به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

ارتفاع پست

۱ساعته که داری راه ميري,هنوز هيچی نديدی جز چند صدای کوتاه ومنقطع که آن هم از سختونهای اونور دره مياد چيزی هم نشنيدی,آفتاب ظهر اول پاييز هنوز داغه و عرق در مياره,تفنگ تو دستات از زور عرق مثل ماهی ليز شده رفتی تو فکر تيرايی که صبح انداختی سه تا تير دو تا کبک,بد نيست مخصوصا اينکه يکيشو خيلی حرفه ای زدی لبخندی روی لبات نقش ميبنده...

ناگهان انفجار صدا:

روبروت از فاصله يه متری زير يه بوته کتيرا يه پير کبک درشت با سرو صدای بلندی

می پره,ناخوداگاه در همون حال که داری ضامنو ميزنی تفنگوهم مياری بالا دستت مياد رو ماشه,نه هنوز زوده خيلی نزديکه-هيچی نمی بينی فقط مگسک تفنگ و کبکو توی زمينه سياه و سپيد انگار زمان وايستاده-مگسکو ازش رد می کنی نيم متر ازش جلو ميزنی-چيزی نمونده که خودشو پناه کنه-ماشه رو نرم فشار ميدی...

يه گلوله پر ميبينی که داره معلق ميزنه و سقوط می کنه...

ميدوی به سمتش,چشم ازش بر نميداری,جز اون چيزی نميبينی, از روی صخره ها ميپری,ميرسی بالای سرش ,آروم خوابيده...

قلبت داره سينتو ميشکافه به وضوح صداشو ميشنوی ,چشماتو ميبندی...

روح انسان شکارگر در تو حلول پيدا  کرده داری اون لذت تاريخيرو حس ميکنی که تو آنو از پدرت به ارث برده ای و او از پدرش و او از پدرش و او از...

ولی ميدانی که آنها حق داشتند-بايد ميکشتند تا زنده بمانند-ولی تو چی!؟؟

برای زنده ماندنت ميکشي؟؟؟

از خودت خجالت ميکشي,کبکو هم ميندازی توی کوله کناره اون دوتای ديگه.

کمر تفنگو ميشکنی,فشنگو عوض ميکنی دوباره راه ميفتی

لعنت بر اين روح...

کسی ميتونه به من کمک کنه!؟؟؟

فعلا تيغ برا...


دوشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا