی برای برنامه آینده هم منو دعوت می کردن به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بودم به طوری که کنترل هیجانات درونیم برایم بسیار سخت شده بود.که خوشبختانه یکی از دوستان به فراست نکته را دریافت نمودند و با لحنی آکنده از تعجب فرمودند:"علی آقا مثل اینکه شما برای رفتن خیلی عجله دارین!!؟"

 

*راستی نظرتون راجع به طراحی جديد چيه؟

 

 


چهارشنبه ۳ دی ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا