به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

يک رويای بهاری...

روی دامنه‌ی کم شیبی روی چمن‌های شبنم زده، دراز کشیده‌ام. دره سبز بازی منظره زیبایی را جلوی رویم گسترده‌است. دم صبحست و هنوز همه جا بوی علف می‌دهد جیرجیرک سبزی را می‌بینم که با کرختی از ساقه علفی بالا می‌آید تا زودتر خود را به آفتاب برساند... در دامنه سمت چپی پرواز دلیجه‌ای توجهم را جلب می‌کند... تحرک در عین سکون و بعد شیرجه... مثل یک بازی می‌ماند، یک بازی زیبا!

 می‌خواهم با دوربین شکارش کنم؛ به چنگم نمی‌افتد! چه اهمیتی دارد؟ دوربین را کنار می‌گذارم و فقط نگاه می‌کنم... نزدیک‌تر می‌‌آید و من هم بهتر می‌بینم؛ به سرخی می‌زند. سکونش را می‌بینم و سرش را که از گردن خم کرده‌است و پایین را می‌نگرد؛ احساس بی‌وزنی می‌کنم. چرخ‌ می‌زند، می‌چرخم... و ناگهان شیرجه‌ می‌زند، سقوط می‌کنم ...

فکر می‌کنم که می‌توانم لحظه بعدش را پیش‌بینی کنم، اما نمی‌توانم... محوش می‌شوم، غرقش می‌شوم... بیشتر نگاه می‌کنم و بیشتر می‌بینم شاید هم می‌فهمم. سرخوشم کرده‌است... جلوی این همه زیبایی کم آورده‌ام... بغضی گلویم را می‌فشارد...

 

پ.ن: امروز صبح که بیرون رو که نگاه کردم دیدم که درخت آلوچه‌ی توی باغچه جوونه زده... فکر کردم که اونم مثل من انگار امسال واسه بهار عجله داره...


جمعه ٤ اسفند ،۱۳۸٥

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا