به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

گرگ...

دیگه توی سینه کشای* آفتابگیر برفا لکه لکه شده بودند ولی توی سایه ها هنوز برف

 

 یه دست بود و فقط درختای بادوم کوهی بودن که تونسته بودن شاخکاشونو از برفا بکشن بیرون.

آخرای فصل شکار بود و رفته بودم برا کبک،دیگه از دسته های بزرگ کبک هم خبری نبود اغلب یا تک شده بودند یا حداکثر دو تایی سه تایی!

دیگه داشتم برمی گشتم،یه جایی بود که تقریبا خیالم راحت بود که چیزی نیست؛واسه همین تفنگو انداخته بودم رو دوشمو داشتم مناظر زیبای اطرافو نگاه می کردم،دنبال یه منظره زیبای برفی بودم که ازش عکس بگیرم که تو سینه کش روبروم یه حرکتی دیدم؛فاصله زیاد بودو خوب معلوم نبود چی هست!

نشستم به دوربین کشی؛آره حدسم درست بود! از توی دوربین 35×7 واضح واضح بود:یه گرگ بزرگ خاکستری که احتمالا به خاطر دیدن من از جاش بلند شده بود!

داشتم نگاش می کردم که دیدم یه گرگ دیگه ولی کوچیکتر از پشت یه درخت بادوم بلند شدو دنبال اولی راه افتاد-خیلی باشکوه بودند-اونقدر دنبالشون کردم تا هر دوتا از آسمون گداری** رد شدنو دیگه ندیدمشون.

درختیو که دومی از زیرش بلند شده بودو علامت گذاشتم و به سمتش راه افتادم،به خاطرش مجبور شدم یه شیب تند 45 دقیقه برم بالا و بعد از یه کم گشتن و به کمک ردایی که رو برفا بود درختو پیدا کردم-قشنگ معلوم بود که حیوون اونجا خوابیده بوده حتی یه تیکه خیلی کوچیک از کرکاش به شاخه گیر کرده بود-روی برفا دوتا رد دیده می شد؛رد بزرگتر تقریبا اندازه کف دستم بود،یه هوایی بزرگتر!

رفتم زیر درختو همون جایی که حیوون خوابیده بود دراز کشیدم!،سلطان کوهستان جای بسیار خوش منظره ای رو برای خوابیدن انتخاب کرده بود،مخصوصا گله گوسفندی که ته دره مشغول چرا بودند بسیار خوش منظره می نمود...!

 

*   سینه کش=دامنه

** آسمون گداری=خط الراس کوه،مرز بین کوه و آسمان


سه‌شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا