به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

از خاطرات يک دوست...

می گفت: توی سنگر 2 تا چراغ والر داشتیم که همیشه خدا یکیش خراب بود. اونشب نوبت من بود که برم توی سنگر کمین* و نگهبانی بدم. بچه ها همه نفری 4-5 تا پتو کشیده بودن روی خودشون و خوابیده بودن و من هم تنها چراغ والر درست سنگر و برداشتم و با خودم بردم توی سنگر که بتونم اون سرمای استخون سوز کردستان تا صبح دوام بیارم.

توی سنگر نشسته بودم و داشتم واسه خودم یه چیزی زیر لب زمزمه می کردم و یواشکی سیگار می کشیدم که  زیر نور مهتاب چندتا سیاهی از دور تشخیص دادم که دارن به سمت من میان. اول فکر کردم که بچه ها یا گشتی... چیزی هست که دارن میان پیش من. از ترسم چراغ رو خاموش کردم بردم بیرون از سنگر لای درختهای کنار سنگر( چون اصولا این کار من جرم بود). وقتی که اومدم از توی درخت ها بیام بیرون؛ دیدم هیبت سایه ها یه کم مشکوکه، مونده بودم که ایست بدم یا نه که انگار یکی در گوشم گفت: همونجا که هستی ساکت بشین. سایه ها که که جلوتر آمدن تونستم لباسهای کردیشون رو تشخیص بدم. نفسم بند اومده بود. حتی جرات نداشتم گلنگدن بزنم...

مونده بودم که چیکار کنم. موقعیتی بود که همیشه ازش می ترسیدم و حالا سرم اومده بود... بالاخره تونستم تصمیم بگیرم. 2 تا خشاب اضافه داشتم که از کمرم باز کردم و گذاشتم کنار دستم. اسلحه رو گذاشتم توی حالت رگبار و به سمتشون نشونه رفتم و با فریاد کومله، کومله... شلیک کردم. خشاب اول خالی شد، فریاد های جگر خراشی از روبروم شنیدم؛ خشاب دوم رو جا زدم و این یکی رو اصلا نفهمیدم که به کجا شلیک کردم. کردها که فکر کرده بودن از پشت محاصره شدن، ناچارا به سمت پایگاه عقب نشسته بودن و اونجا غلغله ای بر پا شد. گلوله هایی بود که به سمت من میومد و من جرقه کمانه کردنشون رو روی سنگ ها می دیدم. بعد از یه 10 دقیقه، یه ربع سکوت مرگباری همه جا رو پر کرد.

از جلو صدای ناله یه آدم می شنیدم که به کردی یه چیزایی می گفت. خشاب سوم رو جا زدم و تفنگ رو مسلح کردم و به همون سمت نشونه رفتم و توی همین حالت نشستم. هیچ برآوردی از اوضاع رو بروم نداشتم و باید صبر می کردم تا بیان دنبالم. هنوز تک و توک صدای های تیر میومد و معلوم بود مشغول پاکسازی هستن و حالا حالا کار داره تا به من برسن. صدای ناله هم دیگه خاموش شده بود. تقریبا سپیده زده بود و بعد از یه ساعت تونستم صدای چند نفر رو بشنوم که دور اسم من رو صدا می زدن. نمی تونستم بهشون جواب بدم. نمی دونم شاید خیلی ترسیده بودم. صدا ها نزدیک و نزدیک شد و فقط موقعی که تقریبا به من رسیده بودن، تونستم  جوابشون رو بدم و بگم که با احتیاط بیان. مرتضی با همون لهجه یزدیش شروع کرد به فحش دادن که فلان فلان شده چرا صدات در نمیاد؟

بچه ها که رسیدن جریان رو بهشون گفتم و دست جمعی به سمت جایی که صدا رو ازش شنیدم راه افتادیم. منظره ای که دیدم اصلا برام قابل باور نبود. جوانکی هم سن خودم با شکمی شکافته و احشای بیرون ریخته و صورتی زرد جلوم افتاده بود؛ حالم به هم خورد، نشستم روی زمین. می شنیدم که مرتضی فحش رکیکی بهش داد و گفت و معلوم نبود چه خوابی برامون دیده بودن! زیر بغلم رو گرفت و من و برد توی سنگر و بقیه رفتن برای پاک سازی.

توی سنگر حالم دست خودم نبود و دچار شُک گریه شده بودم. کاری کرده بودم که تصورش رو هم هیچوقت نمی کردم. موقع ظهر جیپ فرمانده تیپ اومد دنبالم و من رو برد پیش فرمانده.

فرمانده گفت: کار بزرگی کردی سرباز، گفتم : فقط تونستم بگم، انجام وظیفه بود. گفت می گم برات یه ماه مرخصی بنویسن. تشکر کردم و پیاده به سمت گردان راه افتادم...  

.

.

.

به من گفت: فلانی تو خودن من رو خوب می شناسی، من حتی دلم نمیاد که یه گل بچینم و هنوز که هنوزه اون صحنه جلو چشمم هست و این حقیقت که من فقط یه سرباز وظیفه ساده بودم که علی رغم میلم رفته بودم سربازی... هنوز نمی دونم که من اونجا چیکار می کردم؟ کشتن یک هم وطن برای دفاع از وطن؟ (اوف، خیلی شرم آوره)

نمی دونستم باید چی بهش بگم؟ فقط بهش گفتم شاید اگه نمی کشتی، کشته می شدی... (اما خودم هم چندان به این حرفم ایمان نداشتم)   

 

 

* گویا به سنگری گفته می شده که بنا بر اصل غافلگیری لب خط مقدم و به صورت کاملن مخفیانه ساخته می شده و تمام تدابیر برای پنهان ماندن آن از چشم دشمن به کار می رفته است.


جمعه ۱٦ تیر ،۱۳۸٥

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا