به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

اهميت همينگوی بودن...

همينگوی داستان نمی نويسد,که خود زندگی را می نویسد با تمام خوبی ها,بدی ها, زشتی ها و زيبايی هايش:

آن شب در اتاق غذا خوری من پهلوی کشيش نشستم و او ناگهان بور و دلخور شد که شنيد من به آبروزی* نرفته ام.به پدرش نوشته بود که من می روم و پدرش تهيه ديده بود.خود من هم مثل کشيش ناراحت شدم و نتوانستم بفهمم که چرا به آبروزی نرفته ام.من می خواستم بروم.کوشيدم براش توضيح بدم که چطور از اين کار به آن کار کشيده شده بودم و بالاخره کشيش متوجه شد و فهميد که من واقعا می خواسته ام بروم,و حالا که نرفته ام تقريبا اشکالی ندارد.من شراب زيادی نوشيده بودم و قهوه وباز هم عرق استراگا نوشيدم,و مست شدم و برای کشيش شرح می دادم که چطور ما کارهايی رو که می خواهيم بکنيم,نمی کنيم;و ديگر هرگز آن کارها را نمی کنيم.

همچنان که ما حرف می زديم,ديگران بگو نگو می کردند.من می خواستم به آبروزی بروم.من به جايی که جاده هايش مثل آهن يخ بسته باشد و هوايش سرد و خشک باشد و برفش خشک مثل گرد باشد و روی برفش جای پای خرگوش ديده شود و دهقانهايش کلاهشان را برای آدم بردارند و به آدم بگويند ((ارباب))  و شکار فراوان باشد,نرفته ام.من به چنين جايی نرفته ام.

من رفتم توی دود کافه ها,و شبهايی که اتاق می چرخد و آدم بايد به ديوار نگاه کند تا اتاق بایستد,و شبها توی رختخواب,مست,که آدم می داند هر چه هست همين هست که هست.و هيجان عجيب وقتی که آدم بيدار شود و نداند با چه کسی خوابيده,و دنيا در تاريکی سراسر مبهم و اين قدر محرک که آدم هی بايد مشغول شود و همه شب همينطور نداند و بيخيال باشد و يقين داشته باشد که همه اش همين و همين و همين است و باز بی خيال باشد.و بعد آدم ناگهان متوجه شود,و بخوابد و بيدار شود,و صبح باشد,و همه اش گذشته باشد و حالا همه چيز تيز و سخت و روشن باشد و گاهی سر پول دعوايش سر بگيرد,و گاهی هنوز خوب و دلچسب و گرم تا ناشتايی و ناهار باشد,و گاهی همه لطفش رفته باشد و آدم دلش بخواهد که خودش را زودتر به خيابان برساند,ولی هميشه باز يک روز ديگر شروع شود و باز يک شب ديگر.....

*:نام منطقه ای کوهستانی در ايتاليا 

از کتاب ((وداع با اسلحه)) نوشته:ارنست همينگوی

 ترجمه:استاد نجف دريا بندری 


یکشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا