به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

نميدونم هوا چرا اينقدر گرمه!!؟

دلم برا سرما و برفو بارون تنگ شده,برا خيس شدنو گلی شدن...

دوست دارم زودتر برف بياد و برم زيرش دست بزنم و برقصم,دوست دارم برف آب کنم و باش چای درست کنم,آخ چه حالی ميده برفو مربای آلبالو..

فصل دستکشو کلاهو يخشکن,دوست دارم راه برمو,روم برف بشينه,بشم مثل آدم برفی بعدش خودمو بتکونم مثل اين خرسايی که از توی آب ميان بيرون...

دوست دارم ليوان داغ چای بگيرم تو دستامو باش زندگی کنم...

ياد نوشته حميد ناصری ميفتم توی شرق در مورد همين سفر آخرشون با اوراز,نوشته بود:جاهايی که بهمن سنگينی داشتو ما زيرش راه می رفتيم,اوراز فرياد می زد:آی بهمنا بياييد و ما رو ببريد...

نوشته بود:ما دونفر ترکی صحبت می کرديم و من می گفتم:اگه بهمن بيادو به ما بخوره برميگرده...

خدايا می خوام گريه کنم,دلم بارون می خواد... 


دوشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا