به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

تک گويی...

امروز زنگ زدم محیط زیست تهران که برای پروانه بپرسم که گفتن: اول شهریور دیگه قطعی هست و صادر می شه. بعدش هم اینکه: يک روز سه تا شکارچی با هم قرار می ذارن که برن شکار تمساح ...بعد از مدتی ۲ تاشون برمی گردن ولی هرچی منتظر می مونن می بيبنن اون يکی نمی ياد. اون دو تا هم نگران می شن می رن دنبالش...بعد از مدتی می بينن يارو يقه يه مارمولک رو گرفته و هی می گه: "بگو بابات کجاست، بگو بابات کجاست... :ی:ی

اینم می خواین باور کنین، می خواین نکنین، واسه دل خودم نوشتمش...  یه داستان نه چندان واقعی هست که اتفاق افتاده:

 

توی کومه باقرقره منتظر نشسته ام، گم گشته در انبوه شاخه های نمک گرفته درختان گز. لبانم شور شده است و تلخ، نمی دانم چرا؟ شاید بی هوا به دستان آغشته به نمکم کشیده شده اند. کومه خوبی نساخته ام، جایم راحت نیست؛ فقط در یک حالت است که می توانم  خوب تکیه بدهم و شاخه ای به تنم فرو نرود. حوصله ام سر رفته است، شاید بیش از هزار بار نوشته های روی تفنگ را خوانده ام و بر کنده کاری هایش دقیق شده ام یا بر اثر یک وسواس بازش کرده ام و درون لوله اش را نگاه کرده ام... پس چرا نمی آیند...؟ (می دانم که حداقل نیم ساعت دیگر نیز باید صبر کنم).

از جایی نشسته ام از پشت سر شاخه های گزها فقط آسمان آبی خالی را می بینم و رودخانه را که جایی در دور دست از انبوه گز بیرون آمده است و تپه های سرخرنگ که علفهای خشک شده بر سر یالهاشان در زیر نور خورشید صبحگاهی به رنگ طلا در آمده است و می درخشد و از دور صدای نه چندان خوش عوعو سگ و زنگ گله. می ترسم خلوتم را بشکنند...

کلاهم را از سر بر می دارم، زانو ها را به سینه جمع می کنم و حایل سرم. تفنگ را به شانه ام وا می دهم. چشمانم از کم خوابی شب قبل می سوزند؛ می بندمشان.... و دوباره باز می کنم. به زیر درخت و به انبوه شاخه هایش نگاه می کنم و اینبار جوری دیگر، سعی به شکستن آن دارم؛ در خیالم کوچک و کوچکتر می شوند و در نهایت در ذهنم به شکل کوچکی تبدیل می شود که در اثر تکرارش آن حجم بزرگ پدید آمده است؛ آیا ریشه هایش هم...؟

در بین شاخه ها نگاهم جلب عنکبوتی می شود که دام خود را پهن کرده و به انتظار صبحانه نشسته است. چقدر به هم شبیهیم، خوب می توان بفهممش... نمی دانم می فهمد یا نه ولی زیر لب می گویم: " می دانی رفیق، فکر نکنم که الان توی دنیا هیچ کسی هم اندازه تو بتواند مرا بفهمد..." و به گردش روزگار فکر می کنم که دو موجود از دو سنخ متفاوت را در زمان و مکانی مشترک با هدفی مشترک اما متفاوت در کنار هم قرار داده است... شوخی روزگار!!؟ عنکبوت تکانی به خودش می دهد.

نه، فکر نکنم... همیشه بوده است و فقط اینبار دیده ام، شاید به خاطر همین نیم ساعت وقت اضافه، راستی خوب است که آدم صبح ها نیم ساعت زودتر از خواب بیدار شود... می گویم: همقطار، جای خوبی برای زندگی داری، زندگی ساده ای، برای تو همه چیز همانی هست که باید باشد، تو هم همانطور که دوست داری زندگی می کنی، اما برای من شاید اگر شانس بیاورم هفته ای یکبار، گاهی هم که خیلی خوش شانس باشم 2-3 روز پشت سر هم.

پشتش را به من می کند و خودش را به گوشه تارش می کشد و در گوشه دنجی از آن خف می کند... انگار که اصلا برایش مهم نیست که من کنارش هستم و دارم با حرف می زنم.

از دستش لجم می گیرد. بند دوربین شکاریم را از دور گردن بیرون می آورم و برعکسش می کنم و با آن به عنکبوت نگاه می کنم... "رفیق، زشت تر از آن حرفهایی هستی که فکر می کردم... که می بینم یکی از پاهایش را به نشانه سکوت بر روی بینی اش می گذارد و می شنوم که می گوید:"هیس!!!" هاج و واج ماندم که این واقعیت دارد یا به نظرم رسیده که پشه ای را می بینم که مستقیم وارد دام عنکبوت می شود، دام چند تکان محکم می خورد ولی راه فراری نیست... لبخند موذیانه ای را بر لبانش می بینم، زیر لب می گویم:" ای بندپای حروم زاده ..." می بینمش که لبخند زنان بی هیچ عجله ای به سمت شکار هراسیده اش پیش می رود، در همین حال و هوا هستم که از گوشه سمت چپم صدای آشنای "چکور، چکور" ی می شنوم و لحظه ای دیگر در دید تفنگم دارمش، اما فاصله دور تر از آنی هست که بتوانم مطمئن شلیک کنم، بدرقه اش می کنم و تفنگ را دوباره به ضامن می کنم، می دانم که دیگر شروع شده است...

اینبار از سمت چپ و پشت سرم، به روی زانو بلند می شوم و نود درجه می چرخم، یک دسته 8-9 تایی هستند که با دیدن من به چپ و به بالا می کشند؛ شلیک می کنم و از آخر دسته حجم قهوه ای رنگی معلق می شود و با صدای خفه ای در پشت درخت گزی در سمت چپم به زمین می خورد. جایش را نشان می کنم...

مانده ام بروم به سراغش یا نه؟ ترس گم کردنش را دارم و ترس دیده شدن و دیگر تیر نزدن. ندای انسان حسابگر طماعی در وجودم می پرسد که فقط برای یک تیر 100 کیلومتر راه آمدی؟ 

نگاه پرسشگرم را به عنکبوت میاندازم، از چشمان سیاهش می خوانم که با تعجب می گوید:" مگر شکارت را نزده ای، چرا به دنبالش نمی روی...؟

 اگر بنشینم نه با او صادق بوده ام نه با خودم! به دو می روم به پشت درختی که نشانش کرده ام، ولی چیزی نیست. دسته ای از روبه رویم می آید ولی از دور بالا می کشد. باز به میان گزها می روم ولی  باز دلم طاقت نمی آورد. بلند می شوم، کمی جلوتر و اینبار با دقت بیشتر... چند پر کوچک پیدا می کنم و کمی جلوتر خودش را، در شکافی... انگار که هیچوقت جان نداشته است، سنگین است و لَخت، دستم که به میان پرهایش فرو می رود، گرمی بدنش را حس می کنم...

دسته ای دیگر از روی سرم رد می شود که با نگاه بدرقه شان می کنم. بگذار بگذرند... تا باز هم بهانه ای باشد... به خودم می گویم.

 به دنبال ساک شکارم که در زیر درخت گز است می روم. عنکبوت می خندد من هم می خندم ولبه کلاهم را به نشان احترام و خداحافظی پایین می کشم و او را با دنیای وحشی و زیبایش تنها می گذارم.

ساک شکارم دیگر بر روی شانه ام لق نمی خورد، احساس سنگینی دلچسبی  از آن می کنم و لبخندی بر روی لبانم حس می کنم، به عنکبوت فکر می کنم و به تارش که گه گداری سنگین می شود و آن لبخند موذیانه.

 

by Ali Ameri 

 

 سیگاری آتش می زنم...


چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا