به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

آبشار سنگان...

راستش امروز قرار بود بريم شکار ولی خب از ديشب اصلا حسش نبود يعنی يه جورايی اصلا حس کشتن نبود و خودمم بيشتر دوست داشتم با بروبچز برم کوه آخه برنامه برا قله بود و منم که اين برنامه رو خيلی دوست دارم ولی بالاخره به آقای پدر هم قول داده بوديم که فردا رو در رکابشون باشيم!!!!

جالب اينجاست که بابام هم که هميشه پايه اين کاره هم حسشو نداشت,به خاطر همين گفت بريم چمبورک که نزديکه و لازم نيست صبح زود از خونه راه بيفتيم و کلا سيستم شکارش با طالقان که هميشه می ريم فرق می کنه...

قرار شد صبحانه رو خونه بخوريم و بعدش بريم,من بيچاره هم طبق معمول موظف شدم که صبح يه نيم ساعتی زودتر بيدار شم و چای بذارم...

خلاصه صبح پاشدمو رفتم چای گذاشتمو نشسته بودم داشتم چرت بعد خوابو می زدم و به اين فکر می کردم که برنامه امروزمون خيلی سر کاريه(چون مطمئن بودم که امروز اونجا هم خبری نيست)تو همين حالو هوا بودم که يهو به فکرم رسيد اين برنامه رو تبديلش کنم به يه برنامه کوه ولی خب بابام اصلا از کوه های تهران به خاطر شلوغيش خوشش نمياد!!!

به فکرم رسيد که بش پيشنهاد يه برنامه آبشار سنگان بدم(آخه يه بار که با هم رفته بوديم خيلی خوشش آمده بود و به نسبت از جاهای ديگه خلوت تره در عين حال بسيار زيباست!!!).

خلاصه وقتی بيدار شد بش گفتمو شديدا استقبال کرد و ما مسافر سنگان شديم و رفتيم و کلی حال داد, آخه ميدونين خيلی قشنگه,خيلی...

اما يه اتفاق خنده دار هم امروز افتاد که برا اينکه ديگه طولانی نشه فردا براتون می نويسم....  


جمعه ٢ آبان ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا