به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

يادم نره...

بچه که بودم,شبای جمعه زمستون که بابام بساط تفنگ و فشنگشو می ورد و پهن می کرد,عطر باروت و بوی آهن روغن خورده,نگاه کردن به کارای بابام که داشت فشنگ پر می کرد,چنان جاذبه و شيفتگی در من ايجاد می کرد که به خاطرش حاضر بودم گريه کنم,التماس کنم و حتی برم شب پشت در بخوابم,که چي؟,فردا بابا من و با خودش ببره شکار,که البته اونم نمی برد و اين داستانا ادامه داشت تا حدود ۱۰-۱۱ سالگی....

ولی حالا می خوام اولين باريو که رفتم شکارو براتون تعريف کنم....

يه خونه بزرگ,وسط يه باغ خيلی بزرگ با ديوارای قطور خشتی گلی با سقفای بلند گنبدی شکل,در و پنجره های چوبی با شيشه های رنگی و يه ايوان بزرگ که بهش مهتابی می گفتنو صبحا و عصرا که آبپاشيش می کردن بوی عطر خاک همه فضا رو پر می کرد,برای يه بچه آپارتمان نشين مثل من حکم مکانی رويايی برای ماجراجويی داشت.

اونجا خونه پدر بزرگ من توی کرمان بود....

بچه بودم,اونقدر بچه که مامانم به عنوان توشه راه شيشه شير همراهم کرد...

بابام تعريف می کنه که تا بساط تفنگو فشنگو باروتو ... اورديم وسط و تا فهميدی که فردا می خواهيم بريم شکار اين قدر اصرار کردی و گريه کردی که بابا(پدر بزرگم)ديگه دلش برات سوختو گفت:اصلا اين بچه فردا با من,اين قدر عذابش مدين(يعنی اذيتش نکنين)و کلی هم با ما ها دعوا کرد که مخالف بردن تو به شکار بوديم.(آخه يه بچه ۳ساله...!!!؟)

منطقه شکار مکانی بود به اسم ((آب مراد)) واقع در شمال غربی شهر کرمان جايی که از ديرباز مکانی بوده برای تفرج و شکار اهالی کرمان...

يه چيزايی مثل چندتا تصوير گنگ يادمه:يادمه که دوتا ماشين بود که يکيش سبز بود,يادمه همه رفته بودنو فقط من و پدر بزرگم کنار ماشينا مونده بوديم و از همه مهم تر يادمه که پدربزرگم با يه دوربين بزرگ بهم آهو نشان داد,همين الان هم خوب دارم می بينمش:يه لکه زرد وسط دشت...

بابام تعريف می کنه که اونروز نتونستيم به آهوها برسيم,آخه پدربزرگم همراهشون نبود,آخه اون پيش من مونده بود,آخه فقط اون بود که آهو گردونی بلد بود,مير شکار اون بود...

الان که فکرشو ميکنم می بينم که حتما چه قدر بيچاره رو به خاطر اينکه منو برده و برنامه اونروزو بهم زده دعواش کردن...

دريغ که ديگه سالهاست اون خونه ديگه ساکنی نداره و اون شلوغی و هياهو جای خودشو به سکوتی غمناک داده,صاحبان اصلی خونه(پدر بزرگ و مادر بزرگم) که ديگه  از پيش ما رفتن و بچه هاشون هر کدام به گوشه ای درگير زندگی پر مشغله خودشون,آن شکارگاه هم ديگه سالهاست در حصاری از سيم خاردار زندانيو و تبديل به منطقه نظامی شده,حتی شبای پر ستاره کرمان هم ديگه دود گرفته و ديگه به اندازه قديم ستاره نداره...

 


چهارشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا