به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

گزارش سفر میانکاله – سه شنبه 12/12/83 - شنبه 15/12/83


سه شنبه 12/12/1383:



حدود ساعت 10:00 صبح خبر می گیرم که مجوز جور شده و ساعت 2:00 بعد از محسن خبر گرفتن بلیت ها رو می ده. آخرین هماهنگی ها رو انجام می دیم. برای قطار ساعت 8:20 بعد از ظهر گرگان بلیت داریم. با بچه ها ساعت 7:30 توی ایستگاه راه آهن قرار می گذاریم.


خودم زودتر از همه می رسم و بعد مصطفی و با فاصله طولانی تری محسن، ساعت از 7:30 گذشته ولی از بقیه هنوز خبری نیست. از علیرضا خبر دارم که توی ترافیک وحشتناکی گیر افتاده و مهدی رو نمی تونم بگیرم...


ساعت 7:50 بلندگوهای ایستگاه مسافران قطار گرگان را دعوت به سوار شدن می کنند ولی هنوز از بچه ها خبری نیست. مضطرب جلوی در ورودی وایستادم که با تعجب می بینم مهدی و کیوان دارند با هم می آیند، گویا کاملا اتفاقی از توی مترو با هم آشنا شدن. آخرین تماس رو با عمو علی می گیرم، گویا توانسته خود را از ترافیک خلاص کند و از مسیر دیگری آمده اند و 10 دقیقه ای بیشتر راه نداره، با کیوان برای کمک ریم پایین. بالا که می رسیم، خوش و بش کوتاه عمو علی با بچه ها( از برنامه کلون بستک همدیگه رو ندیدن) و سریع کوله ها رو بار می کنیم و سوار می شیم و حالا پروژه داریم برای جا دادن بارها روی طاقچه ای که فقط ظرفیت نصف این ها رو داره و بالاخره ناچار می شیم و روی دوتا تخت های بالایی هم رو هم پر می کنیم و قرار می شه شب موقع خواب، به کف کوپه منتقلشون کنیم!


...


بچه ها قرار و آروم گرفن و مشغول بگو بخند هستند، به خصوص اینکه یه سوژه ناب(اینجا نمی تونم بنویسم!) هم گیرشون افتاده و دیگه ول کن هم نیستن. جک هایی هم که عمو علی و مهدی تعریف می کنند هم که دیگه جای خودش رو داره. کادر کوچکی در صفحه اول روزنامه جام جم که توی کوپه گذاشتن توجهم را جلب می کند، پیش بینی وضع هوا در استان مازنداران و گلستان که مبنی بر وزش باد گرم و احتمال آتش سوزی جنگل ها و ... همون چیزیه که قبلا هم خبرش رو گرفته بودیم. با بی میلی چند ورق می زنم و ولش می کنم و به بقیه بچه ها می پیوندم. شام مختصری می خوریم و می خوابیم...




چهارشنبه – 13/12/1383:



با نیم ساعت تاخیر ساعت 4:30 صبح به نکا می رسیم، هولکی بار ها را پایین می ریزیم، برای چک نهایی می روم که می بینم قطار راه میوفتد، سریع خودم را به در واگن می رسانم می بینم که دوتا از بچه ها هم هنوز پیاده نشده اند، بالاخره با داد و فریاد متصدی واگن قطار می ایستد و پیاده می شویم. بارها را به سالن انتظار ایستگاه منتقل می کنیم. بیرون هوای مطبوعی دارد، خنک و نمناک و البته آسمان کاملا ابری هست و هوا بوی نارنج می دهد. تا موقعی که هوا روشن شود و بتوانیم چند قلم از مایحتاجمان را بخریم، کار خاصی نداریم. صبحانه را در نمازخانه ایستگاه ( قسمتی از سالن انتظار که توسط چند پایه و زنجیر محصور شده و کف آن یک فرش پهن کرده اند) می خوریم که حسابی می چسبد.


حدود 6:30 صبح کوله ها رو می بندیم و از مسول ایستگاه راه را می پرسیم و راه میوفتیم، مقصد ما میدان جانبازان نکا هست، البته نکا همان یک میدان را بیشتر ندارد. در زیر نگاه های سنگین و متعجب سحرخیزان شهر خیابان ها را رد می کنیم تا به میدان برسیم. خوشبختانه مغازه ها باز کرده اند و از این بابت مشکل نداریم. به مقداری آب، نان و میوه احتیاج داریم که اولی و سومی را سریع می گیریم و برای نان باید در صف بایستیم. مساله دیگر گرفتن ماشین برای رفتن از نکا به میانکاله هست. مشغول بحث بر سر این است که یک وانت گیر بیاریم و یا دوتا ماشین سواری که راننده تاکسی سر می رسد و پاپیچ می شود که کجا می رین و ... مقصد رو می گویم و نرخش را می پرسم که از گفتنش طفره می رود، می گه حالا بیایین بریم با هم کنار می آییم! زیر بار نمی رم. 4000 تومن رو پیشنهاد می ده و تا 2500 کمش می کنیم به شرط اینکه ماشین دوم را هم خودش پیدا کنه. 5 دقیقه بعد دوتا ماشین را بار زده و راه می افتیم. مصطفی و عمو علی در ماشین جلویی و کیوان، مهدی، محسن و من در ماشین عقبی. مسیر را با مرور خاطرات گذشته و گپ زدن با راننده طی می کنیم تا به دم درب ورودی منطقه و پاسگاه محیط بانی برسیم. عمو علی برای نشان دادن مجوز به درون پاسگاه می رود. مجوز ها مشکلی ندارند و بدون مشکل وارد منطقه می شویم و با ماشین ها در حدود 1500 متری داخل منطقه می شویم و بارها را خالی می کنیم. از بچه های محیط بان که با موتور مشغول گشت هستند، آدرس محل خوبی را می گیریم و کوله ها را بار می زنیم، بچه ها بدون استثنا هر کدام غیر از کوله اصلی هر کدام یک تکه دیگر هم دارند که یا یک کوله دیگر و یا بسته های آب و میوه ای است که خریدیم، به طور متوسط هر کدام بین 25- 30 کیلو بار داریم. راه پیمایی با ریتم یکنواخت و سنگینی صورت می گیرد، در ابتدای راه پرواز انفجاری یک جفت قرقاول نر و ماده همه را سر حال می آورد و دوباره بحث در مورد سوژه دیشبی و دوباره هِره و کِره بچه ها!!!


بعد از طی یک کیلومتر به دو راه می رسیم که عمود بر مسیری است که طی می کردیم. باید تصمیم بگیریم که کدام را برویم. بعد از مشورت به سه گروه تقسیم می شویم. من و محسن به سمت چپ و مصطفی و مهدی به سمت راست و عموعلی و کیوان هم که با منطقه نا آشنا هستند در پیش کوله ها می مانند. ارتباط بین سه گروه از طریق یک جفت بسییم و یه دستگاه جی پی اس که بیسیم دارد صورت می گیرد. مسیر سمت چپ جواب نمی دهد و من و محسن بر می گردیم، از مصطفی و مهدی هم هنوز خبر خاصی نداریم.


موقعیت خوبی نداریم و هوا به شدت بسته است و سوز سردی می آید و ما هنوز راه را پیدا نکرده ایم. 5 دقیقه ای یکبار با مصطفی تماس می گیریم ولی خبری نیست که نیست. تا اینکه وانتی را می بینیم که مشغول حمل کود است. از راننده محل تلنبه بادی (جایی که قرار بود برویم) را می گیریم، معلوم می شود که مسیر کلی که گروه دوم رفته اند درست است ولی وقتی نشانه هایش را که راننده گفته را به مصطفی می گوییم، نمی توانند پیدا کنند!


چند دقیقه بعد مصطفی بیسیم می زند که راه را به کمک یک راننده وانت حمل شیر پیدا کرده اند و راننده با معرفت وانت دارد می آید تا ما را هم ببرد. بارها را به سرعت سوار وانت لندکروزر قرمز می کنیم و راه می افتیم، خیلی تند می راند، گویا به بچه ها گفته است که خیلی عجله دارد. باید دو دستی اتاق ماشین را بچسبی و گرنه میفتی، مهدی در همان حالت ایستاده و مشغول فیلم برداری است!


به تلنبه بادی می رسیم و بعد از پایین ریختن بارها و تشکر از از راننده وانت، من، عموعلی و مصطفی برای شناسایی ادامه مسیر به بلندترین نقطه منطقه می رویم. "دریا کوچیک" و جاده منتهی به آن را پیدا می کنیم. به طرف بقیه می رویم که مشغول عکاسی و فیلم برداری از محوطه زیبای تلنبه بادی هستند، می رویم و به آنها می پیوندیم و بعد از گرفتن چند عکس دوباره کوله ها را می اندازیم و جاده را پی می گیریم. از یک جایی به بعد مسیر کاملا گلی می شود و مسلما دیگر جایی برای چادر زدن وجود ندارد. به جاده فرعی وارد می شویم و پس از رد شدن از چاله آبی که وسط راه قرار دارد، به محوطه چمنی می رسیم که بسیار برای چادر زدن مناسب است. تنها نکته منفی ابر بزرگ پشه ای است که در بالای سرمان می پرند کمی ما را نسبت به اینجا بدبین می کند. بعد از بالا پایین کردن وضعیت، به این نتیجه می رسیم که همینجا بمانیم و همه مشغول برپا کردن چادرها می شویم...


...


....


از گزارش نوشتن خوشم نمیآد چون خیلی آدم رو درگیر عدد و رقم می کنه و بعضی وقتها اینقدر خشک از آب در میآد که که هیچ جذابیتی برای خواندش ایجاد نمی شه، مگر اینکه احتیاجی بهش پیدا بشه. در عین حال برای کسی که بخواد اطلاعاتی بگیره بهترین منبعه. به هر حال تصمیم گرفتم که گزارش این برنامه رو ننویسم و اگه شد یه چندتا خاطره خوب این سفر رو اینجا بگذارم. در عین حال اگر کسی به اطلاعات بیشتری احتیاج داشت بگه که با کمال میل پاسخش را به صورت خصوصی یا توی صفحه کامنتها داد. این هم یه چندتا عکس به عنوان شروع، تا فردا که گزارش تصویری سفر رو به تفضیل در وبلاگ طبیعت مرد ببینید! در پایان از طرف خودم و همه دوستان( عموعلی، کیوان، مصطفی، مهدی و محسن) از همطنابان عزیز( مریم + محسن) کمال سپاس را دارم. چه، اگر کمک، پیگیری و همکاری صمیمانه این دوستان نبود، مسلما مجوز این سفر به دست نمی آمد.



برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


محوطه تلنبه بادی




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


محوطه تلنبه بادی




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


شریک نهار، شام و صبحانه ما!!!




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


دریا کوچیک(منظره کلی)




by ali ameri


دارغاز




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


در میان سوزا ها (دریا کوچیک)




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


قوهای دوست داشتنی به همراه جوجه شان( همان که رنگش تیره تر است- جوجه اردک زشت؛) )




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


دریا کوچیک(منظره کلی)




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


منطقه داخلی میانکاله




by ali ameri


آبگیری در حاشیه دریا بزرگ




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


تلاش معاش- اسکله ماهیگیری- دریا بزرگ




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


حواصیلی(؟) زیبا در میان آبگیر




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


عقاب




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


محل کمپ در میان مه



برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


غروب آفتاب بر روی دریا کوچیک





پ.ن: شبه جزیره میانکاله حد واسط خلیج گرگان و دریای خزر واقع شده است. در اصطلاح محلی به دریای خزر "دریا بزرگ" و به آبهای خلیج گرگان "دریا کوچیک" گفته می شود.





بعد از تحریر: یه سری هم به اینجا بزنید، چندتا از خاطره هامون رو اینجا نوشتیم!


دوشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا