به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست...

مهدی زودتر می رسه سر قرار و هنوز 10 دقیقه ای نگذشته که سر و کله عموعلی و دوستاش هم پیداش می شه و بعد از کرکری خونی های مهدی و علیرضا با یه نیم ساعتی تاخیر بلخره جمع و جور می شیم و می زنیم به راه...

شیشه ها رو کامل کشیدم و خودمون رو سپردم دست باد خنکی که حسابی سرحال می کنه... یه کم موسیقی، یه کم حرف، یه کم خنده، یه کم افسوس، یه کم سکوت، یه کم خاطره و یه کم نگـــــــــــــــاه... و بلخره می رسیم!

آسمون نیمه ابریه و نسیم خنکی میاد و این برای اونجا یعنی یه هوای توپ برای این موقع سال. صبحانه رو سه سوت می خوریم و من البته بیشتر مایعات: دو تا لیوان پر قهوه رقیق، یه بطر آبجوی اسلامی و یه نیم لیتری آب.

هر کی هر چی بخواد بر می داره: من یه قمقمه آب، دوربین چشمی، دوربین عکاسی و باتوم، مهدی: تفنگ بادی(فقط محض خنده!)، ساچمه، یه دوربین چشمی گنده و باتوم و علیرضا و دوستاش هم هر کدوم یه کوله پر لوازم عکاسی و آب و... و البته یه کلنگ کوهنوردی که یار سفر و حضر عموعلی هست (این رو از روی خط و خش های روی دسته اش کاملن می شه فهمید!).

از تپه مشرف به منطقه بالا می ریم و یه چندتایی عکس که عموعلی و دوستاش بساط عکاسی شون رو علم می کنن: دوبین های آنالوگ گردن کلفت، سه پایه و انواع اقسام لنز، فیلتر و دفتر و دستک. انگار که جای خوبی پیدا شده!

یه کمی اون بالا با مهدی این ور و اونور می کنیم، اون طرف هم بچه ها خیلی جدی گرم کار شدن. خلاصه می بینم که اینجوری نمی شه؛ اون پایین یه عالمه راهه واسه رفتن و این بالا چیزایی که زیاد سر در نمیاریم. خلاصه بعد از اینکه دقیقن به عموعلی می گم که چه مسیری رو می خوایم بریم، یه خداحافظی موقتی می کنیم و پا به راه می شیم.

مسیر مشخصه: یه رودخونه(یا شاید هم به قول کویری ها: کال) که باید در امتدادش راه بریم، مسیر دو طرف رودخونه پوشیده از نی و درختای بلند گز هست که توی این فصل به گُل نشسته اند و بسیار زیبا هستند و البته همین ها به اضافه زمین های باتلاقی حاشیه کال، راه رفتن رو مقداری مشکل می کنن و مجبوریم برای ادامه مسیر مرتب از این طرف به اون طرف آب بپریم که توی اینجور مواقع باتوم های توی دستمون کمک خیلی بزرگی هستن...

دره ها تنگ و دیواره ای با بافتی که در سر هر خمی از رود عوض می شد، پوشش گیاهی متنوع، حشرات رنگارنگ و جمعیت قابل توجهی از پرندگان شکاری که خود دلیل بر غنی بودن منطقه داشتند. بهشتی در دل بیابان!

.

.

.

اما، گوشه ای از لحظاتی که صفر و یکشون کردیم:

 

By Ali Ameri 

تیهو، ما سه تاشون رو بیشتر ندیدیم و بعید نبود که جوجه هایی هم داشته باشند. تیهو ها معمولا کم می خوانند و جالب بود که این دوستمان نغمه خوش الحانی بر سر این سنگ ساز کرده بود!

 

By Ali Ameri 

یه رد پرنده بر روی گلهای کنار آب، اگر به مقیاسی که گذاشته ام دقت کنید متوجه اندازه بزرگ آن خواهید شد، اما این رد چه می تواند باشد؟ با توجه به فصل و نبود پرنده کنار آبزی بزرگ، شاید هوبره! (با توجه به منطقه که می دانم گاهی تک و توکی دارد، بعید نیست) خلاصه اگر می دانید راهنمایی کنید:)

 

By Ali Ameri 

نمایی از منطقه...

 

 By Ali Ameri

یه پرنده شکاری، که اگر طمع نکرده بودم که ازش یه پرتره بگیرم، الان عکس بهتری ازش داشتم:(

این را هم اگر می دانید چیست بگویید! (خصوصن قابل توجه عموعلی و محمد عزیز!)  

 

 By Ali Ameri

و یک نمای دیگر!

 

By Ali Ameri 

و دوست داشتنی ترین عکس این سفر برای من

...

( روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست...! )

 

خلاصه بعد از حدود 3 ساعت گِل نوردی، پیش بچه ها بر می گردیم که هنوز با جدیت تمام مشغول عکاسی هستند. یه کم براشون تعریف می کنیم و یه کم هم دلشون رو می سوزونیم و ... خلاصه بشون می گیم که جاشون خالی بوده...

 

By Ali Ameri 

و در نهایت بازگشت یه عکس یادگاری به همراه مهدی:)

 

 

پانوشت:

 

1-       ساعت 6:00 صبح یه طالبی خنک و شیرین با مهدی خوردیم که خیلی مزه داد!

2-       نون بربری ای هم که از یکی از روستاهای توی مسیر خریدیم هم کم مزه نداد!

3-       یه اتفاق بد!

4-       بعد از دو ساعت راهپیمایی زیر سایه یه سنگ، روی زمین خنک یه استراحتی کردیم که کلی کیف داد و بحث ها جالبی هم شد و البته نتیجه گیری های جالبتر!

5-       این بیسیم هم خیلی چیز خوب و کار راه اندازیه ها...

6-       خب شاید از خودتون بپرسید که حالا اینجا کجا بود؟ خب باید بگم که این مسیری که ما رفتیم یه قسمتی از "رودخونه شور" یا "اسم نقشه ایش "رود شور" بود. حالا این رود شور کجاست؟ در واقع رودخانه فصلی است که از سرچمشه اون پخشاب های دشت قارپوزآباد قزوین هست و در نهایت به دریاچه نمک قم می ریزه و این فقط یه قسمت خیلی کوچیک از این عظمت بود. غرض اینکه این ایرانمون رو اگر قدرش رو بدونن و بدونیم یه بهشتیه برای خودش...  

 

و بلخره

7-       سفر سبک، با کیفیت و دل انگیزی بود و جای همه دوستانی که نبودن خالی، به خصوص جای 4 نفر یا شاید هم 5 نفر يا حتی ۶ نفر:)) !

۸- سوسو آپديت شد!


جمعه ٥ خرداد ،۱۳۸٥

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا