به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

گلسنگ ها...

By Ali Ameri 

یکی از شب های سرد زمستون بود که پسر داشت بر می گشت خونه. سرش درد می کرد و چشماش از آلودگی هوا می سوخت. توی اتوبوس و روی یکی صندلی های ردیف جلو- پشت راننده- نشسته بود و پاهاش رو دراز کرده و چشماش رو بسته بود و کنارش یه عالمه آدم خسته و عصبی با اوقات های تلخ مثل خیارشور های توی شیشه، ایستاده به هم چسبیده بودن و به سختی نفس می کشیدن و همدیگه رو تحمل می کردن. اتوبوس توی ایستگاه ایستاد، از بیرون صدای ساز می اومد. دو تا بودن، دو تا پسر بچه 10-12 ساله که یکیشون آکاردئن می زد و یکیشون دایره و مشغول چک و چونه زدن با راننده اتوبوس شدن که اجازه بده سوار بشن و بلخره تونستن راضیش کنن. توی دلش گفت آخه اینقدر چونه می زنین که چی... اینجا حتی نفس هم نمی شه کشید... خلاصه ندید چطوری، ولی از در عقب سوار شدن و هنوز لحظاتی نگذشته بود که صدای سازشون بلند شد و یکشون با صدایی که در نمیومد می خوند- سلطان قلب ها- و تا دوتا ایستگاه اونورتر یه نفس ساز زدن و خوندن و پسر دید که بعضی ها حالا چقدر بهتر نفس می کشیدن. بعد یکیشون که دایره می زد راه افتاد، یه پسر لاغر با صورتی استخونی و چشمای گود رفته و دستای سیاه، اما مغرور، قیافه اش اون رو یاد لوله پاکن داستان های صمد انداخت. هر کی که دوست داشت براش مبلغی توی دایره ش انداخت و توی اولین ایستگاه بعدی پیاده شدن و پسر به اونا فکر کرد... به اونایی که شهر رو با تمام کثافت بودنش فشار می دن، شیره ش رو می کشن و روزی شون رو ازش بر می دارن...  


چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا