به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

زرشک و زالزالک...

شب از نیمه گذشته‌است و خیابان زیر نور چراغ‌های ماشین صورتی دیگرگون یافته‌است. گویا تمیزتر و مهربان‌تر شده‌است. صورت و دستم را سپرده‌ام به خنکای باد و موسیقی می‌نوشم...

به چهار‌ راه خلوتی می‌رسم، چراغ قرمز می‌شود، می ایستم. شمارش معکوس آغاز می‌شود؛ 90-89-87 ... در هیچ سوی کسی نیست... گویا تنها شبگرد اینجا من‌ام... حوصله‌ام سر می‌رود... ملزم به اجرای قانونی شده‌ام که موضوعیت خود را از دست داده‌است، احساس جماقت می‌کنم... نگاهی دوباره می‌اندازم و کلاچ را نرم رها می‌کنم. چراغ هنوز می‌شمارد؛ 57- 56- 55  که از کنارش رد می‌شوم...احساس خوبی ندارم...فکر می‌کردم که اگر چشمک‌زن بود بهتر بود، خیلی بهتر. هم نقض نمی‌شد و نه احمقانه جلوه می‌کرد و هم من همین احتیاط را می‌کردم...

.

.

.

پشت دری منتظرم که آقای مهمی بیایند و یک امضای کوچک زیر برگه من بیاندازند. روبروی پنجره ای که البرز را قاب گرفته‌است، می‌نشینم. نسیم خنکی از لای پنجره به درون می‌آید... بوی پاییز می‌دهد. دلم هوای بیابون می‌کند، بوی دود درون بینی‌ام می‌پیچد و طعم چای دودی دهانم را تلخ می‌کند... دست‌های یخ کرده و لوله تفنگی که دست را گاز می‌گیرد، صدای کا کا ‌ی کبک‌ها، هیجان و جاهای دوست‌داشتنی.... باران و تگرگ و تخته سنگ سرپناه‌، مشت‌های پر از زرشک و جیب‌های پر از زالزالک و سنجد‌های نارسِ گس و انارِ مِیْ‌‌خُوشی که از شهر با خود آورده‌ام. سایه دلچسب بید و آب خنک چشمه...

در باز می‌شود و خانمی با لحن آدم‌های مهم می‌گوید: " آقای ... بفرمایید تو، آقای ... منتظرتان هستند!"

بلند می‌شوم، آخرین نگاه به البرز غبار گرفته‌ی تشنه باران... به چراغ چشمک‌زن فکر می‌کنم که کاشکی که بود...


شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٥

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا