به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

عشق شکار...

 

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

 

"تراژدی، داستانی است از کشمکشهای انسانی، که

 پایان آن در شکست قهرمان و یا در تن دادن او به فرمان

 نیروی مخالف است.تراژدیtragedie واژه‌ای فرانسوی

 است که به فارسی درآمده است.تراژدی نمایشی است

 که اثرش بر روی بیننده غم و اندوه باشد و  بیشتر  به

راستی‌های زندگی می‌‌پردازد...."

 

بچه تر که بودم تفنگ برام یه موجود پر از رمز و راز بود، قابل احترام بود و توی دستم که می گرفتمش دلم قنج می زد. بزرگتر که شدم یکی از کارهای مورد علاقه ام نشستن پای بساط تفنگ تمیز کنی بابا بود که با وسواس و دقت سمبه می زد، روغن می زد و پارچه می کشید و بعدش جلوی نور می گرفت و دوباره و دوباره و چقدر اون موقع ها برام دیدن اون حلقه های نورانی و رقصان توی لول رویایی بود و شاید از همون موقع بود که بوی مخلوط آهن، روغن و باروت برای همیشه ذهنم ثبت شد. اونموقع ها شاید واسه اینکه برم شکار خیلی کوچیک بودم، اما فقط کافی بود که بفهمم خبراییه و بابا فردا قراره جایی بره؛ اصرارای ما انکارای بابا شروع می شد که نه اونجا اِله و بِله و نمی تونی بیایی و اذیت می کنی و منم گریه و زاری و قسم و آیه که نه و نه! و اونشبا شبهایی بود که همیشه با گریه می خوابیدم و صبحا با چشمای پف کرده بیدار می شدم و تا شبش که بابا برگرده با همه قهر بودم و شب که می شد دیگه دل تو دلم نبود که بابا کی بر می گرده و با خودش چی میاره و ... خلاصه روزگاری بود. یادمه که یه بار توی یکی از اون شب هایی که بابا فرداش قرار بود بره شکار وقتی که دیدم بابا به هیچ وجه راضی نمی شه دست به دامن مادربزرگم شدم که اتفاقی مهمونمون بود اینقدر توی بغلش گریه و زاری کردم که بلخره واسطه ما شد و بابا قبول کرد و از خوشحالی پریدم سر مشقای پنجشنبه، جمعه که دیگه بهانه ای نباشه و شبش هم از هیجانش خوابم نبرد و نصفه شب هم پتوم رو برداشتم و رفتم پشت در خوابیدم که مبادا بابا یادش بره یا نخواد که صبح من رو بیدار کنه... و این داستانا بود تا وقتی بزرگتر شدم و یاد گرفتم که توی کوه و کمر راه برم و کم کمک دیگه بابا اعتماد می کرد و ما شدیم پای ثابت برنامه های شکار و البته کلی خوش به حال بابا شده بود که یه پادویی پیدا شده بود که همه کارای بند و بساط برداشتن رو انجام می داد و فقط یه تفنگ و فشنگ می موند که اون باید بر می داشت و البته بعد ها رانندگی هم به پادویی اضافه شد! کم کم مجله شکاری اومد که شد کتاب مقدسم، سطر سطرش رو با دل و جون می خوندم و با دنیا های تازه ای آشنا می شدم. اصول تیراندازی به صورت علمی توش یاد گرفتم و تمرین می کردم. اون موقع ها زمانی بود که همیشه از سقف اتاق پذیرایی یه پاندول آویزون بود که باش تمرین تیراندازی می کردم. توی خیابون قدم هام رو می شمردم و هر گنجشک و کفتر و کلاغی هم که از جلوی پام می پریدن یا توی هوا می دیدم از تیراندازی های فرضی ما در امان نبودن، گویی که الان هم در امان نیستن!!! خلاصه اون تمرینات اثرات خیلی خوبی داشت و تونستم چشم غالبم رو از چپ به راست عوض کنم و تیر هام هم کم کم شروع کردن به خوردن و خلاصه کلی دلمون خوش بود. هر پرنده ای که برای اولین بار می زدم ازش چنتا پر یادگاری بر می داشتم و می چسبودم روی کتابخونه ای که توی اتاق داشتم.. اولین کبک، اولین تیهو، سر سبز، خوتکا، باقرقره تا سار و...  هر وقت چیزی می زدم، می رفتم بالای سرش و توی چشماش می دیدم که داره بهم می خنده و من هم بهش می خندیدم و تا بزرگتر که شدم و فهمیدم که این خنده خودمه که دارم توی صورت اون می بینم و اون بیچاره توی اون لحظه اینقدر درد و زجر داره می کشه که تنها کاری که نمی تونه بکنه اینه که بخنده و دیگه از اون به بعد خودم هم نخندیدم... و وقتی که این رو فهمیدم افتادم دنبال اینکه یه چیزی پیدا کنم که بتونه این کارم رو توجیه کنه تا شاید دوباره بتونم بخندم... راستش دیگه اونقدر ها دیگه از زدن لذت نمی بردم و هرچی بیشتر گشتم، کمتر یافتم. البته چیزهای زیادی پیدا کردم؛ کلمات قلنبه سلمبه و حرفای دهن پر کن و انواع و اقسام جواب ها به اشکالاتی که به شکار می گرفتن ولی نه اون چیزی که بتونه ته دلم رو راضی کنه. اما این گشتن ها هر چی نداشت این خوبی رو داشت که نگرشم به شکار رو عوض کرد. دیگه اون آدمی که دوست داشت به زمین و زمان تیر بندازه عوض شده بود. دیگه فهمیدم اون چیزی رو که دنبالش می گردم رو باید توی دل خودم پیدا کنم، نه توی این کتاب یا اون مجله و یا این سایت و اون سایت. راستش به یه نتایجی هم رسیدم که خیلی راحت هم قابل بیان نیستن و اونا رو کردم فلسفه و دلیل خودم برای این کار و هر موقعی که ازشون عدول می کنم، خودم رو تنبیه می کم و گناهکار می دونم...

 اما با همه این حرفا، دروغ چرا؟ هنوز هم بوی باروت و تفنگ و فشنگ سرشارم می کنه، هنوز صبحای شکار قبل از زنگ ساعت از خواب بیدار می پرم. هنوز وقتی که وارد شکارگاه می شم قلبم به تپش میوفته و یه چیزی توی دلم قنج می زنه، هنوز وقتی صدای بال کبکی رو می شنوم؛ دلم می ریزه... درست مثل همون قدیما و با همون کیفیت... فقط تنها چیزی که فرق کرده اینه که هدف تبدیل به بهانه شده، بهانه ای برای با خود بودن، برای رفتن به اعماق انسان، اصیل ترین انسان- انسان وحشی- رجعت. برای تجربه خیلی چیزها که از داشتن چنتا کبک و ... خیلی با ارزش ترن و مهمترن. چیزهایی که فقط در کنار شکار به دست می یان و نه هیچ چیز دیگه ای... چرا که شکار ورزش نیست، حکایت نَفسی است که باز می ماند و قلبیست که از تپش می افتد، حکایت خون است و مرگ. یک تراژدیست، داستانی که قهرمانش نه شکارچی بلکه شکار است و برای ما -شايد- جشنیست بی کران...


جمعه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا