به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

بارون، شهاب، ماهي، لار و کلونی!!!

راستش برنامه ریخته بودیم که جمعه شب بریم پای دماوند شهاب بارون رو ببینیم بعدش هم بریم دریاچه سد لار ماهیگیری. اما جمعه شب حدودای ساعت 11 که بعد از کلی با ر و بندیل بستن و کِرم گرفتن و ... از خونشون راه افتادیم که بریم دنبال محسن که بارون گرفت.....

آسمون سرخ و بارون یه نواخت که اصلا شبیه رگبار های دو سه دقیقه ای تابستونی که تا حالا دیده بودم، نبود و خلاصه در حالی که احتمالا همه از بارش این بارون لطیف و البته گل آلود تابستونی سر کیف اومده بودن، رفتن ما به سمت لار برای دیدن شهاب بارون و ماهیگیری فردا صبحش، تبدیل به کاری شده بود که خنده خودمون رو هم در اورده بود(جریان همون اتوبوس جهانگردی کارتن مورچه و مورچه خوار!) :))

ولی خب یه حسی داشتم که بهم می گفت فردا روز خوبی برای ماهیگیریه، حس آشنایی که بعضی از صبح های شکار هم سراغم میاد و باهاش آشنایی دارم...

خلاصه رفتیم محسن رو برداشتیم و به سمت پلور حرکت کردیم. مصطفی هم از روز قبل رودهن رفته بود و در ضمن پروانه های ماهیگیری رو هم گرفته بود که اون رو هم سر راه برداشتیم و همچنان زیر بارون شدید راه رو ادامه دادیم. به پلور که رسیدیم بارون تقریبا بند اومده بود و با مهدی رفتیم دم رودخونه و مقداری رُش (نوعی میگوی کوچک آب شیرین) جمع کردیم و با توجه به وضع هوا و  رفتیم به سمت سد لار و پاسگاه محیط بانی "دلی چای*". نکته جالب توجه انبوه ماشین هایی بود که پشت در پاسگاه صف بسته بودند و منتظر فرا رسیدن ساعت 6:00 و خرید پروانه ماهیگیری و ورود به منطقه بودن!

ساعت حدود 3:30 – 4:00 بود و هوا خیلی سرد بود و بارون بند اومده بود و هوا نیمه ابری شده بود، طوری که همه مجبور به پوشیدن کاپشن و بادگیر شدیم. یه شامی همونجا خوردیم و تا ساعت 6:00 که جاده ورودی منطقه رو باز می کردن باید منتظر می موندیم. مهدی و مصطفی رفتن توی ماشین و من و محسن هم برای اینکه یه کم گرم بشیم رفتیم پیاده روی و از شانس ما درست جهت جاده به سمت شمال شرقی و بود و فقط کافی بود آسمون رو نگاه کنی و از بین ابرایی که می رفتن و میومدن شهاب های ریز و درشت و ببینی و به هیجان بیای!

 

 by ali ameri

برآ...  ای خوشه خورشید...

 

حدودای ساعت 6:00 که ورود به منطقه آزاد می شد پشت در پاسگاه عین پیست مسابقات فرمول 1 شده بود همه ماشین ها رو روشن کرده بودن و مشغول گاز دادن بودن تا آنی که پروانه رو گرفتن، سریعا حرکت کنن و خلاصه غلغله ای بود...

 

 by ali ameri

انبوه ماشین هایی که منتظر ورود به منطقه بودن و نکته جالب این بود که بر خلاف تصور اکثر ماشین ها سواری های معمولی بودن و ماشین های 4WD کمتر دیده می شد!!!

 

ما چون پروانه رو از روز قبل گرفته بودیم جزو اولین ماشین هایی بودیم که وارد منطقه شدیم و رفتیم به سمت جایی که مهدی از قبل برای ماهیگیری در نظر گرفته بود و زود مستقر شدیم، منطقه بسیار زیبایی بود که فقط به علت بارندگی های زیاد، به شدت گلی شده بود و با در نظر گرفتن شیب تندی که داشت یه کمی برای رفت و آمد مشکل ایجاد می کرد که اون هم خودش کلی بساط خنده بود...

خلاصه چوب ها رو انداختیم توی آب و هنوز یه ربع نشده بود که یکی از چوب ها دوتا ماهی زد که شروع خوبی برای یه روز خوب ماهیگیری بود. تا ظهر تقریبا بد شانسی اوردیم، هم چند بار ماهی فراری دادیم هم اینکه دو سه بار نخ هامون پاره شد یا گورید تو هم که کلی باز کردنشون وقت گرفت و در همین قسمت باز کردن گره بود که مصطفی واقعا صبوری به خرج داد و یه نخ های به هم گوریده ای رو باز کرد که جدا دستش درد نکنه:)

 

by ali ameri 

منظره ای که از زیر سایبونمون می دیدیم، سایبونمون شبیه سیاه چادرهای عشایر شده بود و واقعا نشستن زیرش توی اون هوا بسیار لذت بخش بود:)

 

 

 by ali ameri

...

 

اما از ظهر به بعد اوضاع عوض شد و بهتر از صبح ماهی گرفتیم و تقریبا دیگه مجالی نمی داد که بتونیم یه ساعت بشینیم و یه نهاری بخوریم. البته ناگفته نماند که مراسم سرخپوستی شب قبل و استفاده از  یک جمله رمزی مخصوص یکی از ماهیگیران حرفه ای منطقه (م.الف:)) ) و استفاده مهدی از روشهای پرتابی اون هم بی تاثیر نبود!

 اما با این حال بالاخره حدود ساعت 5:00 بود که موفق شدیم نهار بخوریم. دیگه اونموقع دریاچه هم واقعا قشنگ شده بود و بازی ابر و آفتاب و نقشهای زیبایی که روی آب و آسمون میانداختن واقعا مناظر بدیعی رو می آفرید که از نگاه کردن بشون سیر نمی شدی. برنامه ادامه داشت تا حدود ساعت 7:45 که چوبها رو از توی آب جمع کردیم و نکته جالب اینجا بود که آخرین چوب رو هم با دو ماهی کشیدیم بیرون...

 

by ali ameri 

یکی از مناظری که وصفش رفت، اما راستش این عکس کوچیک کجا و اون وسعتی که ما دیدیم کجا...

 

 by ali ameri

این هم عکس ماهی ها، ثمره ی یک روز تلاش!

 

خلاصه جمع و جور کردیم و دیگه ما بودیم و یه عالمه راه برای برگشتن و روزی که برای ما هم ماهیگیریش خاطره شد و هم شهاب بارونش... راستش خیلی وقت بود که چهارتایی دور هم جمع نشده بودیم و فکر می کنم که این برنامه واقعا لازم بود تا کلونی بتونه یه بار دیگه قابلیت های خودش رو توی کار تیمی ثابت کنه:))

 

by ali ameri 

در پایان از همه بچه ها که با کمک هم تونستیم این روز خوب رو برای هم بیافرینیم تشکر می کنم به خصوص از مهدی که خیلی از زحمت ها به دوشش بود.

 

 

به مهدی، مصطفی و محسن:

 

می گم بچه ها همه چی هماهنگه، حالا دستامون بشوریم، چی بخوریم:))!!؟ 


یکشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا