به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

 

آن زمان که در هوایی آفتابی باران ببارد ، آن بالا ها در کوه ، گرگ ها بچه هایشان را به دنیا می آورند...

arnica.csustan.edu/jpeg/wolf.jpg

 

از صدای گردو شکستن مَرضا (محمد رضا)  بیدار می شم. گوشه اتاق کنار سماور نشسته و داره سیگار می کشه و گردو می شکنه. صدای سماور که داره غل غل می کنه و سر جای خودش می لرزه، توی اتاق پیچیده. از زیر لحاف گرم خودم رو می کشم بیرون و روی تشک می نشینم، به مرضا که داره چای دم می کنه، سلام می کنم. سیگار زیر لبشه و چشماشو نازک کرده که دود توش نره. با دقت چای رو با آب سرد می شوره و روش آب جوش می ریزه و می ذاره روی سماور و شعله اشو پایین می کشه.

کاپشنم رو از بالای سرم بر می دارم و می اندازم روی دوشم و می رم بیرون. بوی نون تازه توی حیاط پیچیده و از لای در باز آشپزخونه، دستای نرگس رو می بینم که توی تنور گازی نون می چسبونه. هوا سرده و من هنوز گرمای لحاف توی تنمه. سرما سرمام می شه… تند تند مراسم هر روزه رو زیر نور ستاره ها به جا میارم و با آب حوضی مظهر قناته، دست و صورتم رو می شورم و به دو می پرم توی اتاق و می رم کنار سماور پیش احمد می شینم. 

گرمای مطبوع اتاق و بوی خوش چای، اشتهام رو تحریک می کنه. گردوهایی که مرضا تازه شکستتشون و پنیر تازه که خوب به خودش نمک گرفته و سفت شده و یه کاسه کوچیک مربای به…

مرضا برام یه چای می ریزه و شیرینش می کنه، دیگه می دونه که خیلی شیرین دوست ندارم، یاد روز اول افتادم که فکر می کرد دارم تعارف می کنم که با چای قند نمی خورم یا اینقدر کم شکر توی چایم می ریزم و …، با یه لبخند چای رو از دستش می گیرم و محمد رو صدا می کنم که غلتی می زنه و دوباره لحاف رو می کشه روی سرش، دیگه اذیتش نمی کنم، صبحونه بخور نیست و خیلی هنر کنه یه چایی سرپایی می خوره و به راه می شه.

مرضا نرگس رو صدا می زنه … که با یه شیرجوش پر شیر داغ و چندتا نون که هنوز از روش داره بخار بلند می شه می یاد توی اتاق. به مناسبت نوروز روی نون ها، گل خشت و تخم شوید و سیاه دونه و زیره زده که بوی خیلی خوبی داره. مرضا، نونا و شیر رو از دستش می گیره و می ذارتشون وسط سفره و به نرگس هم می گه که بشینه صبحونه بخوره، که می گه برم باقی نونا رو بیارم، میام. یه چیزی هم به من می ندازه که هر دوشون می خندن، من هم می خندم. داره از اتاق می ره بیرون که می پرسه: چیز دیگه ای می خاین؟" می گم: "دست شما درد نکنه:) "

صدای در رو می شنوم که بسته می شه...

...

روزی که داشتیم از مرضا و زنش خداحافظی می کردیم، بغض توی گلوم گیر کرده بود، توی اون چند روز حسابی شرمنده مهمون نوازی و صمیمیت شون شده بودم و بد جوری مهرشون به دلم نشسته بود. هنوز صدای خنده های نرگس توی گوشمه که چه با صفا و از ته دل می خندید و می گفت:" کرمونی که خوب حرف می زنی، عشقت هم که همین تل و تپه هاست؛ می خوای بر گردی تهرون چه کار؟ همینجا بمون یه دختر خوب و خوشگل کاردونی وَشِت می ستونیم و یه خونه ای هم برات می پوشیم و یه چنتا گوسفندی و ... و قه قه بلند خنده اش که توی اتاق می پیچید...". یا تعارفاش سر غذا خوردن که آخرا اصرار های اونو و انکارای من به یه شوخی تبدیل شده بود و کلی می خندوندمون. یا احمد مهربون که سه روز آزگار توی عید ما رو توی این کوه کمرا، با اون پوتینای نیم دارش این ور و اون ور برد و قوچ و میش ها رو نشونمون داد...

 

***

اونسال و سال بعدش که اونم تقریبا همینجوری گذشت یکی از بهترین عیدهایی بود که داشتم و امشب همینجوری دلم پر کشید به اون روزا و خیلی هواشونو کرد، از فکر اینکه عید امسال باید بشینم توی خونه و با این پروژه های مسخره سر و کله بزنم اصلا احساس خوبی ندارم، اصلا...

دلم بوی خاک بارون خورده، زمین تازه سبز شده و طعم خوش غنچه کنگر تازه می خواد...


پنجشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٤

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا