به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

سيزده به در پر ماجرا!!!

خب داستان از اینجا شروع شد که اینجانب یهویی هوا برش داشت که سنت شکنی کنه و بر خلاف ادوار گذشته روز سیزده را در دامان طبیعت بگذراند! و از اونجایی که یه عمو بیشتر نداریم که پایه اینکار باشد؛ خلاصه زنگ زدیم بهش و بعد از کلی چک و چونه که آقا بی خیال و هر جا بریم گیر می افتیم و موقع برگشتن به مشکل می خوریم و این حرفا... راضیش کردم که بیاد و قرار شد برای آسودگی بیشتر بی خیال کوه و آب رکن آباد و گلگشت مصلی بشیم و بریم توی همون بر بیابون هایی که توش می ریم واسه شکار و البته به جای روز سیزده، شب سیزده راه بیفتیم که به ترافیک اتوبان کرج نخوریم و بریم یه آتشی راه بندازیم و کبابی و گپی بزنیم و بعدش چرتی و آت تا قبل از ظهر هم برگردیم و از اونجایی که اونجا یه کم حالت حاشیه شهری داره و زیاد امن نیست، قرار شد که علیرضا تفنگ رو هم بیاره که هم شب خیالمون راحت باشه و هم صبح چندتا دونه تیر به قوطی موطی بزنیم!

خلاصه، ساعت 11 شب دوازدهم بود که راه افتادیم که البته پیش خودمون فکر می کردیم که خیلی زرنگیم و همچین که اومدیم توی اتوبان دیدیم که ملت طبیعت دوست کنار این پارکای جنگلی بساط قلیون و کبابشون براهه و خلاصه کلی دارن از برکات این شب عزیز فیض می برن! توی دل خدا رو شکر کردیم که اینقدر طبیعت دوست نیستیم و "قل هو الله" ی خوندیم و فوت کردیم به خودمون راه رو ادامه داریم!

برای اینکه از ادامه ماجرا خیلی جا نخورید توی پرانتز این رو بگم که اون منطقه ای ما قصد رفتنش رو داشتیم یه مثل تمام مناطق حاشیه شهری تهران در محاصره پادگان های ارتش و سپاه و سال به سال هم بیشتر اون منطقه رو می بلعن!

القصه، مهرشهر رو رد کردیم و ماهدشت و در نهایت جاده خاکی که ما رو می رسوند کنار رودخونه(البته شور) که مقصدمون بود. طبق عادت روزای شکار اول جاده خاکی تفنگ رو از جلد بیرون اوردم و  چون قصد شکار نداشتیم؛ 2تا از اون چهارپاره های 9 تایی مخصوص علیرضا رو هم گذاشتم توش. پروژکتور رو روشن کردم و همینجور که علیرضا رانندگی می کرد منم سمت راست جاده رو چراغ می کشیدم. البته نه به قصد شکار و بیشتر به قصد اینکه چیزی ببینیم...

آخرای راه بود و داشتم یه خاطره شکار شب خرگوش رو برای علیرضا تعریف می کردم که یهو از نی زار سمت چپ جاده یه چیزایی پریدن وسط جاده و جلوی ماشین شروع کردن به دویدن! علیرضا گاز ماشین رو گرفت و رسیدیم بهشون و در حالی که با تعجب نگاه می کردیم، یهو یه گله 9-10 گراز دیدیم که از جلوی ماشین، عرض جاده رو رد کردن و وارد دشت سمت من شدن. دیگه زیاد واسه تصمیم گیری وقتی نبود... علیرضا محکم زد روی ترمز و پروژکتور رو گرفت و من هم زیر نور پروژکتور آخرینشون رو که به نظر  از همه کوچکتر هم بود رو نشونه گرفتم و بنگ! و فقط دیدیم که با کله رفت توی زمین و دیگه هیچی معلوم نبود. و تازه بعد از تیر زدن فهمیدیم که چکار کردیم و کلی سر کیف از حرکت و تیمی و خوشحال از این همه هماهنگی و البته کنی نگران از اینکه حالا باید چکارش کنیم!

قرار شد که یه 20 دقیقه ای توی ماشین بشینیم که اگه حیوون زخمی شده ضعیف بشه و بشه رفت سمتش. چراغای ماشین رو خاموش کردیم و همینطور نشستیم، خلاصه یه ربعی گذشته بود که دیگه طاقت نیوردیم. علیرضا تفنگ رو برداشت و من هم یه داس و چراغ قوه و رفتیم به اون سمتی که آخرین بار دیده بودیمش و بعد از یه کم رفتن، دیدیمش که یه مقدار جلوتر در دامنه یه تپه کوچیک اون جلوتر افتاده و کاملن بی حرکت... یه چند قدمی رفتیم جلوتر و تحت حمایت علیرضا یه چندتا سنگ برداشتم و پرتاب کردم طرفش که اصلن تکون نخورد، جلوتر رفتیم و تقریبا به فاصله 40 متریش رسیده بودیم که یهو دیدیم شروع کرد به چرخیدن دور خودش رو انداخت توی شیب تپه و قل خورد اومد پایین و در حالیکه پوزه اشو پایین گرفته بود مستقیم به سمت ما... شاید خدایی شد که فرار نکردم! علیرضا رو دیدم که تفنگ رو قراول رفت و تا شلیک کنه به نظرم یه سال گذشت! گراز رو دیدیم که از ضربه گلوله منحرف شد و غلطید روی زمین و دوباره بلند شد که تیر دوم علی رضا دیگه انداختش... سریع فشنگ عوض کردیم و با احتیاط از پشت بهش نزدیک شدیم و بلخره بعد از کلی تست کردن مطمئن شدیم که مرده و یه نفس راحتی کشیدیم...گراز خیلی بزرگی نبود و فکر نکنم که بیشتر از 80-90 کیلو وزنش می شد( گراز های بزرگ تا 250 کیلو  هم می شن) حالا مونده هم بودیم که باهاش چیکار کنیم و خلاصه تصمیم بر این شد که به کمک همون داس رونهاش رو جدا کنیم و باقیش رو هم بذاریم واسه شغالا که بخورن و دعا به جون ما کنن! خلاصه دوتایی با علیرضا مشغول قصابی شدیم( به حق کارای نکرده!) بعد از 45 دقیقه کارمون تموم شد و رفتم یه گونی از توی ماشین اوردم و اینا رو انداختیم توش و راه افتادیم سمت ماشین که کنار ماشین یه عقرب بزرگ 8-10 سانتی سیاه رو هم دیدیم که زود فرار کرد!

القصه راه افتادیم و رسیدیم به منطقه و اونجا یه جایی هست که حالت فرو رفته داره و خیلی از مناطق اطراف دید نداره و با ماشین رفتیم توش و هیزم هایی رو که داشتیم و بیرون اوردیم و آتشی روشن کردیم و از ترس عقرب صندلی سفری گذاشتیم کنار آتش و نشستیم به چای درست کردن و کباب هامون رو سیخ کشیدن و از اونجایی که گوشت تازه خیلی به درد کباب نمی خوره از شکار اونشب فقط به مقداری از چربی هاش قناعت کرده و اونا رو لای کبابای خودمون کشیدیم و گذاشتیم برای کباب شدن و خلاصه جاتون خالی یه دود و دم اساسی و بوی کباب نصفه شبی واسه خودمون راه انداخته بودیم و Mr. Absolute رو هم  اوردیم که حسابی مجلس رو گرم کنیم و  سه تایی اون ترانه" زندگی بهتر از این نمی شه:))"  منصور رو بخونیم که...

اول صدای چندتا ماشین رو شنیدیم که ساکت شدیم که یهو دیدیم چاله ای که توش بودیم زیر نور چراغای قوی 2 تا ماشین مثل نور روشن شده! تنها کاری که تونستم انجام دادم این بود که دویدم سمت ماشین و Mr. Absolute رو قایمش کردم و همونجا وایستادم. بعد صدای یه تیر هوایی و آدمی که از توی بلندگوی دستی دستور می داد که اسلحه رو بذارین روی کاپوت ماشین، خودتون برین اون طرف آتش رو زمین دراز بکشین! در حالی که از ترس زانوهامون می لرزید دستورات رو انجام دادیم که دیدیم مثل مور و ملخ سرباز هست که داره با فریاد های "حسن بگیر و نقی ببند" از شیب چاله پایین میاد...

اول یه بازرسی بدنی  اولیه که کاردهای کمریمون رو گرفتن و بعد دستور سر پا و بازرسی کاملتر و بعد یه سرهنگی بود که به نظر فرمانده اون جمع بود جلو اومد و شروع کرد به پرس و جو و یه عده هم رفتن که ماشین رو بگردن...

اول که کارت شناسایی و جواز تفنگ و ... گرفت و حسابی زیر رو کرد و بعدش پرسید:

-          اومدین اینجا چکار؟ (با لهجه غلیظ یزدی)

-          اومدیم سیزده به در واسه گردش!

-          توی منطقه نظامی؟ تازه تیراندازی هم می کنین؟

-          والا جناب سرهنگ نمی دونستیم اینجا نظامیه، ما همیشه میاییم اینجا برا شکار...

-          تابلوی ورود ممنوع به اون بزرگی رو ندیدین؟ محض اطلاع بگم که شما جایی که الان وایستادین، قراره زاغه اسلحه و مهمات درست بشه!( و اشاره به تل شن و ماسه ای کرد که توی تاریکی متوجهش نشده بودیم...!)

-          (تازه فهمیدیم که ای دل غافل شکار نیومدن این چند وقت کار دستمون داده اینجا جدیدا اضافه شده) جناب سرهنگ، والا بِلا ما نمی دونستیم، اگه اجازه بدید، جمع کنیم بریم!

-          (انگار که حرف ما رو نشنید) به چی تیر زدین؟

-          گراز بود جناب سرهنگ!

-          الان کجاست؟

-          توی ماشینه قربان! توی گونی!(با ترس و لرز)

-          (رفت سر ماشین و با چراغ قوه یه نگاهی به درون گونی انداخت و چونه ای خاروند!) حالا چی کنم با شما؟

-          اگه اجازه بدید، جمع می کنیم می ریم!

-          ( که در کمال ناباوری ما و سرباز ها) گفت خیلی خوب!!! و بعد بیسیم زد که: "مورد شکارچی بودن که راه رو گم کرده بودن و چیز مشکوکی دیده نشد! تا خروج از منطقه همراهی می شن! "

 

راستش دیگه ذوق مرگ شده بودیم! سه سوت همه چیز رو ریختیم روی هم و استارت زدیم. جناب سرهنگ هم سوار ماشین ما شد و اومد بالا بعد همه سرباز ها رو با یه ماشین فرستاد و فقط به سرباز خودش دستور داد که با ماشین پشت سر ما راه بیفته...

توی راه بود که تازه فهمیدیم جناب سرهنگ خودش اهل بخیه هست و شکارچی و اون حال و هوا رو که دیده خودش هم کلی به هوس افتاده وگرنه خیلی بیشتر از این حرفها ممکن بود کار ما بیخ پیدا کنه... تعارف علیرضا هم دیگه تیر خلاص بود. خلاصه اولین جایی که می شد نشستیم و دوباره بساط کباب به راه شد و گپ و حرف و کم کم داشتیم پر رو می شدیم که Mr. Absolute رو هم دعوت کنیم که  ساعت 4-5 صبح شد که جناب سرهنگ گفتن باید برن و ما هم از خدا خواسته دو پا داشتیم دوپای دیگه  هم قرض کردیم و فرار و بر قرار ترجیح دادیم و پشت دستمون رو داغ کردیم که دیگه به قول کرمونی های هوس "سیزده گردی" نکنیم!

.

.

.

.

خلاصه این بود داستان این سیزده به در پر ماجرا!

 

 

*نمی دونم تونستم عمق فاجعه رو برسونم یا نه!!؟ ولی راستش همین الان هم تو شُک هستم!

** از اونجایی که ما یه دوربین داریم و چند سر عایله، اونشب دوربین نداشتم و عکسهای تماما پیش علیرضا هست و در اولین فرصت که ازش گرفتم، به مطلب اضافه اش می کنم!

*** جناب سرهنگ شماره موبایلشون رو هم دادن که هر وقت اونجا ها میریم برای شکار به ایشون هم زنگ بزنیم که بیان!

**** این یزدی ها هم آدمهای خوبی هستنا!!!

Select all this page!

د ر و غ  س ی ز د ه  ِ  ب ا و ر  ن ک ن ی د !:))


دوشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٥

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا