به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

درخت...

دره ای هست که یه بار خیلی اتفاقی پیداش کردم، اصلا نمی دونم چی شد که به اون طرف کشونده شدم. اول که واردش می شی هم فکر نمی کنی همچین جایی باشه و به نظرت می رسه که باید دره بنبست کوچکی باشه که هیچی هم توش نیست. اما یه شیب کوچیک اولش رو که بری بالا و خم اولش رو که رد کنی انگار وارد یه بهشت کوچیک می شی...

جا به جاش چشمه از زمین زده بیرون و کفش از به هم پیوستن آب این چشمه ها رودخونه کوچکی درست شده که دورادورش چندتا درخت سرو و بید و گردو توی هم رفتن و از بالا که نگاه کنی اصلا خط رود رو نمی بینی. در ضمن این دره پر درخت های سنجد با سخاوتی هست که با کمی تلاش می تونی حسابی دهنت رو باهاشون شیرین کنی و چندتا درخت بزرگ زرشک که درست بالای چشمه ها در اومدن که توی روزای گرم اول پاییز توشون هم پر کبک می شه هم می تونی با زرشکای ترش و آبدارش دهنت رو گَس گَس کنی. خلاصه جای خیلی بکریه و شاید این بکری رو از مسیر دسترسی طولانی، پرشیب، سنگلاخییش داره که شکارچی های شهری مکانیزه رو ازش دور نگه می داره و محلی ها هم اینقدر جاهای بهتر بلدن که لازم نمی بینن خودشون رو اینقدر به زحمت بندازن، خلاصه شاید اصلا دیوونگی باشه که بخوای این همه راه بری که حالا دوتا دونه سنجد یا زرشک بخوری یا 1-2 تا کبک توش بزنی یا نزنی چون توی نصف مسیری که تو رو به این دره می رسونه می تونی همه کارها رو بکنی.

 

 by ali ameri

 

اما چیزی که واسه دفعه دوم و سوم و ... من رو به اونجا کشوند و می کشونه تک درخت زیباییه که روی یال دامنه سمت چپی دره روییده، درست در بدترین جایی که یه درخت می تونه دربیاد؛ درست جایی که در معرض بیشترین و هولناکترین تندباد ها و طوفانهای زمستونیه و بعد بهار که برف ها آب شد بی آب می مونه تا پاییز که دوباره اولین بارون ها بیاد و سیرابش کنه. برای همین هر سال اوایل پاییز واسه اولین بار که می رم اونجا با نگروونی دنبالش می گردم که ببینم باد و طوفان ها و بهمن های زمستون و بی آبی تابستون رو تاب اُورده یا نه؟ و چقدر خوشحال می شم که هر سال دوباره سالم می بینمش و البته انتظاری هم جز این ندارم چرا که این درخت واسه من شده نماد نستوهی و شکست ناپذیری، می تونم ساعتها بشینم از دور نگاهش کنم، سرم رو بزارم رو شونه شو و باهاش حرف بزنم و از خسته شدن ها و بدبیاری هام بهش بگم و بگم و بگم و خودم خالی کنم و ازش انرژی بگیرم و موقع خداحافظی هم به هم  قول می دیم که یه زمستون و یه تابستون دیگه رو تاب بیاریم تا پاییز دیگه که دوباره همدیگه رو ببینیم...

اما، راستش وقتی که با همیم، تنها کسی که  حرف می زنه و غرغر می کنه منم و اون معمولا هیچی نمی گه، فقط بعضی وقتا به خاطر بعضی حرفا که بهش می زنم و احتمالا خوشش میاد یه لبخندی تحویلم می ده؛ مثل اون باری که که بش گفتم:« می دونی درخت؛ "همینگ وی"، یه جمله قشنگ داره که من خیلی دوسش دارم، اون می گه: یه مرد ممکنه که نابود بشه ولی شکست نمی خوره..» نمی دونم شاید غم هاش بزرگتر از ایناس که بخواد به من بگه شاید هم دلش به حال من سوزه و چیزی نمی گه به هر حال همیشه که موقع برگشتن که یادم می افته دوباره اون هیچی نگفته، یه چند قدمی تا جایی که ببینمش بر می گردم و بلند داد می زنم :« هی درخت، سال دیگه که اومدم پیشت، یادت باشه که فقط این تویی که باید حرف بزنی...» و اون در جوابم مثل دفعای قبل فقط یه لبخند می زنه. این هم انگار واسه ما شده یه بازی که هر دو مون دوسش داریم...


چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا