به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

بهار فصل زندگيست...



اول : فصل شکار، دو هفته ای هست که تمام شده. البته ما که خیلی زودتر و تقریبا از اوایل بهمن دیگه تعطیلش کردیم. الان هم تفنگ تر و تمیز و روغن خورده گوشه کمده و منتظر تا دوباره شهریور و مهر بشه و آغاز فصل جدید. اما این فصل، فصل طبیعت گردی و دور هم جمع شدن و خاطره تعریف کردن و دوربین دست گرفتنه و با اجازه غیر شکارچیا بگم که به این باور رسیدم که توی عکاسی از حیات وحش، شکارچیا موفق تر عمل می کنن، پس چه بهتر که اگه امکانش براشون فراهم هست از این پتانسیل استفاده کنن و بقیه رو توی لذت لحظاتشون شریک کنن و خدا رو چه دیدین یه وقت هم دیدی که به راه راست هدایت شدیم و ... :)) . فصل ماهیگیری هم که تا یکی دو ماه دیگه شروع می شه و بهتره تا این بازار داغ نشده و این کاسبان "حبیب الله" قیمت ها رو بالا نکشیدن کسری ها رو جور کرد و با آمادگی کامل به استقبال ماهی های هنوز خواب آلوده رفت!!! (البته ما که همیشه اول فصل لار در بحبوحه امتحانات هستیم و تا پا به رکاب بشیم ماهی ها همه بیدار شدن:)) ).



دوم : آدرس "سو سو " رو به خاطر مشکلاتی که بلاگفا داشت عوض کردم(آدرس جديد) و بردمش توی بلاگ اسپات و از این به بعد سعی دارم که "۱ شنبه" هر هفته آپدیتش کنم. از دوستانی هم که لطف کردن و به "سو سو" لینک دادن خواهش می کنم که آدرس رو عوض کنن. در جای جدید به همه دوستانی که لینک "سو سو" رو توی بلاگاشون گذاشته بودن و یا اینکه بهش سر می زدن لینک دادم. اگه احتمالا کسی رو از قلم انداختم لطف کنه و تذکر بده تا اصلاح کنم.



سوم : ادامه پست قبلی: اونسال که ما این دوتا رو دیدیم، 2 سالی بود که با هم ازدواج کرده بودن و یه پسر کوچیک به اسم علی داشتن. معاششون از قالیبافی و چندتا درخت گردویی بود که به ارثشون رسیده بود. که از توی اینا چیزی در نمی اومد که کفافشون رو بده. واسه همین مرضا مجبور بود که سر ناچاری گه گداری شکار قاچاقی بزنه و گوشتش رو به پولدارای رفسنجون بفروشه و یا اینکه با موتور ایژی که داشت، از کوره راههای کوهستونی، از زرند به رفسنجون تریاک ببره و هر دفعه اونجوری که خودش می گفت: 50- 60 تومنی دستش رو بگیره. 50- 60 تومنی که به قیمت بازی کردن با جون خودش و خریدن خطر گیر افتادن و زندان رفتن و ... به دست می اورد.


به نظر من مرضا با نیروی جوونی و شناخت کاملی که از منطقه و وحوشش داشت اگه استخدامش می کردن و حقوق مکفی هم بهش می دادن و تحت یک نظارت خوب می تونست بهترین محیط بان منطقه باشه. اینجوری هم کاری می کرد که عشق و دانشش رو داشت و هم اینکه چشمای همیشه نگروون زن و بچه اش دیگه به در نبود. تجربه ای که بارها و بارها در اوایل تاسیس اداره شکاربانی مورد امتحان قرار گرفت و خوب نتیجه داد و کسانی مثل "امیر خان آهنی" محیط بان به نام منطقه حفاظت شده "خار و توران" کسی که اسمش به اسم گور ایرانی گره خورده و خیلی های دیگه از دل همین شکارچی های محلی بیرون آمدن که عاشقانه خدمت کردن. اما افسوس که توی مملکت ما...


شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا