به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

ظهر هنگام، یک خیابان خلوت...

صبح جایی کار داشتم که تا ظهر طول کشید. کلافه از گرما و لباسهای گرمی که روی دستم باد کرده بود؛ لخ لخ کنان خودم را به سر خیابان می کشم تا ماشینی بگیرم و به خانه بروم. خیابان خلوت است و آن موقع ظهر پرنده تویش پر نمی زند. عرضش را رد می کنم و در طرف دیگرش به انتظار تاکسی می ایستم. در سوی مخالف، خانم جوانی با تیپ خانم معلمی با ظاهری سنگین و برازنده زیر سایه درختی ایستاده و به نظر می رسد که او هم منتظر تاکسی باشد.
دو تا ماشین می آید، مقصدم را می گویم که به مسیرشان نمی خورد و می روند. از سمت دیگر خیابان صدای موزیک بلندی فضا را پر می کند. صدا از یک پراید با دو پسر جوان است که جلوی پای آن خانم ترمز می زنند. صورت مضطرب دختر را می بینم که حتی جرات اینکه به درون ماشین نگاه کند هم ندارد. سرنشینان پراید چند لحظه ای صبر می کنند و بعد ماشین با یک take off پر سر صدا از زمین کنده می شود. از جلوی من که رد می شوند، صورتشان را می بینم که خنده بزرگی آن را پر کرده است.
چند لحظه بعد یک پژو، یک پیکان، یک ماکسیما و دوباره این داستان تکرار می شود و البته دیگر سرنشینان ماشین ها تنها پسران جوان نیستند بلکه در میانشان مردان جا افتاده هم پیدا می شود. تقریبا هر ماشینی که از جلوی دخترک رد می شود با چراغ دادن و بوق زدن شانس خود را امتحان می کند. و دخترک همچنان به آسمان نگاه می کند.
ماشینی برای من ایستد، راننده اش می خواهد به من بقبولاند که برای مقصد من ماشین مستقیم گیر نمی آید و اصرار دارد تا سوار شوم و تا نیمی از مسیر مرا ببرد که قبول نمی کنم. از دست راننده چرب زبان که خلاص می شوم و سرم را بالا می آورم، دخترک را می بینم که سایه درخت را رها کرده و در آفتاب، جلوی من آنطرف خیابان ایستاده است.
بعد از چند دقیقه ای، پیکانی جلوی پای من ترمز می زند، سرم را که پایین می آورم تا مسیرم را بگویم می بینم که بالا تنه را از پنجره سمت خودش بیرون کرده است و داد می زند: " خانوم کجا می ری؟ دور بزنم؟؟؟"
ناخودآگاه لبخندی به صورتم می نشیند، ماشین که می رود دخترک را می بینم که او هم دارد می خندند و در همان حال از سر افسوس سری هم برای هم تکان می دهیم....
چند لحظه بعد دخترک یک تاکسی نارنجی گیر می آورد و می رود، من هم می روم. در طول مسیر همه اش به دخترک فکر می کنم و عذابی که در آن یک ربع، بیست دقیقه متحمل شد. داستانی که احتمالا برای او و برای خیلی از دختران و زنان دیگر هر روز و هر روز تکرار می شود و به مردان و پسران ظاهرا محترمی که از سر تفریح، هوس و مردم آزاری(بخوانید روان پریشی) به هر زن و دختری که در خیابان می بینند بدون توجه به شخصیت و نوع رفتارش، پیله می کنند و اینکار برایشان به عادتی زشت تبدیل شده است.
...
راستی هیچوقت از خود پرسیده اید که به ازای هر زن خیابانی، چند مرد خیابانی داریم؟


جمعه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا