به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

پدرها و پسرها... (يادداشتی برای دل خودم)

-          بریم، من هم میام!

-           آخه با این پا مگه می تونی؟

-          یه کاریش می کنم، می شینم تو ماشین، تو برو بالا

-          نمی دونم، میل خودت...

 

تازه سه چهار روز بود که یه کمی پام بهتر شده بود و ورمش کم شده بود و می تونستم بدون درد یه کمی خمش کنم، حس کردم خوشحال می شه اگه باهاش باشم و در عین حال می دونستم اگه باهاش نرم خودش تنها نمی ره- از بعد قضیه اون سکته دست به عصا تر بیابون می ره- خودم هم بد جوری هوای بیابون کرده بودم. گفتم می رم، فوقش اینه که همون دور و ور ماشین می چرخم یه چندتا عکس می گیرم، اونم میره 2-3 ساعت، یه چرخی می زنه و بر می گردیم. 

اونجا که رسیدیم و صبحانه رو که خوردیم، اون رفت و من موندم. جلوم یه عالمه راه بود برا رفتن و من بودم یه پایی که از زانو خم نمی شد... عمق فاجعه رو اونجایی حس کردم که یه تپه خاکی کوچیک رو رفتم پایین و موقع بالا اومدن پام رو شن ها سر خورد و برای اینکه خودم رو کنترل کنم مجبور شدم زانوم رو خم کنم و اون درد و سوزش وحشتناک که پیچید توش و نفسم رو بند اورد و مجبورم کرد که یه 2-3 دقیقه ای همونجا روی یه سنگ خیس بشینم...

.

.

خلاصه اونروز بعد از اون اتفاق رفتم توی ماشین نشستم و حتی اونجور که دوست داشتم عکس ننداختم. هوا هم خراب بود و بعضی وقتا بدجوری تاریک می شد و من حسابی هم دلم گرفته بود و هم حوصله ام سر رفته بود. خلاصه زد به سرم که همین مسیر صاف جاده رو تا یه جایی برم و برگردم و لنگ لنگ زنون راه افتادم. حدود 700- 800 متر که از ماشین دور شدم یه جای بازی نشستم و با دوربین کشی خودم رو سرگرم کردم که دیدم هوا بدجوری داره می بنده و اون ابر سیاه کاملا نزدیک شده و شروع کرده به رعد و برق زدن و یهو بارون گرفت و بعدش تگرگ شد و تا خودم رو لنگ لنگون به ماشین برسونم زمین رو سفید کرده بود.

رفتم توی ماشین، یه کم جلو عقبش کردم که از یه طرف بارون و تگرگ نیاد توش که بتونم پنجره رو باز نگه دارم و بعدش همونجا پیک نیکی رو روشن کردم و کتری گذاشتم روش برای چای. می دونستم هر جا باشه تا نیم ساعت یه ساعت دیگه احتمالا خیس و خسته خودش رو می رسونه و چی بهتر از یه لیوان چای داغ ...

زودتر از اونی که فکر می کردم برگشت و همونطور که حدس زده بودم و البته با یه خراش روی پیشونیش و ناراحت و آبچکون. زیر یه بوته زرشک دنبال یه کبک زخمی گشته بود و هم دست و بالش زخمی شده بود و هم پیشونیش و آخرش هم گیرش نیورده بود. غیر از اون دوتا دیگه زده بود که اورده بودشون که یکیشون از اون بزرگاش بود... می لرزید و تعریف می کرد، یه ژاکت خشک بهش دادم و بخاری ماشین رو براش روشن کردم، لیوان رو دادم دستش و دیدم داره خیلی خودش رو می خوره، موضوع حرف رو عوض کردم.

خلاصه چای خورد و گفت بریم، دیگه توی این گل نمی شه راه رفت، لباس هام هم که خیس خیس شده می ترسم سرما بخورم!- توی لحنش ناراحتی رو می شد خوند- من هم از خدا خواسته راه افتادم، دیگه تحمل نداشتم که بخوام چند ساعت دیگه با این هوای بد توی ماشین حبس بکشم، کبک ها رو هم که دیدم کلی دپرس شدم، به خصوص واسه اون که گم شده بود، حالا نه فقط به خاطر خودش، بیشتر از این ناراحت بودم که حیوون با درد باید سر کنه تا بمیره یا خوراک روباهی، شغالی چیزی بشه... اون هم از همین ناراحت بود.

راه افتادیم و سر گردنه که رسیدیم از دور توی جاده یه چیزیایی دیدم. اما بارون اجازه دید واضح نمی داد. شک کردم به کبک، ولی اونجا هیچوقت سابقه نداشت. بیدارش کردم، گفتم ببین، فکر کنم که کبکن!

بخار روی شیشه رو پاک کرد و گفت: آره، خودشونن، بغل جاده رو گرفتن دارن می رن بالا... گفتم عجیبه... اینجا سابقه نداشته، حتما به خاطر همین بارون و تگرگ یه جایی پناه اوردن و از صدای ماشین ترسیدن... خلاصه گاز ماشین و گرفتم و 1-2 دقیقه بعد همونجا بودم و همون وسط جاده از ماشین پریدم پایین و تا اومد بگه که پات و ... کمر تفنگ رو چسبیده بودم و داشتم تپه خاکی کنار جاده رو بالا می رفتم. نزدیک یال که رسیدم. یه کم وایستادم که نفسم سر جاش بیاد و دردی که توی پام پیچیده بود کم بشه، پشت سرم رو که نگاه کردم، دیدم که ماشین رو زده کنار جاده و توی اون بارون بیرون از ماشین وایستاده و داره نگران نگاه می کنه. روم رو برگردوندم و آخرین گام رو برداشتم و رفتم روی سر یال، تفنگ رو به شونه اوردم و ضامن رو آزاد کردم... اما هیچ خبری نبود... انگار آب شده بودن رفته بودن تو زمین، اول فکر کردم که پریدن، بعد فکر کردم که توی این بارون بعیده که پریده باشن. یه کم به راست رفتم که هیچ خبری نبود... تفنگ رو پایین اوردم و اینبار رو یه  تخته سنگ نواری شکل  به چپ رفتم که یهو از فاصله 70- 80 متری روبروم 2 تا پریدن و سریع دور شدن... می دونستم تو این جور موقع ها که کبکا این جوری خف می کنن، معمولا کبکایی که دورتر هستن زودتر می پرن، فکر کنم به خاطر حاشیه امنیتی هست که حس می کنن... حدس می زدم که جلوی پام باید پر کبک باشه... یه قدم جلوتر رفتم و اونوقت بود که دیدم از همه طرفم دارن می پرن... 2تا از چپ.. 3تا از راست... از روبروم... جوری که برای تیر اول هول شدم و خیلی بد زدم... اما تیر دوم رو نه، یه هدف گیری عالی، قبل از چکوندن می دونستم میوفته و همون هم شد... معلق شدنش رو دیدم، اما محل افتادنش رو نه، یه سنگ سبز رو که پشتش افتاده بود رو نشون کردم و با کمک تفنگ از سینه سنگی تپه پایین رفتم و همش خدا خدا می کردم که افتاده باشه... چون نه فشنگ دیگه ای داشتم و نه می تونستم دنبالش کنم. به سنگ که رسیدم و دورش زدم و با یه کم گشتن پیداش کردم، به پشت افتاده بود و سفیدی شکمش به بالا بود. برش داشتم، سرد بود و نمناک. از مسیر ساده تری از پایینتر برگشتم که دیدم هنوز داره به جایی که من پناه شدم نگاه می کنه... یه سوت براش زدم و دستی تکون دادم و کبک رو نشونش دادم... نمی دونم اون لبخند زد، یا خنده خودم بود که توی صورت اون دیدم. به هر حال خوب بود، خیلی هم خوب، هم کبکه هم اون خنده... هر دوتاش! دستم رو که خونی شده بود گرفتم زیر بارون و بعد مالیدمش به یه سنگ صاف سفید و بعد دیدم که بارون چطور سطح سنگ رو شست... اول رقیقش کرد و بعد یهو محو شد، مثل یه قطره رنگ که بیفته توی یه لیوان بزرگ آب. انگار برای یه لحظه یادم رفته بود که چقدر پام داره می سوزه...

.

.

.

خیلی وقتا با هم اختلاف داریم، بعضی جاها کاملا متفاوت فکر می کنیم. گاهی قهر می کنیم و روزها با هم حرف نمی زنیم... اما حس می کنم که روزهای بیابون رفتن و شکار دوتاییمون سعی می کنیم آدم های متفاوتی باشیم، یه جور قرار داد نانوشته... البته نه اینکه به معنی کلمه بخوایم سعی خاصی کنیم... خود به خود اینجوری میشه، اگر هم اختلافی پیش بیاد سر همین قضیه شکار هست نه چیز دیگه که اینا هم، توی این سالها که من موقع ماشه چکوندن یه کم بیشتر فکر می کنم، خیلی کمتر شده. واسه همین حس می کنم روزهای شکار معمولا روزهای باشکوهی توی ارتباط ما می شن... یه بار هم گفته بودم: برای من شکار خیلی چیزها رو معنی می کنه که خشن ترین قسمتش شاید همون ماشه چکوندن و بدترین قسمتش کشتنش باشه؛ چیزیای که شکار بدون اونا دیگه معنی نداره...


چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا