به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

از همه جا....

1- از پشت سنگ سرک می کشم، نگاهمان با هم تلاقی می کند. شک نمی کند... می پرد، ساچمه ها از روی سنگی که بر رویش نشسته بود خاک بلند می کنند.

2- سر کلاس اطفای حریق با تلخندی می گوید: بیشتر بچه های ما به سبب گازهایی که هنگام عملیات اطفا تنفس می کنند بیشتر از 5 سال بعد از بازنشستگی زنده نمی مانند... سی و چار پنج سالش بیشتر نبود و یه پسر یه ساله داشت. توی ذهنم حساب می کنم...

3- همکار جدیدمون رو می گم- آقای بولداگ- زیاد حرف می زنه با اون لبهایی که هیچوقت از هم باز نمی شن یه فِس فِس کردن مثل ماری که تازه زبون باز کرده... بعضی وقتا واقعن دوست دارم یه جوری خفه اش کنم... مثلن بایه چارپاره 9 تایی توی دهنش... فکرش آرومم می کنه... حامد باید یادش باشه جریان شات گان و کلاس علامه...

4- می پرسه: می دونین که چند ساله هما توی آسمون ایران دیده نشده؟ می گه: چی دیده نشده؟

5- به آنان که با قلم تباهی درد را به چشم چهانیان پدیدار می کنند بهاران خجسته باد. می گم چه جالب!!!

6- خبر خوب: حس حیوون بینیم هنوز کار می کنه، سنجاب توی پارک چیتگر... البته از بَنِر لاغرتر بود و  یه شاهین که روی یه کلاغ شیرجه رفت... فک کن بخوای صبحونه کلاغ بخوری!

 

پ.ن-1: خدا رو شکر، مورد 6 رو گفتم.

پ.ن-2: هم دلم برا اینجا تنگ می شه و هم نمیشه. هم نوشتنم میاد، هم نمیاد.  چنتا "هم .... و هم ...." دیگه هم بود!


شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٦

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا