به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

دوشاخ، شروعی دوباره...

پنج شنبه 25/1/1384

 

صدای سگ های گله بدرقه راهمان است. دره خلوت است؛ انگار که هفت دانگش را به اسم ما زده اند. هوای بهار و بوی خوب کوه مستمان کرده و دیوانه. به لطایف الحیل ظرف آبمان را از چشمه ای که آبش فقط سطح سنگش را خیس می کند، پر می کنیم و به رودخانه که درست زیر پایمان در گذر است می خندیم. آب بهانه بود…

به سنگی که پارسال در آن برف شدید پناهمان شده بود، از دور سلامی می کنیم و دوباره راه و راه و مسیری که از این به بعدش جدید است. کف دره عرصه پیکار آب و آفتاب و برف است و رود هر جا که زورش رسیده، دل بهمن های پارسال را شکافته و بیرون زده  و نواری طلایی رنگ از آبی تازه متولد شده را به نمایش گذاشته است. صبحانه را بربالای سنگی صاف که به مانند شبه جزیرهای در میان آب قرار گرفته است، می خوریم؛ نان، پنیر، خیار و گوجه… دست محسن درد نکند. استراحتی می کنیم و نفسی می گیریم. به کوکوی ساعت تبدیل شده ام و مدام زمان را می گویم و بچه ها را تشویش به راه افتادن. در التهاب رفتنم…

دوباره به راه می زنیم، دره سرشار از سکوت است و اگر صدای درفتن سنگی از زیر پای  یا سوت بلبلی از دور نبود، شاید صدای پای بال پروانه ها را هم می شنیدیم. از کف دره می کَنیم و سینه کش تندی را نفس زنان بالا می رویم، تا به گردنه برسیم، به مرز گُل و برف. همیشه برای اولین بار به سر یالی رسیدن هیجانی خاص خود را دارد، هیجان اینکه که پشت این یال چه منظره ای منتظر ماست!؟

 قله مان را می بینیم و قله های دیگر که هنوز لباس زمستانی شان از بَر بیرون نکرده اند. مسیرمان مشخص است، دو سینه کش تند و بعد یک نوار صخره ای، قله کوچکتر و قله اصلی. به صخره ای تکیه می دهیم، جرعه ای آب و تکه ای از شکلات هایی که مهدی آورده. دستش درد نکند، عجیب می چسبد!

جایزه مان را گرفتیم، دوباره به راه می زنیم و البته دیگر آن هیجان در کار نیست که می دانیم پشت سنگها، سنگیست… یال طولانی و بلبلانی خنیاگر  که در شور و نوا می خوانند و گاه به ماهور می زنند و در میان آن همه دوست زیبایی پیدا کرده ایم، پرنده ای خوش صدا با سینه ای به رنگ حنا با سر و بالی مشکی و لک سفید بزرگی در پشت، گویا از همه کنجکاو تر است که بداند که ما چیستیم و کیستیم، گاه از پشت سنگی برایمان سرک می کشد و گاه رو در روی نظاره مان می کند و برایمان می خواند، افسوس جای خالی دوربین را می خورم که همراهم نیست…

نوار صخره ای بیشتر از آنچه فکر می کردیم وقتمان را گرفت، شاید بهتر بود که پایین می رفتیم و دورش می زدیم، اما تنبلی و وسوسه سنگ چیزی دیگر در گوشمان می خوانند.

به قله کوچکتر می رسیم، دیگر تا قله اصلی نه راهیست و نه شتابی، قله مانند برشی از کیکی تازه است که در روی میز انتظار تو را می کشد، همانقدر مطبوع و همانقدر شیرین…

لیوانی شیر و باقیمانده بیسکویت ها و شکلات ها را می خوریم. کتری را پر از برف می کنیم و بر روی گاز می گذاریم، چند دقیقه ای استراحت و بعد سبکبار در شیبی ملایم به سمت قله رهسپار می شویم و 5 دقیقه بعد به آن می رسیم.

بر روی بلندترین سنگش می ایستم و دستانم را بلند می کنم و خدای کوه را به سبب این هدیه اش سپاس می گویم و تفی بر گرفتاری ها و کمر درد مسخره ای که دو ماه خانه نشینم کردند.

دمی بر روی قله و در پناه سنگهایش نشسته ایم، سنگهای تیز قله ظرف چند ثانیه اول شلوار نوی مهدی و بعد شلوار محسن را مشمول الطاف خود قرار می دهند، قیافه هاشان دیدنی و حرفهایشان شنیدنی است، حسابی جوش آورده اند و من هم حواسم به شلوارم بیشتر می شود!

کمی پایین تر، بر روی گاز، آبی داریم که گذاشته ایم به جوش آید و غذا که حسابی گشنه مان است، پس با قله خداحافظی می کنیم و به کنار کوله ها بر می گردیم. سریعا غذا را حاضر می کنیم و داغ شده و نشده می خوریم و بر روی شنهای نرم و البته تیز قله کوچکتر می خوابیم و غرق در پرواز رویایی بادخورک ها می شویم که به تعداد زیادی در بالای سرمان در حال پریدنند…

راه را از روی مسیر جدید و اینبار از روی یال بر می گردیم، مسیر نانجیبست و حسابی از خجالت پاها در می آییم. به مسیر اصلی درکه می رسیم- به جشنواره بوها و رنگها خوش آمدید- بالاخره شب جمعه است دیگر…احساس غریبی می کنم… 

 

 

بعد از تحریر: سوسو آپدیت شد.


جمعه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا