به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

داستان يک روز برفی...

خب بعد از یه روز واقعا عالی شکار، ماجرا از از جایی شروع شد که توی ماشین نشستیم و استارت زدیم و بعد از یه پنج دقیقه گرم کردن؛ اومدیم راه بیفتیم که دیدیم چهار تا چرخ ماشین مثل چهار تا پای لاکپشتی که دست گذاشتی زیر شکمش و از زمین بلندش کردی، دارن واسه خودشون هرز می چرخن...

اول خیلی قضیه یه رو جدی نگرفتیم، با کمک سنگین و یه کم هل دادن و اینا خواستیم درش بیاریم که دیدیم نه کار از این حرفها گذشته و با بررسی دقیقتر دیدیم که کف ماشین کاملا توی برف فرو رفته و یخ زده و اکسل عقب که کاملا توی برف مدفون شده! هیچ چاره ای نداشتیم باید زیر ماشین رو خالی می کردیم تا یه ماشین دیگه بتونه با بکسل کردن اون رو در بیاره.

ساعت حدود 2:30 بعد از ظهر بود و تا تاریکی هوا حدودا سه ساعت وقت داشتیم و دماسنج علی رضا (8- ) درجه سانتیگراد رو نشون می داد و آسمان کاملا صاف و سوز سردی که شروع کرده بود نوید شب وحشتناک سردی رو می داد.

وقتی برای تلف کردن نبود، بابا و نادر که اوضاع پاهاش به خاطر پوتین ها و جوراب های خیسش خیلی خراب بود برای پیدا کردن کمک به طرف نزدیک ترین آبادی منطقه راه افتادن و من و علیرضا و کیوان هم موندیم تا برف و یخ های زیر ماشین رو خالی کنیم.

تنها وسایلی که برای اینکار داشتیم بیلچه ای بود که به خاطر سبکی و دست کوتاهش چندان هم مناسب این کار نبود و میله جک که باهاش یخ ها را می شکستیم.

قسمت انتهایی ماشین که کاملا در برف فرو رفته بود در وهله اول خیلی دور از دسترس می نمود و باید از قسمتهای جلوتر شروع می کردیم تا به آنجا برسیم. نحوه کار به این صورت بود که یکی یخها را می شکست، یکنفر به کمک بیل برفها را خالی می کرد و نفر سوم برفهای بیرون آورده شده رو به خارج از محوطه ماشین هدایت می کرد.

بعد از حدود یکساعت کار طاقت فرسا در زیر ماشین تازه به اکسل یخ زده و مدفون عقب ماشین رسیدیم و از نادر اینها هم که از طریق بیسیم با هم ارتباط داشتیم، هنوز خبر امیدوار کننده ای نرسیده بود...

 

 

همه در تکاپو...:) (1)  

 

دیگه کم کم خستگی و سرما و حجم کار باقیمونده مشغول غلبه کردن بود که نادر بیسیم زد که یه نیسان پیدا کردیم که به خاطر سرما روشن نمی شه، اما اگه تونستیم روشنش کنیم با همون میایم...

باز هم یه کم امیدوارتر شدیم و کار رو ادامه دادیم اما واقعا سخت شده بود یکنفر باید کاملا زیر ماشین می رفت و در فضایی بسیار محدود کار می کرد و پودر برف رو به همراه هوا تنفس می کرد و جایی رو که نمی دید می کند!

اما هر جور بود بالاخره درش آوردیم و وقتی که صدای نادر از پشت بیسیم اومد که ما داریم با نیسان میایم، دیگه تقریبا کار تموم شده بود و رفتیم طناب ها رو اوردیم و گره زدیم و تا نیسان برسه ته مانده آب جوشی رو که داشتیم قهوه درست کردیم که خیلی چسبید:)

نیسان که رسید؛ سر دیگه طناب رو به بکسل بندش گره زدیم و بعد از چند بار درجا زدن روی جاده یخ زده بالاخره تونست ماشین به برف نشسته ما رو یه تکونی بده و یخ های باقیمانده رو بشکنه و در میان خوشحالی همه ما ماشین رو بیرون بکشه... دستشون درد نکنه بچه های خیلی با معرفتی بودن...

 

 

 

سلام بر آفتاب...

 

جاده کوهستانی رو که رد کردیم و از پناه کوه که در آمدیم؛ دوباره خورشید رو دیدیم که بهمون سلام کرد و جاده و هر چیز که کنارش بود زیر نور خوشید می درخشید و دوباره همه چیز خوب شده بود...

نهار دیر هنگامی توی "کبابی دکتر ماندگار(2)" در بین راه خوردیم و دو ساعت آخر راه رو توی تاریکی هماهنگ با صدای خر و پف علیرضا و بابا رانندگی کردم تا به خونه رسیدیم... :)

 

 

 

پانوشت:

 

1-       عکسهای این پست تماما کار علیرضا هست که همينجا ازش تشکر می کنم!

2-       جایی که به قول نادر از چربی زیاد کباب هاش معمولا سر و کار مشتریاش با دکتر ماندگار(جراح معروف قلب) می افته!!!


سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا