به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

بیا بریم لار، لار، لار...

 By Mohsen Taqizadeh

جمعه ساعت 5:30 -6:00 از در خونه محسن اینا حرکت، ساعت 8:30-9:00 پاسگاه کمر دشت و نفر پنجم. یه استراحت کوچیک و آتیش و کتری سیاه و سه سوت بساط شام: قرمه سبزی و خورشت قیمه. شام رو که می خوریم چای هم حاضر شده + یه کم آواز پای آتیش و بساط حکم به راه می شه... شاه پیک کمه، دود هم فقط دنبال مانلی می گرده و احتمالن فردا هم باید از روی سقف لندرور لانسه بکشیم... می گن آب خیلی جرررریان داره ولی لانسه حسسسابی می ززززنه... اصلن یه پلوس گذاشتیم کنار که فردا همون وسط رودخونه بشکونیمش... نه بابا اینا هم حریف نیستن، مهدی و مانل رو می گم(7-1) یادم نمیاد که با محسن باخته باشیم...

هوا سرد تر می شه، می چپیم دور آتیش، کم کم یه پتو میاد تو کار و پشت بندش هم کیسه خوابا، اما مگه من و مانل ول کن هستیم؟ کبک، باقرقره... باقرقره، کفتر، تیهو... خاطره، خاطره، خاطره... مهدی و محسن خوابیدن، محسن  کابوس نمی بینه...، شعله آخرین نفسش رو می کشه... یه، یه ساعتی بخوابیم بد نیست...

خواب نمی رم، چشمام رو که باز می کنم توی آسمون بشقاب پرنده می بینم، مانل رو صدا می زنم که خوابه، بعدن می گه توهم ور داشته که من صداش زدم... باید دوباره برم "عجیب تر از علم" و "مثلث مرگ" و ...  رو بخونم:))

سپیده که می زنه پا می شیم، یه صبحونه سر پایی می خوریم.. عجب چایی می چسبه...  محیط بان جان هم داره نماز قضا های چند سال اخیرش می خونه... بالخره تموم می شه... کاشکی من هم یک رانت خوار بودم: یه کاره ساعت 6:30 صبح میان جلوی چشم 20 تا آدم و می رن تو پاسگاه و جوازشون رو هم می گیرن و یه لبخندی هم به ما می زنن و گازشو می گیرن... محیط بان جان هم می گه اینا از دیشب اینجا بودن( احتمالن از خماری زیاد توهم ور داشته) و اکبرشون هم می گه اگه زیاد زر زر کردن( یعنی ماها) بشون جواز نده.... این کمردشتی ها هم نوبرشو اوردن...    

خلاصه می گیریم و راه می افتیم... از دیشب اینقدر گفتیم که خودمون هم باورمون شده که باید از روی سقف لانسه بکشیم... اما نه... خبری نیست... راحت رد می شیم، لارِ و جشن گل... و جررریان آب و لانسه کشی... پاتوق مهدی و همسایه های همیشگی... اولی زیاد معطل نمی کنه، اما مثل اینکه به بقیه آمار داده که ما اومدیم... خبری نیست... هیچوقت آب رو اینقدر آروم ندیده بودم... به سلامتی پشه طلسم شکسته می شه و چنتا دیگه و باد می گیره و خاک و آفتاب... توی دهنم پر شن شده... بد کسادیه... امروز با ما سر یاری نداره...

"دستامون رو می شوریم که ناهار بخوریم" که شروع می شه، منتها باید بگیم واسه دفه بعد یه کم سرعتش بیشتر بشه... ساعتی یکی می گیریم... آبتنی می کنیم، سر و صدا که ما رو دریابن... عوضش میایم بیرون سرحال سرحالیم... عجب هوایی شده، نه باد، نه خاک و نه آفتاب، جون می ده که شب بمونی و دوباره بشقاب پرنده ببینی، حیف...

جمع و جور می کنیم و راه می افتیم، لامصب اتوبانش کردن، احتمالن به افتخار عشایر گرام... می رسیم در پاسگاه و پشت جوازامون رو می دیم یکی برامون بخونه... هنوز دارم به شغاله فکر می کنم که مانل می زنه رو ترمز، 7-8 تا بزرگ و 16-17 تا بچه عینهو گاو می پرن جلو ماشین... عجب گرازایی بودن ولی شانس آوردیم که بشون نخوردیم... پیاده می شیم و یه چراغی می کشیم... عجب شقایقی در اومده...

چیپس و ماست پلور هم دیگه آخرشه و فاز می ده واسه گلو درد... تا تهران می خوابم!

 

 

پانوشت:

 

1-       دست همه درد نکنه(مهدی، مانل، محسن) جای اونایی هم که دوست داشتن بیان و نشد هم خالی.. البته اگر به باد و خاک و آفتاب و ماهی نگیری علاقه داشته باشن!

2-       زیاد عکس نگرفتم، اینقدر که هوا بد بود و کلافه بودم... باز هم همت محسن که یه چندتایی گرفت(از جمله عکس بالا).

3-       شب که رسیدم خونه و یه سری وسایل رو بردم تو و اومدم سری دوم رو ببرم که دیدم یه گربه نشسته روی یخدون ماهیا، چشماش بد جوری توی نور هد لمپ برق زد، هم من ترسیدم و هم اون. آشاید چون نه اون اینوقت شب انتظار ماهی ماهی داشت و نه من انتظار گربه... خلاصه اگه دیر رسیده بودم...:))

 

.

.

.

حالا میای بریم لار، لار، لار.....؟


دوشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٥

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا