به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

درباره ی نيش مار!

زرتشت روزی از گرما در زیر انجیر بُنی خفته بود و دست ها را بر چهره نهاده، که ماری در رسید و گردنش را گزید، چنان که زرتشت از درد فریاد کرد. چون دست از چهره برگرفت، مار را دید. مار چشمان زرتشت را بشناخت و ناشیانه به خود پیچید و رو در گریز نهاد.

زرتشت گفت:« مرو که هنوز سپاست نگفته ام! تو مرا بهنگام از خواب برخیزاندی. من هنوز راهی دراز در پیش دارم.» مار غمین گفت:« راهی چندان در پیش نداری. زهر من کشنده است.» زرتشت لبخندی زد و گفت:« کجا اژدهایی از زهر ماری مرده است! بیا زهرت را باز گیر! تو نه چندان توانگری که آن را به من بخشی.» آن گاه مار دیگر بار بر گردن او افتاد و زخم اش را مکید.

چون زرتشت روزی این سرگذشت را با شاگردان حکایت کرد، پرسیدند: « زرتشت، حکمتِ حکایتِ تو چیست؟» زرتشت در این باب چنین پاسخ داد:« نیکان و عادلان مرا دشمن اخلاق می دانند: حکایت من ضدِ [احکام] اخلاق است.»

اگر دشمنی دارید، بدی اش را با نیکی پاسخ نگویید که شرمسار می شود. به جای آن گواهی دهید که در حق شما نیکی کرده کرده است.

خشم گرفتن به که شرمسار کردن! و اگر نفرینتان کنند، خوش ندارم که در برابر دعا کنید. شما نیز نفرینی کنید!

و اگر بیدادی بزرگ بر شما روا دارند، شما نیز در برابر بی درنگ پنج بیداد کوچک کنید. هولناک است دیدار کسی که بیداد بر او زور می آورد.

هیچ می دانستید که بیداد سرشکن شده خود نیم-داد است؟ و آن را که تابِ بیداد کشیدن است باید آن را بر خود آسان گیرد؟

اندکی کین خواهی انسانی تر است از هیچ. کیفرتان را دوست نمی دارم اگر بزهکار را حقی و شرفی نباشد.

بی حق دانستن خویش بزرگ وارانه تر است از بر حق دانستن، به ویژه آنگاه که حق با تو باشد. بهر اینکار تنها چندان که باید توانگر می باید بود.

...

چنین گفت زرتشت- نیچه، ترجمه ی داریوش آشوری 


چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا