به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

اتوبوسی به نام "در کوه" ...

به یاد آهوانم افتادم. در ژوبی آهو پرورش می دادم. ما همه آنجا آهو پرورش می دادیم. آنها را در حصار های توری و در هوای آزاد نگه می داشتیم. زیرا آهو به نسیم زنده است که برایش به منزله آب جاری هست و هیچ حیوانی به ظرافت آهو نیست. آهو چون در خردسالی به دام افتد در اسارت زنده می ماند و از دست انسان علف می خورد. نوازش ما را می پذیرد و پوزه نمناک خود را در گودی کف دست ما فرو می برد. می پنداریم اهلیشان کردیم و از غم نامعلومی که چراغ عمرشان را بی صدا خاموش می کند و مرگشان را چنین رقت بار می سازد پناهشان داده ایم... اما روزی می رسد که می بینید که شاخ های کوچک خود را به تور حصار می فشارند. نیرویی همچون مغناطیس آنها را می رباید. نمی دانند که از ما می گریزند. می آیند و شیری را که برایشان برده ایم می نوشند. همچنان به نوازش های ما تسلیم می شوند و پوزه خود را با مهر بیشتری در کف دست ما فرو می برند... اما همینکه رهایشان می کنیم می بینیم که پس از جست و خیزی به ظاهر شادمانه به کنار دیوار سیمی باز می گردند و اگر دخالت نکنیم همانجا می مانند و حتی در صدد نبرد با مانع بر نمی آیند و فقط با گردنی آویخته شاخ های کوچک خود را آنقدر به آن می فشارند تا بمیرند. آیا این به سبب فرا رسیدن موسم جفت یابی است یا نیاز جست زدن تا واپسین نفس تا دوردستِ دشت؟ آنها خود نمی دانند. وقتی آنها را برای ما گرفتند هنوز چشمشان باز نشده بود. آنها نه از آزادی در ریگزار چیزی می دانند و نه از بوی جفت. ولی ما داناتر از آنهاییم. ما خوب می دانیم که آنها چه می جویند. آنها در پی بیکرانی ِ دشتند که موجب کمال آنهاست. آنها می خواهند آهو باشند و آهوانه به رقص آیند. می خواهند چون تیر از کمان رها شوند و خط راست شتابشان را در دامن دشت با جهش های بلند شکسته کنند، چنانچه گویی جای به جای، آتش از سینه شنزار فواره می زند. اگر حقیقت غزالان چشیدن شرنگ ترس باشد که آنها را با تلاشی مافوق توانشان وا می دارد و قدرت بلندترین جستن ها را به آنها می بخشد، خطر شغالان کجا در حساب می آید؟ اگر حقیقت غزالان آن باشد که با یک ضربت چنگال شیر با شکمی درنده در آفتاب افتند؛ درندگی شیر کجا وزنی دارد؟ به آنها می نگرید و فکر می کنید که درد فراق به سراغشان آمده است. درد فراق میل چیزی است که مجهول است... موضوع میل هست اما تعبیری برای آن نیست.

.

و ما چه کم داریم؟

 از زمین انسان ها نوشته:  آنتوان دوسنت اگزوپری

 

 Damavand, by Ali Ameri

 

دو سال گذشت، دو سال از زمان اولین کلامی که در اینجا نقش بست: "درش می نویسم از کوه و از شکار که این خود بهانه ایست برای در کوه بودن و لاغیر..."  دو سال نوشتن که برای من نقش همان شاخ فشار دادن آهو ها به حصار را داشت. نوشتن برای دمی با خود بودن و زندگی در دنیایی مجازی در حسرت حقیقت دور از دسترس آن سوی حصار... گرچه که گاهی همین هم از روزمرگی ها و ناشادی های زندگیم فارغ نبود... اما سعیم همیشه بر آن بود که آنی باشد که بر سر درش نوشتم. شهر تا همیشه تفریح من، جزیره ای که همیشه دوست داشتم داشته باشمش؛ همانی که تام سایر  وسط می سی سی پی داشت...

اما از نگاهی دیگر، دو سال است که راننده اتوبوسی به نام در کوه هستم و مانند تمام راننده اتوبوس ها تعامل با مسافرانم بخشی از زندگی ام را تشکیل داده است. اما، مسافرانم... راستش همه جورش را داشته و دارم؛ آنهایی که یکی دو منزل بیشتر با من نیامدند و آنهایی که هنوز سوارند و آنهایی که تازه یکی دو منزل است که سوار شده اند. آنهایی که روی صندلی پشت راننده می نشستند و با هم حرف می زدیم و آنهایی که ترجیح می دادند روی صندلی ای آن دورها بیشتر نظاره گری خاموش باشند. کسانی که وقتی تصادف می کردم یا ماشین خراب می شد با من پایین می آمدند و آنهایی که فقط مسافر بودند و ساعت هاشان را نگاه می کردند. خوش اخلاق ها و بد اخلاق ها، از اون پادشاه و آقا سرخ مو ِ شیکم گندهِ گرفته تا شازده کوچولوهایی که فقط از من می خواستن یه بره براشون بکشم. کسانی که می گفتند تند رفتی، کند رفتی، سبقت بدی گرفتی یا خوب رفتی و کسانی که هیچ نمی گفتند. آنهایی که تا کنون فقط در آینه دیدمشان و آنهایی که گاه با هم در منزلگاهی؛ لب نهری و زیر سایه کهن چناری به کناری زده ایم و دور از هیاهوی جاده و ماشین، جامی با هم سرکشیدیم و گلویی تازه کردیم... آنهایی که خیلی دوستشان دارم و آنهایی که کمتر. همه و همه مسافرانم که  صرف بودن و چگونه بودنشان برای راننده اتوبوسی چون من انگیزه راندن و رفتن بود و هست. از همه شان و از همه تان سپاسگزارم که هر کدامتان درس هایی به من آموختید و بودن با شما تجربه ارزشمند برای من بود...

اما در مورد نظر خواهی این مطلب، راستش فکر می کنم بنا بر مطالبی که تا کنون در اینجا نوشته شده و خیلی کمتر پیش آمده که صرفا در مورد خود اینجا باشد، این مطلب فرصت خوبی باشد که نظر و احساس شما را راجع به کلیت اینجا بدانم و احتمالا اگر انتقادی یا پیشنهادی... به هر صورت که راحت هستید: ایمیل، کامنت و...

برای همه آرزوی خوشی و خوبی دارم:)


یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا