به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

پياده روی دشت لار...

سورپرایز مهدی: قرار بود که بریم قله کلک چال، ساعت 6:30. تجریش، قرار داشتیم؛ ولی نمی دونم یهو چی شد که دور و ور ساعت 8:30 جلو در نگهبانی تاسیسات سازمان آب سد لار بودیم!

سر جاده پاسگاه دلی چای رو خاک ریخته بودن و زنجیر کشیده بودن و این یعنی دیگه از این به بعد پیاده! غیر از ما چندتا گروه دیگه هم بودن که اومدن و بیشتر خونوادگی. کوله ها رو می بندیم، خورده ریزهای اضافی رو که فکر می کنیم به درد اونجا نمی خورن و می ذاریم تو ماشین و پا به راه می شیم. هوا آفتابیه، شب قبل برف زده و هوا هم سرده و هم سوز داره. حوصله لباس پوشیدن نیست؛ شاید هم زورمون میاد به هر حال... تندش می کنیم که گرم بشیم.

پاسگاه رو رد می کنیم، بالگرد(هلیکوپتر)ی در میانه راه به زمین نشسته دلمان خوش می شود که حتمن مسوولی، کسی برای بازدید از منطقه آمده. از کنارشان که رد می شویم می فهمیم که زهی خیال باطل! گویا دسته ای اسکی باز هستند که می خواهند با پرش از بالگرد دماوند را اسکی کنند. خیر پیشی می گوییم و دوباره راه...

از جماعتی که از پی مان می آمدند دیگر کسی نمانده، سبزی چیدن که بالا و پایین ندارد! هر چه نزدیک تر بهتر! همان دور و ور پاسگاه دست به کار شده اند و دشت را به ما سپرده اند، خدا هم خیری به آنها بدهد و هم برکتی به این دشت...

دشت آدمی را می ماند که خوب خوابیده و چند دقیقه ای است که بیدار شده و مشغول کش و قوس دادن به خود است و چشمانش برق شادی دارد، اما تنبلیش می شود که بلند شود... پیش قراولان بهار کَم کَمک در آمده اند و در کنار سیاهی های جا مانده از زمستان و برف جا خوش کرده اند. زمین یا سبز است یا سیاه! می توانی زندگی را ببنی که از کنار مرگ خود را بالا کشیده و بی خیال آنچه که محتومش هست و می بیند عطرش را با خنکی هوا در هم آمیخته و به قرض خاک داده است. صدای آخرین خمیازه های دشت به خوبی شنیده می شود... آماده انفجار گُل است...

 

همه جا ساکت است. عشایر هم هنوز نیامده اند، پس از صدای گله و هیاهوی سگ نیز خبری نیست. اگر هم صدایی هم هست صدای نغمه هََزار است و خروش رود و البته گه گداری صدای پرواز بالگرد اسکی بازها که معلوم نیست چکار می کند: می رود، میاید، دور می زند، می نشیند و دوباره بلند می شود... احتمالن توفان رو قله بهشان اجازه پرش نمی دهد و مترصد فرصتند...

 

 

By Ali Ameri

نزدیک ظهر است که یادمان می افتند هنوز چیزی نخورده ایم، کف دره دریاچه هستیم که سطح آب حسابی پایین کشیده و انتهای خلیج ها حالت چالابی پیدا کرده است شیب تند دیواره دریاچه را بالا می کشیم و اولین دماغه را به سمت آب پیش می گیریم. محوطه چمنی زیبایی را برای چادر زدن انتخاب می کنیم. صبحانه می خوریم!

.

.

.

.

.

By Ali Ameri

کف چادر دراز کشیده ام، غرق دماوندم. یکدست سپید است و غرق ابرهایی که باد برایش می آورد. شده آن خانم مشکل پسندی که هیچ لباسی راضیش نمی کند. به دماوند فکر می کنم و به آدمهایی که الان دارند خود را از یال هایش بالا می کشند، به آن اسکی بازانی که در جستجوی هوای خوب به دورش می چرخند، به مردمی که سال ها در پایش زیسته اند و نانشان داده و به خودم که این پایین نشسته ام و از نگاه کردنش لذت می برم. هیچوقت او را این قدر با آرامش نگاه نکرده بودم. با شکوهست و جایی برای تکیه دادن. دلم برایش تنگ شده بود...

 

 

.

.

.

By Ali Ameri

 

By Ali Ameri

سفر با یپاده روی سبکباری در بعد از ظهر ادامه پیدا کرد با قارچ هایی که نتوانستیم بگیریمشان!!! با رقص خورشید و ابر و آب بر سطح دریاچه و با عدس پلو که خیلی چسبید و در نهایت که حدود 7:30 شامگاه  دوباره کنار ماشین بودیم...

 

 

پانوشت:

 

- تشکر ویژه ار تمام هم سفران:)

- مصطفی جاش خیلی خالی بود:(

- سوسو آپدیت شد.   

 


یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا