به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

پر کن پياله را...

پر کن پياله را

کين جام آتشين

ديريست ره به حال خرابم نمی برد

اين جام ها-که در پی هم می شود تهی-

دريای آتش است که ريزم به کام خويش,

گرداب می ربايد و,آبم نميبرد!

 

من,با سمند سرکش و جادويی شراب,

تا بی کران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره انديشه های گرم

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گريز پا,

تا شهر يادها...

ديگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

 

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود در دست

پرواز کن به دشت غم انگيز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نميبرد!

            آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

 

در راه زندگی,

با اين همه تلاش و تمنا و تشنگی,

با اينکه ناله می کشم از دل که:آب...آب!

ديگر فريب هم به سرابم نميبرد!

         پر کن پياله را.... 

 

سروده:فريدون مشيری


پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا