به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

 

By Ali Ameri 

ساحل بدجوری گلی بود. جایی در بین سوزاها پیدا کرد و نشست. نسیم سرد و مرطوبی می وزید و موج های کوچکی را به ساحل می آورد؛ ان قدر کوچک که فکر می کرد برای شنیدن شان فقط باید چشمهایش را ببندد... . سیگاری گیراند و به افق خیره شد؛ به چراغهای روستاهای آن طرف که کَم کَمک معلوم می شدند، به سطح مخملین آب و به قوها که  مغرور و متکبر- فارغ از چشمانی که نگاهشان می کردند- بر روی آن می خرامیدند... یاد کلام دکتر کهرم افتاد: " قوها، امضای خداوند پای تابلوی طبیعت."...

.

.

.

ذهنش خالی بود از تمام چیزهایی که ازشان فرار کرده بود و انگار تشنه سرشار شدن از چیزهایی که به خاطرشان به آنجا آمده بود. یک حس خوشی و سرزندگی...

هوا دیگر کاملن تاریک شده بود. آخرین جرعه لیوانش را نوشید. بلند شد. سیگار دیگری گیراند و زیر نور چراغ پیشانی به دنبال بقیه راه افتاد...

 


سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا