به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

داستان گل من...

اسفند چند سال پیش بابا از فاریاب(*) یه گلدون کوچک "گل کاغذی" اورد، دو سه تا شاحه 10-20 سانتی نازک داشت با برگهای ضخیم کرک دار سدری رنگ و البته 2 تا دونه گل صورتی بسیار زیبا. خب، اولش موندیم که چکارش کنیم، چون گیاهی بود که احتیاج به نور شدید آفتاب و هوای گرم داشت و ما اگر بیرون از خونه نگهش می داشتیم سرما خشکش می کرد و اگر هم توی خونه می اوردیم دیگه از آفتاب آنچنانی خبری نبود... خلاصه به این نتیجه رسیدیم که پشت آفتابگیرترین پنجره خونه یه جایی براش درست کنیم...

یکی دو روز که گذشت دیدیم که برگهاش شل شدن و با اندک اشاره ای می افتن و بعد از چند روز دیگه هیچ برگ و گلی نداشت و شده بود یه چوب لخت با خار های بلند. همه گفتن رفت ولی من گفتم نه! چون هنوز با دست زدن به شاخه هاش می تونستم زنده بودنش رو حس کنم، برای همین دیگه شد گلدون من. خب، جایی هم که از ما تنگ نکرده بود واسه همین گذاشتمش به حال خودش تا ببینیم چی می شه!

بعد از حدود بیست روز یا یه ماه، دیدیم که یکی از دو تا شاخهاش  جوونه کرده که بعد از چند وقت تبدیل به برگ شدن؛ برگ هایی که هیچ تناسبی با اون برگهای اولیه اش نداشتن، این جدیدا برگهایی بودن به رنگ سبز مغز پسته ای، نازک و بدون کرک و البته خیلی کوچکتر از برگهای اصلی. خب دیگه بهار هم شده بود و حداقل توی روز می شد بیرون گذاشتش؛ بردمش توی یه گلدون بزرگتر و هر روز صبح می بردمش بیرون و دوباره شب می اوردمش توی خونه، تا شد تابستان و شبها هم دیگه توی خونه نمی اوردمش و البته اگه صبحای زود نگاهش می کردی می دیدی که برگهاش حالت افتاده پیدا کردن و معلوم بود که سردش می شه، اما خب با اولین تابش خورشید دوباره جون می گرفت و سرحال می شد، برگهاشم دیگه شکلشون عوض شده بود و همونجور کم رنگ و ضخیم وکرک دار شده بودن و بالاخره مرداد ماه بود که به گل نشست و چون یه شاخه بلند نازک بیشتر نبود تبدیل شد به خط سبز و صورتی رنگی که مثل رنگین کمون خم برداشته بود!

تابستون به همین منوال گذشت و پاییز رسید و سرما و گل من هم نه خیال برگ ریختن داشت و نه گل ندادن... اما دوباره مجبور بودم که بیارمش توی خونه و بذارم همونجا بمونه... خلاصه رفت سر جای قبلیش و دوباره مثل زمستون گذشته، برگ ها و گل هاش ریخت و البته این بار می دونستم که چه خبره؛ برای همین از فرصت استفاده کردم و هرسش کردم تا دوباره که جوونه زد، توپی بشه و اون هم همین کار کرد و دقیقا همونی شد که می خواستم و تا تونست برگ داد و شاخه هاش رو بلند کرد و البته گل نداد تا بهار رسید و دوباره داستان های سال قبل و دوباره تابستون و گرما و تبدیل شدن به یه گلوله گل و ... همه چیز عالی بود تا وسط های پاییز که دوباره سرد شد و باید می اوردمش توی خونه که با خودخواهی تموم بهش گفتم من دیگه حوصله ندارم هی بیارمت تو و هی بیارمت بیرون و توهم هی برگهات توی خونه بریزه و من مجبور باشم جمعشون کنم... اومدی تهروون زندگی کنی باید به آب و هوای اینجا هم عادت کنی و یعنی چی که هنوز یه گلدون کوچولو موندی و الان همسنات توی فاریاب، برای خودشون درخت هم اگه نشده باشن درختچه شدن و تو هم که اصلا گل گلدونی نیستی و جات توی باغچه هس و فکر کردم رستم دستان شده.... خلاصه از توی گلدون درش اوردم وبردم کاشتمش توی باغچه. باد و بارون های پاییز و برفای زمستون که تموم شد و بهار که همه درختا جوونه زدن؛ هر روز با یه حماقت ساده لوحانه ای نگاهش می کردم که ببینم این کی جوونه می زنه!!؟ اما نه اون بهار و نه بهار های سالای بعد، دیگه هیچوقت جوونه نزد و چوب خشکش رو چند سال به نشونه سند خودخواهیم توی باغچه نگه داشته بودم و نگاهش می کردم و افسوس روزای خوبی رو می خوردم که گلهای زیباش رو به نشان موفقیت به نخ می کشیدم و از در و دیوار اتاقم آویزون می کردم...

 

 

   * منطقه ای گرمسیری در جنوبی ترین قسمت استان کرمان و شمال استان هرمزگان


شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا