به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

من مامور قانون هستم و دختر يك شكارچي!!!

محمد رضا محمدي :

چه كسي خبر دارد كه در گوشه اي از شهر كرمان دختر 28 ساله اي زندگي مي كند كه مثل يك مرد اسلحه به دست مي گيرد و به همراه محيط بانان مرد به تعقيب شكارچيان غير قانوني مي پردازد؟ شايد شبيه فيلم و سريال هاي خارجي كه هميشه در راس يك عمليات نجات يا امداد، يك زن به دل خطر مي رود تا همه باور كنند كه حتي يك زن هم مي تواند پاسبان يا محافظ باشد. مرجان شاكري، كارشناس محيط طبيعي سازمان حفاظت محيط زيست است، اما به دليل كمبود نيروي انساني، بعضي اوقات به همراه محيط بانان، كارهاي كاملا مردانه را انجام مي دهد. شاكري، دختر سرسختي است. ماه ها پرسه زدن در جنگل، كوه و بيابان از او انسان خدشه ناپذيري ساخته است. او اداره و پشت ميز نشيني را دوست ندارد، بيشتر به دنبال توقيف شكار و شكارچيان است.
يادش مي آيد كه يك روز در راه كوه، زنگ تلفن همراه او به صدا درمي آيد. صداي يكي از محيط بان هاست كه بي وقفه مي گويد: خانم شاكري خودتان را زود برسانيد. ما در جاده دره برماهان هستيم، متخلف گرفته ايم و يكي از آنها خانم است. روي گوشت ها نشسته و خودش را به غش زده . ساعت حدود 11 شب است، او خودش را با موتور برادرش به محل مي رساند. شكارچي متخلف ازپولدار هاي كرمان است؛ همراه با يك تفنگ برنو. يك بلد محلي و مادرش هم همراه شكارچي  هستند. آنها 6 روز را در منطقه چرخيده بودند، البته ماموران گارد ردشان را داشتند تا اينكه بالاخره وقتي شكارچي قصد خروج از منطقه به وسيله آژانس (!) را داشته، توسط ماموران دستگير مي شود. بعد از دستگيري، مادر بلد محلي كه اتفاقا پيرزن سنگيني هم بوده، روي صندلي جلو كه گوشت شكارها زير همان صندلي جاسازي شده، مي نشيند و داد و فرياد راه مي اندازد. اطرافيانش هم سعي داشتند وانمود كنند كه پيرزن در حال سكته است. آنها مدعي بودند كه پيرزن حالش بد شده و دارند او را به بيمارستان مي برند. خلاصه اينكه بالاخره با هزار مكافات پيرزن از روي صندلي پياده مي شود و سه لاشه ميش و يك لاشه قوچ سه ساله از زير صندلي بيرون كشيده مي شود.
تفنگ جناب پولدار ضبط مي شود و پرونده شكارچي متخلف بعد از پرداخت يك ميليون و 120 هزار تومان بابت ضرر و زيان به سازمان حفاظت محيط زيست، به مراجع قضايي تحويل مي شود كه البته كمك ها و نقش بسيار موثر قاضي سالاري را در اين بين نبايد ناديده گرفت.
مرجان شاكري مي گويد: بعد از اين ماجرا شنيدم رئيسم وقتي شرح ماوقع را شنيده بود گفته بود: واقعا شاكري خودش را رساند، عجب جانوريه!
شغل واقعي اش كارشناس محيط طبيعي سازمان حفاظت محيط زيست است، اما خودش معتقد است نقش آچار فرانسه را بازي مي كند، او مي گويد: وقتي وارد محيط زيست مي شوي، اولين چيزي كه بايد آويزه گوشت كني اين است كه رده و راسته و سمت و منصب و اينجور چيزها را كنار بگذاري. قرار بوده به عنوان كارشناس محيط طبيعي كار كنم، ولي به خاطر كمبود نيروي انساني، بخصوص در بخش اجرايي با گارد اجرايي سازمان يعني همان محيط بان ها هم همكاري مي كنم.
او متخلف هم مي گيرد. حتي شكارچي هاي مسلح را؛ البته تخلفاتي كه به محيط زيست مربوط مي شود به طور كلي دو دسته است؛ تخلفات مربوط به محيط انساني و تخلفات مربوط به محيط طبيعي. تخلفات بخش انساني، معمولا شامل آلاينده هايي است كه از طرف صنايع وارد آب و هوا و خاك مي شود و تخلفات محيط طبيعي كه معمولا قطع درختان و شكارهاي غيرمجاز را در برمي گيرد.
در بخش انساني كه در بعضي مواقع سرانجام اخطارها به پلمپ واحدهاي آلاينده مي انجامد، معمولا جار و جنجال زياد است؛ مثلا پلمپ يك كارخانه
قير سفت كني كار هر كسي نيست، ولي خانم مهندس شاكري حتي براي پلمپ ها، خودش وارد عمل مي شود. او مي گويد: گاهي اگر خودم نروم، نتيجه نمي گيرم، البته اين كار خطرات خودش را هم دارد. تهديدم مي كنند و برايم پيغام مي فرستند كه به فلاني بگوييد پايش را از كفش ما بيرون بكشد يا اينكه چنين و چنان مي كنيم؛ مثلا بارها گفته اند بالاخره مي اندازيمت پشت ميله هاي زندان. البته همه اش در حد حرف است. من مامور قانون هستم و دختر يك شكارچي .
اما او در كارش بيش از اينها دقيق است و معمولا تا جايي كه امكان دارد سعي در كمك به ارباب رجوع دارد. حتي در بعضي طرح ها هم كه مجبور به مخالفت با طرح مشكل دار هستند، چنان با آرامش و ملايمت درصدد متقاعد كردن صاحب صنعت برمي آيد كه شاكي ها در آخر با ابراز تشكر از اتاق بيرون مي روند و از طرف ديگر بسيار پيگير و دقيق است. او درباره يكي از مراكز صنعتي كه بالاخره با هزار بدبختي و بگير و ببند مجاب به نصب فيلتر روي سيستم فاضلابش شده، اما به دليل مصرف بالاي برق معمولا از فيلتر استفاده نمي كنند، مي گويد: بعضي وقت ها پيش مي آيد كه روزي سه بار به مركز سر مي زنم و بسط مي نشينم تا فيلتر را به كار بيندازند. به ماموران هم تاكيد كرده ام كه هر وقت از اين منطقه رد شدند، سري هم به اين واحد بزنند و در اين خصوص تذكر بدهند .
او معمولا در گشت هاي روزانه، بخصوص آخر هفته، محيط بان ها را همراهي مي كند و در برخورد با متخلف وارد عمل شده و حتي كار بازجويي را نيز انجام مي دهد. البته به دليل محدوديت هاي سازماني، اجازه حمل سلاح و موتورسواري را ندارد، اما اگر پيش بيايد، موتورسواري هم مي كند. اما تا حالا فقط چندين بار با پاي پياده در كوه متخلفان را تعقيب كرده است. او پا به پاي محيط بان هاي مرد در كوه مي دود. حتي گاهي جلوتر از آنها. البته او هم مصون ازچون و چراهاي برخي قوانين اجتماعي دست و پا گير نيست، اما او هيچ اهميتي به اين حرف و حديث ها نمي دهد و به همين دليل، بسياري از سدها را شكسته است.
۲۸ ساله است و يك سال و 6 ماه است كه عملا مشغول به كار محيط باني است. البته به قول طبيعت گردان و طبيعت دوستان، بچه بيابان است. پدرش شكارچي بوده و مادرش شاعر است. او مي گويد:  پدرم شكارچي بود و عاشق طبيعت. همه مي گويند پدرش شكارچي بوده و خودش شده محيط بان، ولي به نظر من اين دو هيچ تناقضي با هم ندارند؛ هر دو عاشق طبيعتند و برخوردشان با يكديگر به دليل موازي بودن علاقه هايشان است .
نظارت و كنترل محيط بان ها كه معمولا افراد محلي و مغروري هستند، اصلا كار راحتي نيست؛ بخصوص اگر آن مسئول زن باشد، قطعا مشكلاتش چند برابر است. اما شاكري به روش خودش اين مسئله را نيز حل كرده است، او مي گويد:  ما عملا هيچ رده بندي در سازمان نداريم. همه محيط بان ها مثل برادرهاي من هستند و ما كاملا روابطي دوستانه داريم و رئيس و مرئوس بين ما هيچ معنايي ندارد. وقتي من از آنها مي خواهم كه كاري را انجام بدهند، دستور نيست؛ يك خواهش دوستانه است. البته خب، اوايل كار يك مقدار سخت بود، بخصوص براي محيط بان ها، حتي براي آنها هم جا نيفتاده بود كه من در منطقه بگردم و پروانه شكار و صيد صيادان و جواز اسلحه شكارچيان را چك كنم، چه برسد براي مردم عادي، بخصوص خود صيادان و شكارچي ها كه حتي به ماموران مرد هم جواب درست و حسابي نمي دهند .
او به دليل وسعت زياد منطقه و كمبود نيروي اجرايي در فصل شكار و صيد، تمام آخر هفته ها را به گشتزني در منطقه و سركشي و نظارت بر روند كار صيادان و شكارچيان مي گذارند.
شاكري بچه كرمان است و كرمان را دوست داشتني ترين جاي دنيا مي داند و مي گويد:  كرمان دل عالم است و ما اهل دليم . او از بزرگترين خواسته اش مي گويد: خيلي دوست دارم كه بالاخره يك روز محدوديت هايي كه دست و پاي ما خانم ها را به خاطر جنسيت مان بسته است، از بين برود. خيلي از استعدادهاي خانم ها فقط به خاطر اين محدوديت ها سرخورده شده و از بين مي روند .
اما اينكه اصلا چطور شد كه او وارد وادي طبيعت شد و به جمع حافظان طبيعت پيوست را بهتر است از زبان شيرين خودش بشنويد.
وقتي رشته محيط زيست قبول شدم، راستش نه تنها خوشحال نشدم، بلكه خيلي هم ناراحت شدم، چون دوست داشتم گياه پزشكي بخوانم. اتفاقا سال اول، گياه پزشكي شيراز هم قبول شدم، ولي خانواده ام طبق تمام سناريوها، دوست داشتند من يا دندانپزشك شوم يا داروساز و من هيچ كدام از اينها را قبول نشدم و سال دوم، تنها رشته اي كه قبول شدم، مهندسي منابع طبيعي، گرايش محيط زيست بود؛ آن هم دانشگاه آزاد اسلامي واحد تهران شمال. برايم خيلي سخت بود، هم دوري از خانواده ام كه در كرمان بودند و هم بي علاقگي ام به اين رشته. البته همين رشته را هم به زور قبول شدم، چون نفر آخر ذخيره هاي سال 75 بودم،  يعني اگر يك رتبه بيشتر بودم، بايد مي رفتم خدمت. 4 ترم را با بدبختي درس خواندم و طي اين 4 ترم دو ترم مشروط شدم. به همين دليل بعد از انتخاب واحد ترم 5، تصميم به انصراف گرفتم؛ دوست داشتم به شهرم برگردم. در گير و دار انصراف بودم كه يك روز دوشنبه كه اتفاقا درس بيولوژي حيوانات شكاري هم داشتم، نمي دانم چرا، ولي در راهرو قدم مي زدم كه سرم كج شد و وارد كلاس شدم. صحبت هاي استادم هوشنگ ضيايي، درباره حيات وحش برايم خيلي جالب بود. طرز صحبت كردنش خيلي به نظرم گرم و نزديك مي آمد. صحبت از پرنده اي به نام جيرفتي شد و من اسم محلي پرنده را گفتم و استادم پرسيد از كجا مي دانم و خلاصه اينكه با مهندس ضيايي همشهري درآمديم. بعد از كلاس، كلي صحبت كرديم و همانجا من تصميم به ادامه تحصيل گرفتم و حتي همان روز موضوع پايان نامه ام را هم انتخاب كردم و همانجا من آلوده محيط زيست شدم و تازه فهميدم چه خبر است و ديگر - بكوب - شروع به درس خواندن كردم، حتي ترم هاي تابستان. به قول مهندس ضيايي "خولوشو* كرموني " بالاخره آدم شد و با همه بچه هاي ورودي 75 فارغ التحصيل شدم .

 

 

 

*در گویش کرمانی خولوش به آدم گیج، سر به هوا و ... گفته می شود.


جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا