به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

آن پرنده، نامش ايمان بود...

دیشب از سر اتفاق آلبوم گمشده ای مربوط به عکس های چند سال پیش را پیدا کردم و دیدن آن عکس ها، یاد و خاطره یک سفر شیرین به کرمان را برای من تازه کرد. یکی از این عکس ها مربوط به شبی بود که من به همراه پسر عمه ام در خانه یک شکارچی روستایی مهمان بودیم و طبق معمول، هر جا که ما دوتا بودیم فقط و فقط بحث از شکار بود و شکار...

حسین، پیرمرد روستایی هم که آوازه شکارچی بودنش در منطقه پیچیده بود و این را دریافته بود که ما با چه پیش قضاوتی پای صحبتش نشستیم و نگاه های مریدانه ما دو تازه کار را می دید؛ سرخوش از نشئه تریاک، عرصه را برای ترکتازی مناسب دیده و خاطرات تقریبا محیرالعقولی را از شکار هایش در آن منطقه با اعتماد به نفس جالبی برای تعریف می کرد و ما دو بچه شهری هم هاج و واج، کلمه از دهانش درنیامده روی هوا می گرفتیم و با دهانی باز سر تکان می دادیم...

گفت و گفت تا بحث به تعداد شکارهای زده اش در آن منطقه رسید که در جواب ما عددی گفت که چندان برای ما قابل هضم نبود و پیرمرد که نگاه های متعجب ما را دید شکارچی دیگری را مثال آورد که قبل از آنکه "نشون ببینه" عددی بیش از آنچه او گفته بود، شکار کرده بود و بعد شروع کرد به تعریف که "نشون دیدن" یعنی چه و تعریف خاطرات کسانی که این "نشون" را دیده بودند.

آن جور که تعریف می کرد گویا "نشون دیدن" عبارت است از دیدن واقعه ای غیر عادی در حین شکار، که شکارچی بعد از دیدن آن باید بلافاصله دست از شکار بکشد و کارد شکاری خود را در همان مکان دفن کند و دیگر هم به گرد شکار و شکارگری نگردد که اگر غیر از این کار کند دچار عقوبت های سخت می شود و خلاصه عاقبت به خیر نمی شود! و علت این را زیاده روی فرد شکارچی در شکار و این را هشدار طبیعت به او می دانست. ذهن حسین پر بود از خاطرات کسانی که این نشون را دیده بودند و کسانی که آن هشدار را جدی گرفته بودند و نگرفته بودند:

داستان مردی که پس از شکار یک میش تفنگ خود را به سمت بره اش گرفته بود که ناگاه میش مرده به پا خواسته بود و بلند بر سر مرد فریاد زده بود که: "بَسِت نیست؟" یا مردی که بعد از زدن قوچی، گله شکار را دیده بود که به دور قوچ کشته شده می گشتند و سینه می زدند و یا قوچی که بعد از تیر خوردن بر روی دوپا بلند شده بود و شروع کرده بود به راه رفتن و حرف زدن و.... موارد بسیار دیگری که مرور زمان آن ها را از خاطرم برده است.

حسین به "نشون دیدن" اعتقاد داشت و شدیدا از آن می ترسید زیرا سرنوشت کسانی که هشدار را نادیده گرفته بودند، آیینه عبرتش شده بود: از دیوانگی و جنون تا بدبختی و فلاکت فرزندانشان تا پرت شدن از کوه و علیل شدن و تا از دست دادن زن و زندگی و ...

...

آن شب هم حسین خیلی ترسید و هم ما را ترساند و دیشب که یاد این موضوع افتادم پیش خودم گفتم که حتی اگر آن نشان دیدن ها همه توهم و آن بدبیاری ها همه اتفاق بوده باشند؛ چیزی که مهم است این است که به هر حال اعتقاد به این موارد در قدیم خود مکانیسمی بوده از که طرف عقلای آن قوم برای حفظ محیط زیستشان اندیشیده شده بوده و رواج پیدا کرده و در ذهن این مردم ساده دل به این استحکام نقش بسته و از نسل به نسل و از پدر به پسر منتقل شده است و فکر کنم در هر جای این آب و خاک را که بگردی مثال هایی از این دست ببینی، چنانچه دوست ماهیگیری تعریف می کرد از روستاهای حوالی کرمانشاه و از اعتقاد جالب مردمان آن دیار در مورد ماهی های رودخانه، که آنها را نظر کرده و وجود آن را مایه برکت آب می دانستند و هر گونه صید آن ها را کاری خلاف و گناهی نابخشودنی به شمار می آوردند.    

اما اکنون در عصر اطلاعات و هجوم رادیو و تلویزیون به گوشه، گوشه این مملکت و الگو کردن تیز ها و زرنگ ها، چه؟ آیا می شود از پسر حسین هم هنوز انتظار داشت که به "نشان دیدن" اعتقاد داشته باشد که همین اعتقاد سبب شود که نشان ببیند؟

آیا در این زمان که این اعتقادات را به ابتذال کشیدیم و آن ها را سست کردیم و شکستیم و مایه تمسخر و خنده قرار دادیم، آیا توانسته ایم آگاهی و دانش را جایگزین آن کنیم که فرد آگاهانه همانطور عمل کند؟ یا فقط برای افراد ناآگاهی که دیگر هیچ هم اعتقادی ندارند، فقط بی محابا پروانه حمل سلاح صادر کردیم؟ 


چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا