به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

يک خاطره:

حدود ۳هفته پيش برنامه ای داشتيم برای رفتن به آهاروشکراب از مسير قله توچال حال شرح برنامه:

اول اينکه همين ۴تا شاخ شمشادی بوديم که در عکس پايين مشاهده ميفرماييد

صبح حدود ساعت ۷ديگه راه افتاديم برای قله, تصميم گرفتيم به خاطر سنگينی کوله ها از همان مسير روتين شيرپلا-جاپناه اميری-قله توچال بريم که زمان کمتری توی راه باشيم.

بعد خوردن صبحانه تو شيرپلا و برداشتن آب به مقدار کافی(چون ديگه تا قله آب نيست! البته اگه روی قله به بی آبی برخورديد با راه پيمايی حدود ۳۰ دقيقه ميشود از ايستگاه هفت تله کابين آب تهيه کرد)اصولا توی کوه مخصوصا تابستان در مصرف آب نبايد مضايقه شود چون باعث خستگی زياد و گرمازدگی(بالا رفتن درجه حرارت بدن)ميشود.

به جانپناه اميری که رسيديم تقريبا کسی نبود و مثل هميشه کثيفو پراز آشغال

بعد از استراحت کوتاهی سمت قله راه افتاديم وحدود ساعت ۳ قله بوديم توی جانپناه قله جای سوزن انداختن نبود به ناچاربرای خوردن ناهار با وجود باد شديدی که می وزيد به بيرون ازجانپناه کوچ کرديم    

بعد از يکی دو ساعت قله خلوت خلوت شد ما مانديمو يه پيرمرد برازجونی که به عشق توچال از براز جون به تهران اومده بود و به گفته خودش همون روز صبح از اتوبوس پياده شده بود.

ما هم نشستيم به گپ زدنو صحبت خلاصه جای همتون خالی توی اون چند ساعت  تا غروب صفايی کرديم يه دنيا منظره از درياچه سد لتيان شروع کن برو دماوند بيا توی روستاهای دامنه جنوبی توچالو بعدش کوهای سر به فلک کشيده شماليو برو تا خورشيدی که در کار شدن بود...

بابا به خدا کوه همينه همين ديدنها لذت بردنها وسرمست شدنها(قابل توجه دوستانی که فقط رکوردای زمانی براشون مهمه !!!! )

خلاصه غروب خورشيد هم بر روی هومند به نظاره نشستيم وه که چه زيبا بود !

مريخ هم از افق جنوب شرقی طلوع کرده بود بسان ستاره ای نارنجی  

تهران هم که ديگه هيچی تبديل شده به يه رشته کلاف در هم پيچيده نورانی

خلاصه عالمی بود!!!

شامو توی نور شمع( به سبک کاملا رومانتيک!)صرف شد و کيسه خوابارو پهن کرديمو خوابيديم !!!

آقا چشمت روز بد نبينه بعد از يه دو ساعتی تازه سرو کله شبرو ها شروع شد به طوری که ساعت ۳ صبح ديگه برای وايستادنم جا نبود ! خلاصه خواب بی خواب ما هم ديگه نشستيمو جامونو به تازه واردا داديم !!!

۲-۳ ساعت باقی مانده تا صبح هم به شوخی خنده گذشت و روشن که شد صبحانه رو خورديمو راه افتاديم...

برای رسيدن به شکراب دوراه وجود دارد:

۱- مستقيما از خود قله به سمت شمال سرازير شويم و پس از گذشتن از دره ايگل وارد دره شکراب شويم.

۲-از قله به گردنه شهرستانک(ايستگاه هفت) برويم و از آنجا پس از دور زدن قله قزگوزنچال مستقيما وارد دره شکراب شويم.

که ما راه دوم را انتخاب کرديم:

اين مسير احتياج به برداشتن آب زياد ندارد,يک ساعت اول مسير خشک است بعد از طی ۱ ساعت اول به چشمه های متعددی در مسير بر ميخوريد!!

از ايستگاه هفت به سمت شمال از روی مسير پاکوب راه را پيش ميگيريم بعد از کمی راه به سمت چپ منحرف می شود و به طرف گردنه کوچکی که در جلو ديده می شود ادامه پيدا ميکند در اين قسمت زمين با فرشی از چمن پوشيده شده است بعد از عبور از گردنه حدود ۱۵ دقيقه راهپيمايی کافيست تا  به اول سراشيبی دره شکراب برسيم از اينجا به بعد مقصد به وضوح معلوم است :درختان ته دره

سراشيبی شديد و به شدت سنگلاخ است ما در حدود ۱ساعت طول کشيد تا آن را پشت سر بذاريم بعد از اين قسمت وارد پهندشتی به غايت زيبا ميشويم صدای کبکها لحظه ای قطع نمی شود و البته صدای تير تفنگ شکارکشی غير مجاز!!!

بعد از عبور از دشت وارد دره باغ شکراب ميشويم در ابتدای ورود ۲ مطلب توجه ما را به خود جلب کرد:

اول:چشمه آبی که از زور سردی آبش دست را بيش از چند لحظه نميشد در آن نگه داشت که در اين موقع از سال تعجب بر انگيز بود!!!

دوم:رفتار تقريبا غير دوستانه اهالی

بعد از رسيدن به شکراب سراغ امامزاده آن را گرفتيم که به هر چی شبيه بود جز امامزاده در هر گوشه اش بساط قليانو کباب و ... به راه بود!!!

ناهارو همانجا خورديم و به سمت اهار راه افتاديم راه شکراب به آهار شبيه راه درکه به پلنگ چاله البته کمی قشنگتر و حدود ۱ساعت به طول ميکشد.

خلاصه ما حدود ساعت ۲:۳۰ توی ميدان اصلی آهار بوديم.

واما قسمت بد ماجرا,برگشتن از اهار به تهران:

تنها وسيله عمومی که به سمت تهران ميآيد اتوبوس شرکت واحد هست که به گفته اهالی ساعت ۳:۳۰-۴:۰۰ راه ميفته و البته جمعه ها هيچ حساب کتابی نداره!

اگه به اتوبوس نرسی بايد به تاکسی تلفنی که توی فشم هست زنگ بزنی تا برات ماشين بفرستن(البته اگه صلاحيتت تاييد بشه,که برای ما نشد,بعد نيم ساعت معطل شدن و دوباره زنگ زن فرمودن فکر کرديم سر کاريه ماشين نفرستاديم!!!!)

البته ما خوشانس بوديم ,یه کوهنوردی که با وسيله شخصی امده بود ما را سوار کرد و از سرگردانی نجات داد,دستش درد نکنه!!!

با خستگيو بيخوابی اما با دلی شاد به خوونه برگشتيم واين سفر تبديل شد به تجربه و خاطره ای که براتون تعريف کردم.

اميدوارم خوشتون آمده باشد.

خير پيش...

                                                                     


سه‌شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا