به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

آخرين زوزه...

 این مطلب اختصاص داره به یکی از بهترین داستان هایی که در مورد شکار خوندم. سابقه آشنایی من با این داستان بر می گرده به حدود 11-12 سال قبل که این داستان در قالب ضمیمه ای رایگان به همراه یکی از شماره های مجله وزین دوستداران شکار و طبیعت در اختیار خوانندگانش قرار گرفت. یادش به خیر، روی ورق کاهی و با کیفت نه چندان مطلوبی چاپ شده بود و طرح روی جلدش عکس سر یه گرگ و لوگوی مجله بود. ظاهرش چندان جذاب نبود اما فقط یکی دو صفحه اش رو که خوندم من رو جادو کرد و همون روز اول 2 بار خوندمش و بد جوری به دلم نشست و بعدها در طول سالیان بارها و بارها هر وقت که می رفتم سراغ مجله های قدیمی جزو چیزهایی بود که دوست داشتم دوباره بخوانم و چیزهای بیشتری ازش بگیرم.

جا داره که از ترجمه زیبا و سلیس اون هم یادی کرده باشم، ترجمه ای که کار استاد ارجمند، آقای حمید ذاکری (سردبیر فعلی مجله شکار) است که به حق در میان نویسندگان و مترجمان طبیعت جزو بهترین ها هستند و دایره وسیع لغاتشون و آشنایی شون با اصطلاحات شکار و شکار گری و استفاده از بهترین مترادف های بومی کار ایشون رو از کار سایر مترجمین فعال حاضر متمایز می کنه. اما اسم مجله رو بردم و لازم می دونم و که از بانی و باعثش جناب استاد محمد علی اینانلو هم یادی کنم که با انتشار همون حدود 50 شماره مجله(دوستداران شکار و طبیعت+ طبیعت) تا ابد من و خیلی های دیگه رو وام دار خودشون و کادر دانشمند مجله کردن... دست مریزاد و تیغشان همواره برراا!

بگذریم، اواسط تابستان 82 هم دوباره جمعی از همین عزیزان(آقای اینانلو، آقای ذاکری و ...) به دور هم جمع شدند و  مثل همیشه آغاز گر راهی جدید شدند و در روزنامه همشهری صفحه ای با نام گردشگری راه انداختند که آن هم به مانند مجله شکار و طبیعت دیری نپایید و بعد از مدتی به دست نامادری نامهربان سپرده شد ولی در همان دوره کوتاه هم چون اسلاف خلف خویش خوش درخشید. این داستان هم در همان دوره دوباره به صورت پاورقی در همان صفحه گردش گری چاپ شد که من تونستم با مقداری گشتن و رجوع به حافظه توی آرشیو اینترنتی روزنامه همشهری پیداش کنم و ...   

توی این داستان، نویسنده هنرمندانه واقعیت رو رنگ خیال می زنه و این کشش رو در خواننده ایجاد می کنه که پا به پاش بیاد و مشتاقانه داستان رو دنبال کنه و در کنار خط داستانی، خواننده رو با احساس درونی خودش به عنوان یک شکارچی آشنا میکنه و نگاهش به مقوله شکار را با او در میان می ذاره...

امیدوارم که عمیق بخوانید و از خواندنش لذت ببرید:)

 

 

ماجراهای طبیعت

آخرین زوزه

اثر: ارنست تامپسون ستون

برگردان: حمید ذاكری

 

یكی از موضوعات گسترده و بسیار جذاب در ادبیات داستانی جهان، مقوله حیوانات، حیات وحش و طبیعت است و نویسندگان بزرگی در این وادی آثار گرانقدری عرضه كرده اند.

اما در ایران  آشنایی كمی با این نویسندگان و آثار آن ها وجود دارد و شاید جز چند نام، مثل ارنست همینگوی و جك لندن، برای خواننده ایرانی آشنا نباشد.

«سفر و طبیعت» خواهد كوشید شما را با آثار نویسندگان بزرگ طبیعت آشنا سازد.

یكی از این نویسندگان، كه شاید در كشور آمریكا شهرتی كمتر از ارنست همینگوی ندارد، ارنست تامپسون ستون Ernest Thampson Seton است.

معروف ترین كتاب او «حیوانات زندگی من» یا Wild Animal I Have Known می باشد كه حاوی چند داستان واقعی در رابطه با حیواناتی است كه در پیرامون همه ما وجود دارند؛ مثل گرگ، خرگوش، كلاغ، سگ و....

با خواندن این داستان ها به درستی درمی یابیم كه لذت بردن از طبیعت و وحش نیاز به سفرهای دور و دراز در جاهای ناشناخته ندارد. نیاز به نگاه دارد. نگاه درست و عمیق و همراه با ادراك و مطالعه.

كاری كه «ستون» ارایه كرده است از جمله كارهای كم نظیر وادی ادبیات طبیعت و وحش است.

ترجمه این كتاب را به همه علاقه مندان طبیعت و حیات وحش و آن ها كه دل در گرو حفظ این میراث بزرگ و ارجمند دارند پیشكش می كنیم.

***

ماجرایی كه پدر بزرگم، آن طبیعت مرد راستین برایم گفت.

«كرامپا» ناحیه ای وسیع در شمال نیومكزیكو است كه به سبب آب فراوان و مراتع سرسبز آن بهشت گله داران محسوب می شود. در هر گوشه این ناحیه گله  های بزرگی را می توان دید كه در زیر آفتاب درخشان و در دل طبیعت سرشار، شادمانه می چرند. این جا سرزمین تپه های پوشیده از علف و آب های خروشان است كه سرانجام در رودخانه كرامپا به یكدیگر می پیوندند. نام این سرزمین از نام همین رودخانه گرفته شده و در آن سال ها یك فرمانروا بر این طبیعت عظیم سلطه داشت، این سلطان مقتدر كه شهرتش همه جاگیر بود، یك گرگ كهن سال بود.

«لوبو»ی بزرگ، یا چنان كه مكزیكی ها صدایش می كردند، سلطان، رهبر غول پیكر یك گروه شاخص از گرگ های خاكستری بود كه سال های سال غارتگران بی رقیب دره كرامپا بودند. همه چوپانان و گله داران آن ها را خوب می شناختند و هرگاه سروكله او و دسته نیرومند و حرفه ای اش پیدا می شد، وحشت و اضطراب در میان گله، و خشم و ناامیدی در چهره صاحبان آن پدیدار می گردید. لوبوی كهن در میان گرگ ها جثه ای بسیار بزرگتر از دیگران داشت و البته هوش و قدرتش نیز متناسب با هیكل اش بود. آوایش در شب كاملا مشخص بود و به آسانی از دیگر همنوعانش بازشناخته می شد. معمولا وقتی یك گرگ در هنگام شب در اطراف اقامتگاه چوپانان زوزه می كشید كسی توجهی نمی كرد اما وقتی غرش «سلطان» در دره فرو می ریخت، شنونده از جای می جنبید و خود را برای شنیدن اخبار بد آماده می كرد؛ تا كدام گله جولانگاه سلطان بوده و خون كدامین رمه بر خاك ریخته باشد.

اما دسته لوبو كوچك بود. علتش را نمی دانم. معمولا وقتی یك گرگ به قدرت رهبری می رسد و سرآمد دیگران می شود، گروه زیادی دورش جمع می شوند و تحت فرمان او در می آیند. شاید لوبو افراد گروه خود را گلچین كرده بود، شاید هم كمتر گرگی توان كنار آمدن با طبع وحشی و خوی بی رحم او را داشت. و شاید هم غرور بزرگش مانع افزایش گروه می شد. به هر حال، آنچه مسلم است در دوره پایانی اقتدار لوبو افراد گروهش پنج گرگ بودند. هر یك از آن ها به نوبه خود شهرت و آوازه خاصی داشت و از اغلب گرگ های معمولی بزرگتر و باهوش تر بود. شماره ۲ گروه، یا معاون فرمانده، یك غول درست و حسابی بود، اما با این همه در قدرت و جثه از فرمانده پیرش خیلی كم داشت. دیگران هم هر یك خصوصیات ویژه خود را داشتند. در میان اینان یك ماده گرگ سفید و زیبا بود كه مكزیكی ها او را «بیانكا» می نامیدند. او جفت لوبو بود. یكی دیگر از اعضای باند، زرد و بسیار چابك بود. در افواه شهرت داشت كه بارها برای گروه بزكوهی شكار كرده است.

خوب، تا این جا كاملا آشكار شد كه كابوی ها و چوپان ها تا چه حد با افراد این گروه آشنا بودند. اغلب حرف و سخن بر سر لوبو و گروهش از این و آن شنیده می شد. بارها دیده شده و بیش از آن،  خیلی بیش از آن، شنیده شده بودند. گاه بحث بر سر زور و توانایی این یا تیزهوشی آن بین گله داران بالا می گرفت، اما وقتی سخن از سلطان پیر به میان می آمد همه یك صدا و هم عقیده می شدند.

زندگی لوبو و افرادش با زندگی گله داران پیوند خورده بود، خصوصا با زندگی آن عده كه مورد حمله واقع شده و خسارت دیده بودند. هیچ گله داری نبود كه در ازای پوست سر یكی از افراد لوبو چندین گوساله جایزه ندهد. و هر چه می گذشت میزان جوایز افزایش می یافت. اما انگار آن ها دارای زندگی سحرآمیز بودند و بر هر طرح و نقشه ای فائق می آمدند. آن ها به همه شكارچیان لبخند تمسخر می زدند و انواع سم ها را به ریشخند می گرفتند. در پنج سال آخر باج خواهی خود را، آن طور كه می گفتند، به روزی یك گاو افزایش داده بودند. این بهایی بود كه گله داران باید می پرداختند. بنابراین، براساس این برآورد، باند لوبو هزار رأس از بهترین دام ها را كشته بود، و چنان كه مشهور بود آن ها در هر حمله بهترین دام را انتخاب می كردند.

این باور قدیمی كه گرگ همیشه گرسنه است و آمادگی خوردن هر چیز را دارد در این جا خیلی خوب صدق می كرد. این غارتگران همیشه سرحال و قبراق و در انتخاب، مشكل پسند بودند. هرگز سابقه نداشت به مردار حیوانی كه در اثر مرگ طبیعی مرده یا مریض شده بود لب بزنند. حتی از خوردن حیواناتی كه به دست چوپانان كشته شده بودند پرهیز می كردند. غذای انتخابی روزانه آن ها نازك ترین قسمت های ماده گوساله یك ساله یا حداكثر دوساله ای بود كه خود كشته بودند.

2

اعتنایی به گاوهای نر یا ماده گاوهای پیر نداشتند و اگر چه گاهی كره اسب یا گوساله جوانی را شكار می كردند اما كاملا معلوم بود كه گوشت گوساله یا اسب خوراك دلخواهشان نیست. همچنین علاقه ای به گوشت گوسفند نداشتند، اگر چه گهگاه با كشتار گوسفند نیز خود را سرگرم می كردند. یك شب در ماه نوامبر، بیانكا و گرگ زرد دویست و پنجاه گوسفند را كشتند، فقط برای سرگرمی، و حتی یك سیر از گوشت آن ها را نخوردند.

این ها چند نمونه از داستان های فراوانی است كه برای نشان دادن غارتگری های این گروه خرابكار می توانم بگویم. هر سال تدابیر گوناگونی برای نابود كردن آنان به كار گرفته می شد ولی همگی بی ثمر می ماند. جایزه سنگینی برای سر لوبو تعیین گردید و در نتیجه ده ها نوع سم به طرق مختلف در سرراهش گذاشته شد ولی همه را كشف كرد و به هیچ كدام لب نزد. از تنها چیزی كه می ترسید اسلحه آتشین بود و به همین جهت هرگز به آدمیزاد نزدیك نمی شد و می كوشید هیچ وقت با گله داران روبه رو نشود. گروه لوبو به محض این كه آدمی را از فاصله دور می دیدند به سرعت باد فرار می كردند. این كه لوبو به افراد گروه اجازه خوردن هیچ گوشتی به جز آنچه خود شكار كرده بودند نمی داد، یكی از رموز نجات آنان بود و قدرت شگفت انگیز شامه لوبو در تشخیص بوی دست انسان، یا سم، امنیت آنان را تكمیل می كرد.

یك بار یكی از چوپانان صدای آشنای لوبو را شنید كه در گودی دره ای افراد خود را به گرد خویش احضار می كرد. وقتی با احتیاط و آرام به محل اجتماع گرگ ها نزدیك شد دید گروه لوبو گله كوچكی را دوره كرده اند. لختی بعد لوبو روی پشته كوچكی ایستاد در حالی كه بیانكا و بقیه تلاش می كردند گاو جوانی را كه انتخاب كرده بودند بدرند. اما گله دور هم جمع شده و با استراتژی دفاعی ویژه ای به صورت توده ای درآمده، سرهایشان به بیرون بود، به طوری كه خطی دایره وار از شاخ های تیز به دشمن نشان می داد. درنگی حاصل آمد، گله نفوذ ناپذیر می نمود.

لوبو همچنان نظاره می كرد و گرگ ها می جهیدند و می غریدند و پس و پیش می رفتند. ناگهان یكی از گاوها كه ترسیده بود سعی كرد به وسط جمعیت عقب نشینی كند و همین حركت لحظه ای آرایش گله  را شكست. گرگ ها فقط توانستند از این فرصت برای زخمی كردن گاو انتخابی خود بهره برداری كنند، اما نه بدان حد كه او را از پا بیندازند.

لوبو كه دیگر حوصله اش از تعلل و سستی افراد سر رفته بود،  سرانجام خرناسه عمیقی كشید و از پشته سرازیر شد و به سوی گله حمله برد. خط گاوها از هجوم سنگین او به هم خورد و در یك لحظه لوبو به میان آنان پرید. گله ناگهان مثل بمبی كه منفجر شود، از هم گسیخت. قربانی هم به همراه بقیه گریخت اما بیش از سی - چهل متر نرفته بود كه لوبو بر فرازش جهید، گردنش را گرفت و ناگهان با تمام قدرت پس كشاند. ماده گاو جوان به سنگینی بر زمین كوفته شد. ضربه چنان سخت بود كه گوساله مهلت تكان خوردن نیافت. لوبو كنار كشید و كشتن او را به یاران واگذاشت؛  كاری كه آنان ظرف چند ثانیه انجام دادند. لوبو به منظره نگاه می كرد و گویی می گفت: «چرا یكی از شما نباید این كار را انجام می داد، بدون این كه آن قدر وقت تلف كند؟»

مرد گله بان كه تا این لحظه بهت زده نگاه می كرد به خود آمد و فریاد كشید. گرگ ها طبق معمول عقب نشستند، و او كه یك بطری استركنین داشت به سرعت سه قسمت جسد گوساله را به استركنین آغشت و سپس آن را رها كرد. می دانست گرگ ها برای خوردن شكار خود برخواهند گشت. اما صبح روز بعد، وقتی به گمان خود برای دیدن اجساد گرگ ها به محل رفت، صحنه عجیبی دید: اگر چه گرگ ها لاشه را خورده بودند اما به دقت قسمت های سمی را جدا كرده و دور انداخته بودند!

وحشت این گرگ بزرگ در میان گله داران گسترده می شد و هر سال كه می گذشت قیمت سر او بالاتر می رفت تا سرانجام به پنج هزار دلار رسید؛  جایزه ای عجیب و غیرعادی برای یك گرگ.بی تردید تاكنون خیلی از انسان ها برای كمتر از این پول به قتل رسیده بودند. این جایزه خیلی ها را وسوسه می كرد. یكی از همین روزها بود كه سروكله یك جایزه بگیر تگزاسی به نام تانری در دره كرامپا پیدا شد.

تانری یك تیرانداز باسابقه بود كه شهرت فراوانی در شكار گرگ داشت - استاد سواركاری و خبره تفنگ، با پشتوانه ای از شكار ده ها گرگ در طول سالیان. او و سگ هایش در دشت های باز گرگ های فراوانی را كشته بودند، و اكنون شكارچی پیر تردیدی نداشت كه ظرف چند روز پوست سر لوبو را بر پشت زین خود آویزان خواهد كرد.

آنان با اعتماد به نفس و شجاعانه، در تاریك - روشن صبح یك روز تابستان عازم شكار بزرگ خود شدند. چیزی نگذشت كه سروصدای سگ ها بلند شد. آن ها رد را یافته بودند. دو مایل آنطرف تر ناگهان «گروه خاكستری كرامپا» از دور دیده شد و تعقیب شتابناك و دیوانه وار آغاز گردید. نقش سگ های تربیت شده شكاری این بود كه گرگ ها را

- با ترفندهای مختلفی كه آموخته بودند - معطل نگاهداشته و اگر توانستند عاجز كنند. این عمل به شكارچی فرصت می داد سر برسد و تیراندازی كند.

البته این كار در دشت های باز تگزاس امكان داشت، اما این جا اوضاع طور دیگری بود. لوبو به راستی منطقه خود را خوب برگزیده بود. دره های پر صخره و شیب های تند كرامپا و شاخه های فرعی آن، این جا و آن جا دشت ها و مرغزارها را قطع می كردند و صحنه ای وسیع و پرپیچ و خم را برای فرار فراهم می آوردند. گرگ بزرگ اولین گریزگاه را انتخاب كرد و از شر شكارچی و سگ هایش رها شد. افراد دسته هم هر یك به سویی كشیدند و سگ ها را متفرق ساختند. سگ ها منطقه را نمی شناختند و چیزی نگذشت كه گروه لوبو، با طرح قبلی، یك به یك سگ ها را دوره كردند و آن ها را كشتند یا به شدت زخمی نمودند.

آن شب وقتی «تانری» سگ هایش را فرا خواند تنها شش سگ برگشتند كه دوتای آن ها به سختی مجروح و در حال مرگ بودند. تانری حق داشت به تلخی بگرید. او دوبار دیگر هم برای به دست آوردن پوست سر سلطان تلاش كرد كه موفقیت بیشتری به همراه نداشت، جز آن كه دو سگ قیمتی دیگرش را هم از دست داد و دفعه آخر اسبش سقوط كرد و مرد. تانری با نفرت و خشم دست از جایزه بزرگ كشید و به تگزاس برگشت و لوبو مقتدرتر از گذشته لجام امور را در منطقه خویش به دست گرفت.

3

سال بعد دو شكارچی دیگر، به عزم بردن جایزه، سر رسیدند. هر دو مطمئن بودند كه گرگ مورد نظر را نابود خواهند كرد؛ اولی به وسیله سم اختراعی خود كه به طریقه جدید به كار می رفت، و دومی - كه یك كانادایی فرانسوی الاصل بود - به وسیله سم دیگری كه معتقد بود جادویی است و حتما در مورد لوبو - كه او هم یك گرگ جادویی است - كارساز خواهد بود. اما نه اختراع، نه افسون، نه طلسم و نه جادو، هیچ یك كارگر نشد و غارتگر كهن و دسته اش همچنان به گردش های هفتگی و ضیافت های روزانه خود ادامه دادند. پس از چند هفته كالون و لالوش، دو جایزه بگیر نامبرده، ناامیدانه از كار بیهوده خویش دست كشیدند و ترجیح دادند بخت خود را در جای دیگری امتحان كنند.

اتفاقا در همان بهار، لوبو و جفتش در نزدیكی مزرعه جو كالون سكنی گرفتند. آن ها لانه خود را برگزیدند و خانواده خود را فراهم آوردند. تمام تابستان را لوبو، همسر و فرزندانش آن جا ماندند و گاوها، گوسفندها و سگ های جو را كشتند و به همه دام ها و سم های او خندیدند. او حتی با دینامیت و دود نیز به جنگ آنان رفت، اما باز هم دست خالی برگشت. جو می گفت: «درست نگاه كنید، تمام تابستان آن جا بودند، لوبو و فرزندانش. و من هیچ كاری نتوانستم با آن ها بكنم. من در نظر  آن ها - و البته در نظر خودم - خیلی احمق و دست وپا چلفتی جلوه می كردم.»

اگر چه داستان لوبو در بین گاوچرانان خیلی بالا گرفته بود ولی تا من شخصاً تجربه نكردم، به واقعیت آن پی نبردم، اصلاً من اهل كوه و شكار بودم و به خصوص در شكار گرگ مهارت داشتم اما از بخت بد، كارم مرا از طبیعت و آزادی دور كرده به میز و صندلی پیوند داده بود. خیلی دلم می خواست تغییری در شرایط یكنواخت و كسل كننده خود بدهم،  واقعاً  به این تغییر نیاز داشتم. در همین اثناء یكی از دوستانم ، كه از ملاكین كرامپا بود، از من خواست به نیومكزیكو بروم و ببینم آیا می توانم تدبیری برای غارتگران خاكستری بیندیشم. من كه سخت منتظر چنین فرصتی بودم با خوشحالی پذیرفتم و برای دیدار با سلطان كرامپا عازم نیومكزیكو شدم. مدتی را به سواری و شناسایی منطقه گذراندم. هر از گاه راهنمایم اسكلت گاوی را نشان می دادو می گفت: «این هم یكی دیگر از كارهای اوست.»

كاملاً روشن بود كه در این منطقه خشن و پر از پستی و بلندی تعقیب لوبو با سگ و اسب بی فایده بود و سم یا تله تنها چاره ممكن است. از آن جا كه تله های بزرگ مناسب نداشتیم، پس كار را با سم شروع كردم.

نیازی نیست جزییات صدها طرح و شیوه ای كه به كار گرفتم شرح دهم. برای نابودی این هیولا- گرگ افسانه ای هیچ تركیبی از استركنین، ارسنیك،سیانید یا پروسیك اسید نبود كه استفاده نكرده، هیچ نوع گوشتی نبود كه به عنوان طعمه به كار نبرم، اما هر صبح كه مراجعه می كردم تا نتیجه كار را ببینم جز ناامیدی و یأس نصیبم نمی شد. سلطان پیر، باهوش تر از این حرف ها بود. ذهن نیرومند او كوچك ترین نشانه را می یافت.

براساس تجربه یك دام گذار كهنه كار مقداری پنیر را برچربی قلوه گوساله تازه ذبح شده ای ذوب و خوب مخلوط كردم، سپس آن را در ظرفی چینی به آهستگی حرارت دادم تا پخته شود، بعد آن را با استخوان تیزی (برای این كه بوی فلز به خود نگیرد) قطعه قطعه كردم. وقتی مخلوط سرد شد با مقادیر زیادی استركنین و سیانید، حفره ها یی را كه در هر تكه ایجاد كرده بودم، پر كردم- مواد سمی داخل كپسول های غیرقابل نفوذی كه امكان نداشت بوی سم از آن متصاعد شود قرار گرفته بود- و دست آخر روی حفره ها را با پنیر پوشاندم. در تمام مدت كار و دستكش هایی به دست داشتم كه به خون گوساله آغشته بود و حتی از نفس كشیدن نزدیك طعمه خودداری می كردم. وقتی همه چیز آماده شد، آن را در كیسه ای از چرم خام [كه آن را هم به خون گوساله آغشته بودم]  قرار دادم و به راه افتادم، در حالی كه جگر و قلوه های گوساله را در انتهای طنابی بسته و به دنبال خود بر زمین می كشیدم. ده مایل را بدین ترتیب پیمودم در حالی كه در هر ربع مایل یك طعمه می انداختم و نهایت دقت را به كار می بردم كه دستم با طعمه ها تماس پیدا نكند.

لوبو، معمولا اوایل هفته به این قسمت می آمد، آن روز دوشنبه بود و هنگامی كه می خواستیم برگردیم ناگهان زوزه بم و عمیق سلطان را شنیدم. با شنیدن آوای عالیجناب لوبو یكی از همراهان گفت: «خیلی خوب، او اینجاست ببینیم و تعریف كنیم!»

صبح روز بعد مشتاقانه به راه افتادم تا نتیجه را ببینم. به زودی به رد پاهای تازه آنها رسیدم، لوبو جلوتر از همه بود، جای پای او به آسانی تشخیص داده می شد. معمولاً  كف پنجه گرگ عادی 5/4 اینچ است، بزرگترها چهار و دو سوم اینچ، ولی جای پای لوبو۵/۵ اینچ بود، جای پای او بارها توسط چوپانان و گله داران اندازه گیری شده بود. بعداً  فهمیدم كه سایر ابعاد بدنش نیز با پنجه ها متناسب است. اقلاً حدود سه پا از دیگران بلندتر بود و ۱۵۰ پاوند وزن داشت. با این اوصاف اگر چه ردپایش با دیگر گرگ ها در هم بود. ولی به راحتی تمیز داده می شد. گروه خیلی زود رد طعمه مرا یافته و طبق معمول به تعقیب آن پرداخته بود، به اولین طعمه كه رسیدیم متوجه شدم لوبو به سراغ آن آمده كمی بو كشیده و عاقبت آن را برداشته است.

واقعاً نمی توانستم شادی خود را پنهان كنم. فریاد كشیدم: «آخر گرفتمش. تا یك مایل دیگر پیدایش می كنیم. حتماً  در گوشه ای افتاده است!» و با خوشحالی بر روی اسب پریدم، چشم به رد پاها در خاك نرم دوختم و مهمیز زدم. به دومین طعمه رسیدم، آن هم نبود. خدا می داند كه چقدر خوشحال شدم، مطمئن بودم كه لوبو و احتمالاً چند گرگ دیگر از گروه او اكنون در چنگ من هستند. اما ردپاهای بزرگ همچنان ادامه داشت. روی ركاب ایستادم و به دور دست ها نگاه كردم. هیچ نشانه ای از گرگ مرده به چشم نمی خورد. دوباره به راه افتادم، سومین طعمه هم نبود. ردپای سلطان به چهارمین طعمه هدایتم كرد كه آن هم مثل بقیه ناپدیده شده بود. او در واقع هیچ یك از طعمه ها را نخورده بود بلكه آنها را به دندان گرفته و بعد هر پنج طعمه را روی هم گذاشته و خار و خاشاك آنها را تمیز كرده بود! هرگز تا بدین حد احساس حقارت نكرده بودم.

4

این تنها نمونه ای از ده ها تجربه من با سم بود. بالاخره متقاعد شدم كه سم حریف غارتگر بزرگ نخواهد بود و باید منتظر رسیدن تله های سفارش داده شده می ماندم. در مدت انتظار همچنان به طعمه گذاری ادامه می دادم ولی نه برای لوبو و دسته اش، كه می دانستم بیهوده است، بلكه برای دیگر گرگ ها وجانوران موذی مرغزار.

در همین ایام واقعه ای روی داد كه به خوبی حیله گری و شیطان صفتی لوبو را آشكار می ساخت. قبلاً هم گفتم كه یكی از سرگرمی های گروه لوبو حمله به گوسفندان بود، در حالی كه به ندرت گوشت آن را می خوردند. معمولاً  گله های دارای یك تا سه هزار گوسفند، دو چوپان و گاه یك چوپان بیشتر ندارند. شب ها گله در نزدیك ترین پناهگاه اطراق می كند و هر یك از چوپانان یك طرف گله می خوابند. گوسفند ها آن قدر ابله هستند كه با كوچك ترین حادثه ای رم می كنند، اما طبیعت آنها عجیب به هم نزدیك است. شاید بشود گفت یك گله گوسفند فقط یك گوسفند است! بنابراین رهبری اگر داشته باشند بسیار متشكل و وحدت پذیرند.

چوپانان این خصیصه را خوب می دانند و به همین دلیل چند تا بز در میان گله رها می كنند. گوسفند، برتری استعداد و هوشیاری پسرعموی ریش دارش را خوب می فهمد و وقتی واقعه غیرمنتظره ای در هنگام شب پیش بیاید گله دور بزها جمع می شود و بدین ترتیب اغلب از گسیختگی و رم كردن كه باعث نابودی وكشته شدن گوسفندان می شود نجات می یابند. این روش قدیمی بارها و بارها امتحان شده و گله را از آسیب گرگ درامان داشته است. اما همیشه اینطور نیست، خصوصاً  اگر مهاجم، هوشیاری قوی پنجه و تیز اندیشه باشد.

یك شب در اواخر ماه نوامبر دو چوپان مورد حمله گرگ ها واقع شدند. گله پیرامون بزها جمع شد، بزهایی كه نه احمق بودند ونه ترسو، بر زمین سخت می ایستادند و شجاعانه دفاع می كردند. اما افسوس كه امشب وضع فرق می كرد. دسته ای كه به سراغ آنان آمده بود رهبر معمولی نداشت. لوبوی كهن، هیولای شب های كرامپا، خوب می دانست كه بزها نیروی روحی و مركز ثقل اعتماد به نفس گله هستند. پس با شتاب به میان انبوه گوسفندان پرید و در چشم بر هم زدنی آن جلوداران بینوا را به خون كشید و بر خاك انداخت. دمی بعد گوسفندان همچون لشكری شكست خورده و وحشت زده در هزار جهت روبه گریز نهادند و صحنه ای هولناك از كشتار پدید آمد. در هفته های بعد تقریباً هر روز به چوپانان خسته ای برمی خوردم كه با دیدن من با نگرانی می پرسیدند: «آیا یك دسته گوسفند سرگردان در این اطراف ندیده ای؟» و من اغلب مجبور بودم كه بگویم چرا دیده ام. یك روز جواب می دادم: «بله، ۵ یا ۶ لاشه نزدیك چشمه الماس افتاده بود.» و روز بعد: «یك دسته گوسفند را دیدم كه هراسان به طرف تپه بالا می رفتند.» یا : «نه من ندیده ام اما خوآن مایرا دو روز پیش حدود بیست گوسفند را دیده كه تازه كشته شده بودند.»

سرانجام تله ها رسیدند. من و دو همكارم تمام هفته را كار كردیم تا آنها را درست تنظیم كنیم. برای هر چه مطمئن تر كار گذاشتن دام ها از هیچ تلاشی فروگذار نكردیم. روز دوم برای سركشی به دام ها به راه افتادم و با دیدن اولین تله متوجه شدم كه لوبو به سراغ آن آمده، دام های بعدی هم به همچنین، همه را بازرسی كرده بود. از روی خاك های اطراف و آثار پا به خوبی می توانستم بفهمم آن شب چه كرده است. ابتدا در اطراف قدری یورتمه رفته و این سو و آن سو دویده بود و اگر چه ما تله ها را به دقت مخفی كرده بودیم، فوراً اولین دام را كشف كرده بود. سپس گروه را متوقف كرده و دور تله را با شكیبایی و احتیاط كامل به پنجه و ناخن كنده و آن را آشكار ساخته بود بعد در آن تاریكی تمام اجزای دام را از زنجیر گرفته تا كنده بررسی كرده و به افراد خود نیز نشان داده بود و بعد آن را همان طور دست نخورده- و عمل نكرده- رها كرده و به سراغ تله های بعدی رفته بود. با شگفتی به منظره ای كه در پیش چشمم بود نگاه می كردم و نمی توانستم در دل از تحسین هوش اعجاب انگیز لوبو خودداری كنم. او بیش از دوازده دام را به همان شكل كشف و آشكار ساخته بود. به زودی متوجه شدم به محض این كه چیزی سوءظن او را برانگیخته فوراً  تغییر مسیر داده است.

بنابراین ،این بار دام ها را به شكل H كار گذاشتم، یعنی دو ردیف تله در دو طرف و یك تله در وسط كه شكل H را تكمیل می كرد. چیزی نگذشت كه شكست تازه ای را تجربه كردم. لوبو به میان دام آمد نزدیك تله وسطی ایستاد. نمی توانم بگویم چه نیرویی، اما می دانم نیرویی مرموز در او بود كه از خطر آگاهش می ساخت. دقیقاً متوجه شده بود كه چیز خطرناكی دور او را احاطه كرده است. سر جای خود ماند، براق و هوشیار به اطراف نگریست. حتی یك اینچ از جای خود تكان نمی خورد، نه به چپ نه به راست. بعد آهسته و آرام شروع به عقب نشینی كرد. دقیقاً پا جای پای قبلی اش می گذاشت و بدین ترتیب به نحو اعجاب انگیزی از ناحیه خطر دور شد!

بعد به پشت برگشت و آن قدر با پاهای عقب سنگ و كلوخ بر تله ها انداخت كه همگی عمل كردند و خنثی شدند. مرتباً روش دام گذاری را تغییر می دادم و او مرتباً آنها را كشف می كرد و به من می خندید!  هرگز فریب نمی خورد، دانایی اش شكست ناپذیر می نمود و شاید می توانست تا به آخر عمر همچنان شكست ناپذیر بماند، اما او هم مشكل بسیاری از قهرمانان را داشت، قهرمانانی كه به تنهایی شكست ناپذیر بودند اما با اتحاد و دوستی با كسانی كه چون آنان با اراده و مقاوم و سخت نبودند در دام زمان افتادند و در برابر شكست سرفرود آوردند. آری، سلطان كرامپا نیز از همین قهرمانان بود؛ او نه از من، كه از یاران خویش شكست خورد.

یكی دوبار، شواهدی دیده بودم كه نشان می داد دسته كرامپا دارای نقصان هایی است. علائم بی نظمی را در گروه مشاهده كردم، مثلاً چند بار جای پاها نشان می داد كه یك گرگ كوچكتر جلوتر از رهبر گروه دویده است. این موضوع را یكی از كاوبوی های همراه من نیز دیده بود:

-«امروز آنها را دیدم. خط  شكن وحشی گروه بیانكاست.»

5

لحظه ای به فكر فرو رفتم و گفتم:

- «بله، او جفت سلطان است، همان سفید دوست  داشتنی، اگر غیر از او گرگ دیگری بود «لوبو» یك لحظه هم امانش نمی داد و به حسابش می رسید.»

به هر حال راه نفوذ به گروه شكست ناپذیر پیدا شده بود: بیانكا.

با جدیت نقشه تازه را طرح كردم. ابتدا گوساله ای كشتم و یك یا دو تله آشكار اطراف لاشه اش كار گذاشتم. سر حیوان را كه معمولاً بی مصرف به نظر می رسد و اتفاقاً بسیار مورد توجه گرگ است، دورتر از لاشه كناری انداختم و اطراف آن را دو تله فلزی نیرومند در جای مناسب كار گذاشتم و روی آن را به دقت پوشاندم. در حین كار دست ها، كفش ها و ابزار كارم را كاملاً به خون تازه آغشته و دست آخر اطراف محل را مقداری خون پاشیدم. طوری كه انگار از سر حیوان جاری شده است.پس از این كه تله ها كاملاً در زمین دفن شدند روی خاك را با پوست گرگ صاف كردم و جای پاهایی هم به وسیله پای گرگ در اطراف محل ایجاد نمودم. سرطوری قرار گرفته بود كه راه باریكی بین آن و بوته های اطراف وجود داشت و در این راه باریك دو تا از بهترین تله هایم را كار گذاشته و آنها را به سر حیوان نیز متصل كردم.

گرگ ها عادت دارند كه به هر لاشه ای كه باد بوی آن را به مشامشان برساند نزدیك شوند، تنها برای آن كه آن را امتحان كنند، حتی اگر علاقه ای به خوردن آن نداشته باشند و من امیدوار بودم این عادت پای دسته كرامپا را به آخرین استراتژی من بكشاند. شكی نداشتم كه لوبو حیله جنگی من را در اطراف گوشت كشف خواهد كرد و از نزدیك شدن دیگران به دام جلوگیری خواهد نمود. فقط اگر... بله فقط یك امید داشتم؛ و شما می دانید آن امید چه بود: این كه یكی از یاران خطا كند!

صبح روز بعد برای بازرسی دام ها به پیش تاختم؛ اوه خدای من!  جای پای گروه دیده می شد و محل سر بریده گاو و تله ها خالی بود. با مطالعه اجمالی ردپاها متوجه شدم كه لوبو گروه را از نزدیك شدن به گوشت بازداشته اما یك گرگ كوچك ناگهان و بدون توجه به اخطار سرگروه، به سراغ سربریده رفته و درست پا در دام گذاشته است.

رد را پی گرفتیم و یك مایل آن طرف تر دیدیم كه آن گرگ نگون بخت بیانكاست. با دیدن ما، اگر چه قید سنگین و سرگاو به پاهایش بند بود، اما پا به فرار گذاشت ولی وقتی به صخره ها رسید دیگر نمی توانست بدود و ما به او رسیدیم. او زیباترین گرگی بود كه تاكنون دیده بودم. پوستش واقعاً بی نظیر و تقریباً سفید یك دست بود. وقتی از رفتن باز ماند روبه ما برگشت و خود را برای جنگ آماده كرد. در همین حال زوزه ای طولانی و بلند سرداد كه در سرتاسر دره پیچید. او جفت نیرومند خود را به كمك می خواند. ناگهان از بالای رودخانه زوزه پاسخ شنیده شد، صدای لوبوی بزرگ بود. این آخرین فریاد بیانكا بود، چون لحظه ای بعد ما به او نزدیك شدیم و او با تمام توان به مبارزه پرداخت. سپس تراژدی چاره ناپذیر آغاز شد، جریانی كه پس از آن بارها و بارها از یادآوری اش غمگین شده ام. هر یك از ما كمندی به گردن گرگ محكوم انداختیم، سرطناب را به زین ها بستیم و در جهات مخالف تاختیم، تا آنجا كه خون از دهان ییانكا بیرون زد و جامه سپیدش را گلگون ساخت، چشمانش خیره ماند، اندامش كش آورد و سفت شد و سپس بی حركت افتاد. وقتی با جسد خونین گرگ به خانه برمی گشتیم در دل شادی می كردیم ، اولین ضربه را به گروه كرامپا وارد ساخته بودیم.

در مسیر بازگشت به تناوب صدای غرش لوبو را كه در تپه های دور سرگردان بود می شنیدیم، گویی ناامیدانه و غمگین به دنبال بیانكا می گردد و به چپ و راست می پوید. او هرگز بیانكا را رها نكرده بود ولی وقتی دید ما با سلاحهای آتشین - كه سخت از آن می ترسید- به بیانكا نزدیك می شویم و می دانست كه كاری هم برای نجات جفت سپیدش نمی تواند بكند، مجبور شد از او فاصله بگیرد و شاهد تراژدی هولناك بیانكا باشد. در تمام روز صدای شیون او را در تپه  ها و كوه ها می شنیدم كه به دنبال جفت خود می گشت. سرانجام من به یكی از بچه ها گفتم: «حالا ایمان آوردم كه بیانكا جفت او بوده است.»

شب كه فرا رسید صدایش نزدیك تر شد، گویی عقل و هوش از كف داده بود. انگار دیگر آن لوبوی هوشیار بی همتا نبود، شاید دیگر به زندگی اهمیتی نمی داد. فقط صدای زوزه اش، زوزه كه نه فریادش، شنیده می شد. فریادی كه من به راحتی این كلمه را در دل آن می شنیدم: «بیانكا... بیان...كا...ب...ی...!»

كمی بعد حس كردم درست نزدیك همان جایی است كه ما بیانكا را گرفته بودیم. سرانجام ظاهراً محل را پیدا كرد و وقتی درست به نقطه ای رسید كه جفتش كشته شده بود دیگر شنیدن صدای شیون دل شكن اش ممكن نبود. در یك لحظه قلبم را چنان درید كه امان از كف دادم و اشك هایم سرازیر شد. فكرش را هم نمی كردم كه سلطان كهن را اینقدر محنت زده ببینم و آوایش را چنین رقت انگیز بشنوم. به راستی سلطان كرامپا دیگر «سلطان» نبود، «هیولا گرگ» نبود، فقط «لوبوی پیر» بود و من چه غمگین بودم...

به راستی آدمی چیست؟ حیوان چیست؟ حتی كابوی های سنگ دل نیز غم لوبو را حس كردند. یكی از آنان گفت: «هیچ كس تاكنون چنین آوایی از گرگ نشنیده است.» و من غم را در صدای گاوچران حس كردم.

لوبو سپس رد اسب ها را گرفت و به سوی خانه محل اقامت ما آمد. برای انتقام آمده بود یا به امید پیدا كردن بیانكا نمی دانم، اما تنها موجودی كه سر راهش سبز شد سگ نگهبان ما بود. بیچاره در ۵۰ قدمی خانه در یك چشم به هم زدن تكه تكه شد. این بار تنها آمده بود، تنها و بسیار بی ملاحظه. صبح روز بعد از جای پاهایش این را فهمیدم. چنین بی احتیاطی تاكنون از او دیده نشده بود. به هر حال برای انجام وظیفه ای آمده بودم و باید كار را ادامه می دادم. تله های بیشتری در اطراف گذاشتم. بعد از آن دریافتم كه در یكی از تله ها افتاده، ولی به كمك نیروی خارق العاده اش دام را گشوده و گریخته بود. یقین داشتم كه آن قدر آن دوروبرها خواهد گشت تا سرانجام جسد بیانكا را پیدا كند، به همین دلیل تصمیم گرفتم تمام توانم را برای استفاده از این فرصت به كار گیرم.

6

همه تله هایم را فراهم آوردم، یكصد و سی تله فلزی بسیار قوی و در تمام مسیرهایی كه به دره ختم می شد در فرم های چهارتایی كار گذاشتم. هر تله به طور جداگانه به یك كنده ضخیم وصل و هر كنده جداگانه دفن شده بود. چنان به دقت علف ها را با زمین زیر آن برمی داشتم و پس از كار گذاشتن تله دوباره آنها را به صورت اول برمی گرداندم كه خودم هم نمی توانستم محل دقیق آنها را تشخیص بدهم. پس از آن بدن بیانكای مرده را روی و اطراف هر دام كشیدم، بعد یك پای او را كندم و با آن جاپاهایی در اطراف هر دام ایجاد كردم. هر حیله و ترفندی كه می دانستم به كار بردم و بعد ازظهر به خانه برگشتم. یك بار، نصفه های شب فكر كردم صدای لوبوی پیر را شنیدم، اما مطمئن نبودم. روز بعد برای بررسی بیرون تاختم ولی تا شب نتوانستم همه دام ها را سركشی كنم. شب هنگام یكی ازكاوبوی ها گفت: «توی رمه های شمال دره سرو صدای زیادی بود. ممكن است آنجاها چیزی توی تله افتاده باشد.»

حدود عصر روز بعد بود كه توانستم خود را به آن نقطه برسانم. وقتی نزدیك تر شدم ناگهان خاكستری بزرگ از زمین برخاست، بیهوده كوشید فرار كند و آنجا بود كه با چشمان خود لوبو، سلطان كرامپا، را دیدم كه به سختی در تله نیرومند اسیر شده بود. بیچاره قهرمان پیر، او هرگز از جست وجوی عزیزش دست نكشیده بود و وقتی آثار بدن او را دید بی ملاحظه و احتیاط به تعقیب آن پرداخته و بدین ترتیب در دامی كه برایش تدارك دیده بودم گرفتار آمده بود. هر چهار تله دام مربع در بدن او چنگ انداخته بودند، كاملاً بی  دفاع به نظر می رسید و در اطرافش ردپاهای بی شماری بود كه نشان می داد گله گاوان به سلطان درهم شكسته نزدیك شده و درگوشش تا توانسته بودند ماغ كشیده بودند!  سلطان به راستی اهانت دیده بود.

دو روز و دو شب در دام به سر برده و تمام بدنش، از تقلاهایی كه كرده بود، غرق خون بود. با این همه وقتی به او نزدیك شدم با یال های برافراشته برخاست و آوایی بركشید، و دره كرامپا برای آخرین بار غرش عمیق و پرطنین او را بازپس داد.این آوای كمك بود، فراخوانی بازمانده گروه. اما هیچ جوابی نیامد. اكنون در نهایت تنهایی یك بار دیگر كوشید، كوششی عبث. هر تله بیش از سیصد پاوند وزن داشت و زنجیرهایی ضخیم آنها را به هم متصل می كرد. به راستی شگفت زده شدم وقتی جای دندان های نیرومند او را بر روی غل و زنجیرها دیدم كه شیارهایی عمیق ایجاد كرده بودند. چشمانش از خشم و نفرت به سبزی گرایید و سرانجام پس ازتلاش فراوان و خونریزی زیاد بی حال شد.

وقتی در پایان تصمیم گرفتم با او همان كنم كه با رمه ها كرده بود، ناگهان ندامتی بزرگ به سراغم آمد:

«قانون شكن بزرگ پیر، قهرمان هزاران هجوم خونبار، چند دقیقه دیگر تومرداری بیش نخواهی بود. این آیین كهن زمان است و جز این نیست.» پس كمند خود را از زین گشودم و به گردنش انداختم، ولی او هنوز توان داشت. در یك لحظه با دندان های الماس مانندش طناب را درید و به دور افكند. البته تفنگ داشتم. اما نمی خواستم پوست با شكوه و شاهانه او را خراب كنم. پس به اردوگاه تاختم و با كمندی تازه و به همراه یك كابوی برگشتم. این بار اسیرش كردیم. كابوی قصد داشت به همان گونه ای كه با بیانكا رفتار شد با او رفتار كند، فریاد زدم: «دست نگهدار، ما او را نمی كشیم، زنده می بریمش به اردوگاه.» اكنون می خواستیم ریسمان پیچش كنیم. مقاومتی نكرد. گویی دیگر از همه چیز قطع امید كرده بود. در نگاه ناامیدش می خواندم: «خوب، بالاخره من را گرفتید. من به آخر خط رسیده ام ،هر كاری می خواهید بكنید.» و از آن لحظه دیگر اصلاً توجهی به ما نكرد.

پاهایش را محكم بستیم، اما خرناسه ای هم نكشید، سری هم برنگرداند. با تمام نیرو، دونفری توانستیم او را روی اسب بگذاریم. نفس كشیدنش یكنواخت شد، گفتی به خواب رفته است. دمی بعد در پستی بلندی های تپه های كوچك و بزرگ همچنان كه بر پشت اسب می رفت، چشم گشود و نگاهش بر اقلیم اقتدار خویش ثابت ماند، جایی كه افرادش اكنون در بن دره ها و اوج قله ها پراكنده بودند؛ امپراطوری بود گویی كه دریغ مندانه به سرزمین گذران خویش نظر می كند. آهسته راه پیمودیم و او را سلامت به كمپ رساندیم، قلاده و زنجیری به گردنش زدیم و سپس طناب ها را گشوده و رهایش ساختیم. آنگاه برای اولین بار توانستم با دقت و از نزدیك او را ورانداز كنم و دیدم وقتی یك قهرمان زنده، یك سلطان، بر اقلیم خود حكومت می راند چه شایعات عوامانه كه پیرامون او بر سر زبانها نمی افتد. او نه گردن بندی از طلا به گردن داشت و نه صلیب وارونه بر شانه هایش بود، كه می گفتند نشانه آن است كه روح خویش را به شیطان فروخته است! تنها جای زخمی عمیق بر روی رانش دیده می شد، كه به روایتی جای پنجه جونو، سردسته سگان شكاری تانری، بود. او نشان خویش را لحظاتی قبل از آن كه لوبو لاشه بی جانش را بر شن های دره فرو كوبد، بر ران سلطان گذاشته بود.

كنارش گوشت و آب گذاشتم، اما اعتنایی نكرد. آرام بر سینه دراز كشید و با چشمان زردش به نقطه ای دور در پشت سرمن خیره شد. دشت های باز - دشت های باز خود را در نگاه گرفته بود و وقتی بدنش را لمس كردم حتی تكان نخورد. تا هنگامی كه خورشید فرو نشست و آخرین پرتوهای خود را از كرامپا بر چید او همچنان به دشت های سبز می نگریست. فكر می كردم هنگام شب گروهش را صدا خواهد زد. اما او یك بار آنان را طلبیده بود و نیامده بودند، پس دیگر هرگز آوایش شنیده نشد.می گویند، شیری كه نیرویش بشكند، عقابی كه آزادیش بمیرد، كبوتری كه جفتش پربگیرد، همگی از اندوه و ماتم جان می بازند و درسكوتی تلخ می میرند. اما چه كسی می دانست كه این راهزن مهیب را قلبی چنین شكننده در سینه باشد؟ من اما دانستم.هنگامی كه صبح برآمد و آفتاب دیگر بار به آدمی و وحش درود گفت، لوبوی پیر بدرود گفته بود. اوهمچنان كه شب دوش، آرام مانده اما روحش پركشیده بود. شاه گرگ تاریخ زندگی من چشم از جهان رنگ آمیز فرو بسته و به عزیزش بیانكا پیوسته بود. آرام نزدیك شدم و زنجیر از گردنش برداشتم. یكی از كابوی ها به من كمك كرد تا جسم بی جانش را به انباری كوچك نزدیك كمپ، جایی كه بقایای پیكر بیانكا آن جا بود، حمل كنیم. وقتی او را كنار جفت سپپدش خواباندیم مرد گاوچران لختی به درنگ ایستاد و آنگاه گفت:

«قرار بگیر، قرار بگیر سلطان پیر. تو سرانجام به نزد او آمدی... چه وفادار بودی تو... چه وفادار بودی...»

وقتی به خود آمدم دیدم كلاه از سر برگرفته و به احترام ایستاده ام. مرد گاوچران نیز چنین كرده بود.

 

 

منبع:

 

1-       ضمیمه رایگان یکی از شماره های مجله دوستداران شکار و طبیعت(سری بعد از انقلاب) شماره های 1- 40

2-        

http://hamshahri.org/hamnews/1382/820519/world/safarz.htm

http://hamshahri.org/hamnews/1382/820520/world/safarz.htm

http://hamshahri.org/hamnews/1382/820525/world/safarz.htm


چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا