به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

 

از دور دیدش، مستقیم به سمتش می آمد. سر را دزدید، ضامن تفنگ را آزاد کرد... نزدیک و نزدیک تر آمد، سریع و مستقیم... نقطه سیاهی که کم کمک رنگ و شکل می گرفت... از روی سرش رد شد، به زانو شد و نشانه گرفت. دیدش، بالا کشید. جلوتر دیوار سنگی بود که پشتش در امان بود... تا جایی که قدرت داشت؛ بال زد. از سمت چپش صدایی شنید، به راست کشید. ضربه محکمی خورد،احساس سوزش و درد وجودش را آکند، یکی از بال هایش دیگر فرمانش را نمی برد... خودش را کشاند...  دیوار سنگی را رد کرده بود؛ خودش را رها کرد... به پشت افتاد. خورشید را از فراز دیوار سنگی دید... 

.

.

.

...گوشش از صدای تیر زنگ می زد، قطره ای عرق با خنکی چندش آوری از روی پیشانیش قل خورد و از گونه اش پایین آمد... به پوکه ای نگاه کرد که روی زمین افتاده و به دود باروتی که با تنبلی خاصی خودش را از آن تو بیرون می کشید. به بالای صخره نگریست. آن سو تَرَک، نفسی ایستاده بود... 


چهارشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٥

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا