به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت...

دیدیم اگر این فرصت رو هم از دست بدم باید تا آخر هفته دیگه هم باز صبر کنم. توچال هم بدجوری طلبیده بود. اصلا می خواستم شبش راه بیفتم برم ولی اینقدر خسته بودم که اصلا توی خودم ندیدم بخوام کوله سنگین بکشم... خلاصه صبح حول و حوش 5:30 بیدار شدم و واسه فلاسکم آب جوش اوردم یه کوله جمع و جور بستم و راه افتادم و ساعت 6:40 میدون سربند بودم. شبش توی کوه بارون زده بود و همچین که یه کمی آفتاب زد، دره زیر شیرپلا حسابی هواش دم کرد و هوای دم کرده و بی خوابی مزمن این 10-12 روز امتحان ها و سرماخوردگی خفیفی که داشتم بدجوری بی حالم کرد اینقدر که گفتم خودم رو به شیرپلا هم بتونم برسونم خودش خیلیه... خلاصه یه قدم یه خمیازه تا شیرپلا رفتم که حدود 2 ساعت طول کشید( هیچوقت یادم نمیاد اینقدر این مسیر رو اینقدر طول داده باشم!) با خودم گفتم اینجا که حال نمیده بمونم اقلا برم دره پیازچال و به یاد قدیما،  توی غار تنهایی ها یه چند ساعتی بخوابم و از سمت کلک برگردم و اگر حالم هم خوب بود تا قله کلک برم و واقعا هم تصمیم گرفتم که این کار رو کنم و چون غار بالاست و آب نداره فقط رفتم توی باغچه سمت چپ شیرپلا که ظرف آبم رو پر کنم...

خلاصه رفتم ظرفم رو پر کردم و یه کم هم خودم آب خوردم که نمی دونم چی شد یا توی آبش چی بود که یهو احساس یه انرژی زیاد + یه دلتنگی خاصی واسه قله توی خودم کردم و به سرم زد که برم همون قله که از اول هم قصدش رو داشتم!

 

 by ali ameri

 چشمه نرگس

 

شیب مارپیچ رو که رد کردم و روی یال افتادم خیلی اوضاع بهتر شد، چون هم ابر بود و آفتاب روی سرم نبود هم یه نسیم خوبی می اومد و سرحالم می کرد، تا جانپناه امیری رو آروم آروم رفتم. نکته جالب مهی بود که کل خط الراس توچال رو پوشونده بود و واسه تابستون منظره خیلی جالبی درست کرده بود. صبحانه رو عبارت بود از دوتا فنجون نسکافه غلیظ و چند تا دونه بیسکویت ساقه طلایی رو سریع خوردم و پنج دقیقه استراحت و دوباره راه افتادم.

 

by ali ameri 

یه پانوراما از آسمون گداری(خط الراس) پوشیده از مه توچال

 

روی یال قله باد همیشگی و دوست داشتنی غربی-شرقی در حال وزیدن بود و البته نه اونقدر سرد ولی مرطوب  و دامنه توچال حسابی سر سبز بود با بته های بزرگ از گل های بنفش و زرد و سفید و زنبق های درشت وحشی که بین خطوط باقیمانده برف که سطح کوه رو هاشور زده بودند جا به جا در آمده بودند. خلاصه آروم آروم رفتم بالا و هر جا هم که خسته می شدم یکی دو دقیقه ای می ایستادم یه عکس می گرفتم و یا می نشستم و یه کم آب می خوردم و دوباره راه می افتادم. 45 دقیقه آخر رو ولی واقعا زیر فشار راه رفتم که از عوارض بی تمرینی و دوری دراز مدت از ارتفاع بالای 3000 بود و وقتی آخرین گرده رو رد کردم و به سمت چپ پیچیدم، امید بخش ترین و زیباترین منظره اونروز رو دیدم: جانپناه های کارگر و اردلان که در میان حرکت تند  مه بر روی قله لحظه ای بودند و لحظه بعد نبودند.

 

by ali ameri

منظره فوق الذکر!!!

 

توی کاسه زیر قله باد خیلی شدید بود و من هم کلاه همراهم نداشتم چون اصلا انتظار همچین هوایی رو نداشتم و اون پلاری رو هم که با خودم آورده بودم هم بیشتر از روی عادت بود تا حس نیاز و تنها چیزی که داشتم یه دستمال بود که با همون سر و گوش رو بستم، نمی دونم چه شکلی شده بودم ولی مسلما خنده دار شده بودم!!! بالاخره بعد از حدود پنج ساعت و نیم، با یک پای چپ کاملا قفل شده ساعت 12:12 به قله رسیدم و لباس پوشیدم و رفتم بیرون از پناهگاه روبه منظره دماوند که توی ابر و مه گم شده بود نشستم و دو تا فنجون پشت سر هم چای و یه کم میوه و یه چرتکی و ساعت 1:15 جمع و جور کردم و از همون مسیر به سمت پایین راه افتادم و تا خود سیاه سنگ واسه خودم سوت زدم و آواز خوندم و همه جک و جونورای کوه رو سر ظهری بد خواب کردم:))  

by ali ameri

دامنه سرسبز توچال و قله دوست داشتنی "کلک چال" در دور دست...

 

زیر جانپناه امیری نشستم چند تا لقمه نون پنیر جای نهار خوردم و 6:30 بعد از ظهر میدون سربند بودم...

 

by ali ameri 

نمای "سنگ سیاه" از جایی که نهار خوردم!

 

در حاشیه:

 

1-       توی جانپناه اردلان عکس مرحوم حضرتی رو که هفته پیش بر اثر اشتباه چندتا آدم از خود راضی جونش رو از دست داده بود رو نصب کرده بودن، نمی دونم چرا قیافه اش به نظرم خیلی آشنا آمد!!؟

2-       وقتی که داشتم روی قله استراحت می کردم دو تا خارجی(احتمالا آلمانی) از سمت ایستگاه هفت اومدن و یکیشون از من پرسید که اینجا ارتفاعش چقدره که بهش گفتم 3965 متر، که بعدش با تعجب ازم پرسید: only? که من هم در جوابش با خنده گفتم :only! . فکر کنم بیچاره ها خیلی زحمت کشیده بودن تا به قله برسن. بعدش هم سراغ دماوند رو گرفتن که جاش رو بهشون نشون دادم و گفتم که الان توی ابر و مه...

3-       توی کوه که تنها باشم خیلی کم اشتها می شم، دیروز تا ساعت یه ربع به سه که رسیدم زیر جانپناه امیری تنها چیزایی که خوردم نصف بسته ساقه طلایی بود و چندتا فنجون چای و نسکافه و دو تا سیب!

4-       جدیدا حس می کنم که سلیقه ام با سلیقه مورچه ها در پیدا کردن یه جای خوب برای نشستن خیلی به هم شبیه شده... این دو سه دفعه آخر که کوه رفتم هر جایی که می شینم نهار بخورم کنارش یه لونه مورچه پیدا می شه!

5-       این قسمت سنگی مسیر شیرپلا واقعا واسه پایین آمدن افتضاحه؛ هر چقدر هم که بالاتر ها مراعات زانو هات رو کنی اونجا از خجالتوشن در میای! اینقدر هم که آشغال و به تیع اون مگس هم داره که... فقط یه 2-3 هزار سال باید ببندنش تا زباله های موجودش تجزیه بشه!

6-       صبح موقع بالا رفتن سه چهر نفر دیگه هم بودن که به سمت قله آمدن که فکر کنم دوتاشون دفعه اولشون بود چون هی از من می پرسیدن چقدر مونده؟ ولی موقع برگشت از قله تا کافه های پس قلعه هیچکس نبود و خودم بودم خودم...  

 

 

پس نویسه:

 

سوسو آپدیت شد!


چهارشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا