به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

روزی روزگاری عکس...

-          برو یه دوش خوب بگیر فردا با مامان بزرگ باید بری عکس بگیری...

 

چون مادرم شاغل بود تا کوچیک بودیم همیشه زحمت این کارا با مامان بزرگ بود. خلاصه صبح ما رو شسته رفته با یه پیرهن تر و تمیز و اتو کشیده تحویل مامان بزرگ می دادن و توصیه که "مامان، همون اول صبح ببرش تا لباسش رو کثیف نکرده، عکسش رو بگیره!"   

تا ساعت 9 -10 ای بشه و بزنیم بیرون، دایم زیر نظر بودیم که دست و از پا خطا نکنیم و پیرهنه کثیف نشه و بعد از کلی آب شونه که مامان بزرگ با اون دستای لرزونش می کرد، راهی عکاسی می شدیم.

نمی دونم چه صیغه ای بود که همه عکاسی ها باید اول با یه راهرو تنگ و نیمه تاریک، که حالا یا به پایین می رفتن و یا به بالا، شروع می شدن که در دیوارشون هم پر بود از انواع و اقسام عکسای قاب گرفته شده  آدم بزرگا و بچه ها. زنگ بالای در هم که وقتی در رو باز می کردی جیرینگی صدا می داد هم که دیگه جز لاینفک این مغازه ها بود و داخل عکاسی هم دست کمی از بیرونش نداشت: یه فضای قهوه ای، گرم و نیمه تاریک. عکاس هم که معمولن یه پیرمرد یا یه آدم میانسال بود که راهنماییت می کرد توی آتلیه و می گفت برین حاضر بشین و هر وقت شدین صدا بزنید یا زنگ بزنید و .... . آخرین وارسی هم جلوی آینه آتلیه انجام می گرفت، آخرین توصیه ها رو هم مادر بزرگ می کرد و می رفتیم روی اون صندلی گرده می نشستیم و عکاس خبر می شد. که اون هم با یه تخته فیلم توی دستش از راه می رسید و فیلم رو توی اون دوربین مکعبیش جا می زد و بعدش پرژکتورای آتلیه رو روشن می کرد و کلی با اونا و رفلکتورایی که اونجا بود ور می رفت تا نور خوبی روی صورتت درست کنه و تازه می رسید سر کادر بندی و هی می رفت و میومد کله ات رو کج و راست می کرد و از توی ویزور نگاهت می کرد تا بالاخره زاویه خوبی از صورتت بگیره و در نهایت برای آخرین بار میومد و با یه دستمال کاغدی دونه های عرق روی پیشونیت رو پاک و یقه پیرهنت رو صاف می کرد. با سلام صلوات دکمه دکلانشور رو می زد و 2-3 ثانیه بعد عکس گرفته می شد. بعدشم که یه مقداری بیعانه می گرفت و یه قراری برای چند روز بعد می گذاشت که یکی بره نمونه عکس اولیه رو ببینه و اگه خوب شده بود سفارش چاپ بده و خلاصه از در عکاسی که بیرون میومدی، حس آدمی رو داشتی که یه کار بزرگی انجام دادی و معمولن بستنی و یا نوشابه بعدش هم همون جریان "دمی آب خوردن پس از بد سگال" بود هم حسابی می چسبید.

خلاصه سه چهار روز بعد یکی می رفت عکس رو می دید و اگر خوب شده بود سفارش چاپ می داد و اگر نه که دوباره اون داستان بالا با سختگیری بیشتری انجام می شد و خلاصه اینجوری بود که اگر مشکلی پیش نمیومد یه عکس گرفتن حدود یه هفته ای طول می کشید و دست آخر چیزی که به دستت می رسید چیزی بود که غیر از عکس هم می تونستی هنر رو توش ببینی و هم عشق. البته اون موقع ها دیده نمی شد. الان که اون عکس ها رو می بینی، می تونی اون چیزایی رو که گفتم توش ببینی...

یادمه آخرین باری که عکس گرفتم توی یکی از این عکاسی های زنجیره ای بود. دیگه نه از راهرو های نیمه تاریک خبری بود و نه از اون محیط گرم و قهوه ای. هر چی بود، نور بود و روشنی و رنگ. عکاس هم یکی بود هم سن و سال خودم که با یه دوربین دیجیتال اومد بالا و حتی به خودش زحمت نداد که اون رو روی سه پایه بذاره. 30 ثانیه ای عکس رو انداخت و بعدش هم کل پولش رو هم گرفت و گفت نیم ساعته دیگه حاضره. همون دور ورا یه چرخی زدم و نیم ساعت دیگه که رفتم تو دیدم عکسام داره از توی پرینتر میاد بیرون. قیچی زد و داد دستم و ازش تشکر کردم و اومدم بیرون... بعدن که نگاهشون کردم، فقط یه عکس دیدم، عکس خودم و نه چیز دیگه ای...   


دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا