به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

سر به صحرا...

by ali ameri

 

ابر آمد و باز بر ســــــــر سبزه گریست        بـــی باده گلرنگ نمی شاید زیست!

 

کاین سبزه که امروز تماشا گه ماست         تا سبزه خاک ما تماشا گه کیست؟

 

 

 

داشتم عرض خیابان را رد می کردم که توجهم بهشان جلب شد. شاید به خاطر لباس نارنجی رنگ زیبای پسرک بود شاید هم به خاطر شکل راه رفتنش بود که به نظرم خنده دار رسید. مادر مشغول پیاده روی بود، این را از ریتم گامهایش می توانستی بفهمی و پسرک کلافه از این کار یکنواخت که شاید دلیلش هم خیلی هم برایش مهم نبود، به حالت نیمه دو در پی اش روان. پسرک 4-5 ساله می خورد با موهای بلند و لخت مشکی رنگی که از تمیزی زیر نور خورشید مثل پر کلاغ می درخشید.

آن طرف خیابان در نقطه ای درست روبروی هم قرار گرفتیم. دیدم که پسر قدمش را تندتر کرد تا به مادرش رسید. گوشه لباس مادر را گرفت و کشید و با صدای بلندی که اعتراض و التماس را درش حس می کردی گفت:« مامان، تو رو خدا یه جا بشینیم، من خسته شدم ...»

و مادر با لحن تحکم آمیزی در جوابش گفت:« پسرم بیا، مرد که نباید خسته بشه... »

ازشان رد شده بودم که از پشت سر صدای غر غر پسرک را شنیدم که با خود می گفت:« عجب غلطی کردیم مرد شدیم...»


پنجشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا