به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

برشی چند دقيقه ای از يک کيک ۱۲ ساعته/ اولين روز فصل شکار...

 by Ali Ameri

من کف دره هستم و اون خودش رو انداخته توی شیب دره و سرعتش هر لحظه داره بیشتر می شه، 100- 150متری با من فاصله داره.  نمی دونم که از فاصله تیر رس من رد می شه یا نه...!؟ تنها کاری که می کنم اینه که می شینم روی زمین و میارمش توی خط نشونه... زودتر از چیزی که فکر می کنم بهم می رسه... سرعتش وحشتناکه... موندم بزنم یا نه؟ خاطره خوبی از این جور تیر زدن ها ندارم...

تصمیم می گیرم بزنم... ازش می زنم جلو... یه شکارچی دیگه توی سینه روبروی کوه توی خط دیدم هست؛ دست نگه می دارم که ازش رد بشه. بعد یه متر ازش می زنم جلو... ماشه رو می چکونم... خطا می ره.. لعنتمی می فرستم... احساس بدی می کنم... کاشکی نزده بودم. ای احمق این چه فکریه می کنی؟ هنوز یه تیر دیگه داری... این دفعه حدود 3 متر جلوش رو می گیرم... و دوباره شلیک، ترمزش رو می بینم، انگار پاهاش رو باز می کنه و دیگه چیزی نمی بینم...

حس خوبی دارم، دوباره تفنگ رو پر می کنم. بابا و علیرضا هیجانزده هستن، آخه صحنه درست بالای سرشون اتفاق افتاده و اونا خیلی بهتر از من دیدن، علیرضا داره برام تعریف می کنه که چی دیده و بابا رفته پیداش کنه و انگار کارش گره خورده و گمش کرده، من هم می رم بعدش علیرضا هم میاد، جایی که افتاده و مسیری که خودش رو سُر داده از پرهایی که ریخته و یکی دوقطره خونی که علیرضا پیدا می کنه کاملا مشخصه... اما نیست که نیست! بابا می گه دیگه بعیده پیداش کنیم و من باورم نمی شه که رفته باشه، اما حسم می گه که گمش کردیم، بدجوری به هم می ریزم... بابا که بی خیال می شه... علیرضا نشسته روی سنگ و من هم بالای دستش دارم می گردم؛ فرض کن یه جور احساس مسئولیت!

 علیرضا می گه بیا اینجا... صورتش می گه پیداش کرده، می گم پیداش کردی؟ می گه بیــــــــآ اینجا... ناقلا نمی خواد بروز بده اما من می فهمم، با نگاهش بهش اشاره می کنه؛ باز هم نمی بینمش! دوباره اشاره می کنه و اینبار می بینمش، برام عجیبه درست جایی افتاده که شاید 7-8 بار از روش رد شدم و ندیدمش، به این می مونه که انگار علیرضا یه وردی خونده باشه و ظاهرش کرده باشه! ورش می دارم سبک سنگینش می کنم. خوشحالم، خیلی. از علیرضا تشکر می کنم، می خوام همونجا ماچش کنم:) می گم: عمو علی یه عکس از من بگیر! می گه: " دوربینت رو بده!" و جای یکی دوتا می گیره...

 

by Alireza Jourabchi 

 

سرش رو میذارم لای بالش و می کنمش توی جیب توری کوله. علیرضا می پرسه چرا سرش رو کردی لای بالش؟ می گم واسه این که کوله خونی نشه، اما ته دلم فکر می کنم اینجوری راحت می خوابه (روم نمی شه اینو بهش بگم!)... توی راه همش دارم حساب می کنم و بهش می گم: می دونی رفیق سرعت این ساچمه ها وقتی از دهانه لوله میان بیرون حدود 300 متر بر ثانیه هست، تو با من حدود 50 متر فاصله داشتی و من دفعه دوم 3 متر جلوی تو رو گرفتم. ببین؛ با فرض ثابت موندن سرعت ساچمه ها حدود 167میلی ثانیه طول می کشه تا اونا این 50 متر رو بیان. و تو توی این زمان 3 متر جلو رفتی، چون من سه متر جلوتر از تور رو گرفتم(البته باز هم با فرض ثابت موندن سرعت تو) یعنی به عبارتی سرعتت حدود 18 متر بر ثانیه بوده یعنی حدود 65 کیلومتر بر ساعت... اما تو نباید فکر کنی که من تو رو با محاسبه شکار کردم...، یعنی اینقدر من رو احمق فرض کنی که توی این 3 ثانیه ای که دیدمت، بشینم این همه فکر کنم. باور کن اگه اینجوری می شد شکار کرد، دیگه برام هیچ لذتی نداش ... باور کن که همه اش فقط یه حس بود، یه حس؛ انگار که یکی در گوشم یه چیزی گفت...

 

 

 

بعدا علی رضا بهم گفت که: "می دونی علی؟ آدم یه چیزی رو که از ته قلبش بخواد بهش می رسه و من به خودم گفتم که این کبک رو من باید پیداش کنم..."

بهش چیزی نگفتم، اما خودش اخلاق من دستش هست و می دونه چقدر خوشحال شدم که پیداش کرد...


جمعه ۱ مهر ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا