به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

آنجا، چشمانی عسلين... (بازنویسی یک نوشته قدیمی)

 http://www.orgsites.com/fl/wolves/wolf_in_snow.jpg

دیگه توی سینه کشای* آفتابگیر برفها لکه لکه شده بودند اما توی سایه ها هنوز برف یه دست بود و فقط چندتایی درختای بادوم کوهی بودن که تونسته بودن سر شاخه هاشون رو از توی برف بکشن بیرون. هوای زمستانی مطبوعی بود: آسمان صاف و آفتاب گرم و باد ملایمی که هر وقت از کنار درختچه های ارس رد می شد بوی خوب صمغشون رو توی بینیش می زد و اون زیر اون درخت ها دنبال جای خواب کبک ها می گشت... اونسال زمستون زود بهار رو به خودش گرفته بود...

اواخر فصل شکار کبک بود و رفته بود برا کبک. اما چیزی که نبود همون کبک بود؛ اگر هم بود تک و توکی که اونا هم از فاصله خیلی دور می پریدن. دیگه داشت برمی گشت، باید از روی آسمون گداری** می رفت تا به قله کوچکی برسه و از اونجا شیبه کنه پای باغی که می دونست همونجا ها، الان رو یه آتش بزرگ یه کتری داره صداش می کنه تا خودش رو برسونه. واسه همین تفنگ رو انداخته بود رو دوشش و بی خیال کبک فقط توی این فکر بود که یه مسیر خوبی از توی برفها پیدا کنه که به گل نخوره و مجبور نباشه بقیه راه رو با کفش های 2 تنی پایین بره...سر قله که رسید لحظه ای ایستاد که هم گل کفش هاش رو بتکونه و هم نگاهی به مناظر اطراف بندازه و بیشتر دنبال یه کادر زیبای برفی بود که ازش عکس بگیره که تو سینه کش اون طرف دره، یه حرکتی دید؛ فاصله زیاد بود و خوب معلوم نبود که چی هست!

چیزی از ذهنش گذشت و نشست به دوربین کشی؛ درست بود! از توی دوربین 35×7 واضح واضح بود: یه گرگ بزرگ خاکستری که احتمالا به خاطر دیدن او یا برق لوله تفنگش از جایش بلند شده بود!

داشت نگاهش می کرد که دید یه گرگ دیگه ولی کوچیکتر هم از پشت یه درخت بادوم دیگه بلند شد و دنبال اولی راه افتاد، کمی که بالا رفتن ایستادند و به او نگاه کردن، حالا دیگه مطمئن شد که به خاطر اون بلند شدن. براشون یه سوت زد و اون ها دوباره ایستادند و نگاهش کردند و بعد با سرعت بیشتری به سمت بالا رفتند و سر آسمون گداری برای آخرین بار نگاهش کردند و بعد ناپدید شدند...

درختی رو که دومی از زیرش بلند شده بود رو با رگه سنگی که کنارش از برف زده بود بیرون رو نشون کرد و به سمتش راه افتاد، نمی دونست چرا... شاید فقط یک هوس بود اما هر چی بود مثل آهنربا اون رو به سمت خودش می کشید... به خاطرش مجبور شد یه دره پر برف رو تا آخر بره پایین و از اون طرفش دوباره بره بالا. تا حدودا به همون ارتفاع دلخواهش برسه. رگه سنگی رو پیدا کرد و بعد از یه کم گشتن و به کمک ردپاهایی که روی برفها دید تونست درخت رو پیدا کنه- قشنگ معلوم بود که حیوون اونجا خوابیده بوده حتی یه تیکه خیلی کوچیک از کرک هاش هم به شاخه گیر کرده بود. روی برفا دوتا رد پا دیده می شد که به سمت بالا رفته بود و بعد از حدود 30 -40 متر تبدیل به یه رد شده بود؛ رد بزرگتر تقریبا اندازه کف دستش بود یا یه هوایی بزرگتر!

رفت زیر درخت و همون جایی که حیوون خوابیده بود دراز کشید و از پشت همون درخت به پای کوه نگاه کرد ... بسیار خوش منظره می نمود، به خصوص گله گوسفندی که پای کوه مشغول چرا بودند و سگ هایی که فارغ از چشمان عسلی رنگی که نگاهشان می کردند، حمام آفتاب گرفته بودند...

 

پانوشت:

 

*   سینه کش = دامنه

** آسمون گداری = خط الراس کوه، مرز بین کوه و آسمان


شنبه ٩ مهر ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا