به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

بهشت اگر چه نه جای گنه کاران است...

«چارو» تفنگداری کوتوله بود،جدی،و خیلی مذهبی.در تمام ماه رمضان تا قبل از غروب حتی آب دهانش را قورت نمی داد و وقتی آفتاب داشت غروب می کرد،بی تابی را در چشمهایش می دیدم.با خودش یه بطری داشت پر از نوعی چای مخصوص که با آن ور می رفت و به خورشید نگاه می کرد و می دیدم که «مکولا» تفنگدار دیگرمون نگاهش می کنه،ولی جوری که انگار نمی بیندش.

اسلام خیلی مرسوم بود و بین جوانتر ها آن هایی که مقام اجتماعی بالاتری داشتند،همه  مسلمان بودند.چیزی بود که تشخص می داد؛چیزی برای اعتقاد پیدا کردن در اختیار آدم می گذاشت؛چیزی مرسوم و الهی که برایش هر سال کمی رنج تحمل کنی؛چیزی که تو را برتر از دیگران می کرد،چیزی که عادات پیچیده تری در باب غذا خوردن در اختیار انسان می گذاشت؛چیزی که من می فهمیدم ولی «مکولا» نه می فهمید و نه به آن اهمیتی می داد.نگاهش به «چارو» بود که غروب آفتاب را تماشا می کرد؛با همان نگاه سردو بی روحی که هنگام تماشای هر چیزی که او در آن دخالتی نداشت بر چهره اش ظاهر می شد.

«چارو» مرگبار تشنه بود،و واقعا مومن بود،و آفتاب خیلی آهسته غروب می کرد.به آفتاب نگاه کردم که از بالای درختها سرخ شده بود؛سقلمه ای به«چارو» زدم،و او پوز خندی زد.

«مکولا» بطری آب را با تشریفات به من تعارف کرد.من سرم را تکان دادم و «چارو» باز پوزخند زد.«مکولا» نگاه سردی کرد.و آنگاه آفتاب غروب کرد و «چارو» سر بطری را گذاشت توی دهنش و ته بطری رفت هوا؛سیبکش حریصانه بالا و پایین می رفت.«مکولا» نگاهش کرد و بعد نگاهش را برگرداند...

 

 

 

از کتاب تپه های سبز افریقا

نوشته ارنست همینگوی

 

 


دوشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا