به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

شکوه آسمان...

photo by ali ameriبه سنگ سیاه که رسیدم، کمی ایستادم تا نفسم سر جاش بیاد. تفنگ رو به شونه اوردم و ضامن رو آزاد کردم و آروم سرک کشیدم...

...

بند و بساط رو جمع کرده بودیم و ماشین ها رو روشن کرده بودیم تا گرم بشن و راه بیفتیم، که صدای کبک ها از بالا سر چشمه ای که کنارش نشسته بودیم، شنیدم. تا بقیه بیان بگن که "نرو، داریم می ریم و...." کمر کوه رو گرفته بودم و داشتم می رفتم بالا. از زیرشون نمی تونستم بالا برم؛ چون پیش دید می شدم و می کشیدن بالا، مجبور بودم از سمت چپ یالی که اونا سمت راستش بودن برم بالا و وقتی به ارتفاع مورد نظر رسیدم بکشم سمت راست. از پایین سنگ سیاهی رو علامت گذاشتم و شیاری رو گرفتم و رفتم بالا.  

به سنگ سیاه که رسیدم، کمی ایستادم تا نفسم سر جاش بیاد. تفنگ رو به شونه اوردم و ضامن رو آزاد کردم و آروم سرک کشیدم، خبری نبود؛ کمی جلوتر رفتم، می دونستم که دارن منو می بینن، ولی اینکه کجا بودن، نمی دیدم. عرق دستم قبضه تفنگ رو خیس کرده بود و اعصابم کش اومده بود و همه جا به طرز عجیبی ساکت بود و شقیقه ام نبض می زد...

همه اینها در یک لحظه اتفاق افتاد: از زیر بوته گونی 4 تا کبک درشت با صدای بلندی پریدند، خلاصی ماشه رو گرفتم و لوله تفنگ رو از اولی رد کردم که صدای مهیبی از پشت و بالای سرم شنیدم، از گوشه چشمم جسم سیاهی رو دیدم که به طرفم می آید، سرم رو به طرفش برگردوندم، اونم دیگه به من رسیده بود، باورم نمی شد، یک عقاب طلایی بزرگ در حالی که بالهایش رو به صورت W در آورده بود به سمت کبک هایی که من پرونده بودمشون شیرجه رفته بود و من این شانس رو داشتم که یکی از بدیع ترین صحنه های شکار رو از نزدیک ببینم. فاصله عقاب تا من خیلی کم بود، زمانی که از جلوی من شد شاید 5 متر هم نبود و صدای وحشتناکی که از شکافتن هوا حاصل شده بود دست کمی از صدای هواپیما نداشت.

کبک ها خودشان را در شیب کوه انداخته بودند و سرعت سرسام آوری گرفته بودند و عقاب هم به دنبالشان، خیلی کم مانده بود که به آخرین کبک برسد که کبکهای زرنگ خودشان را در بین درختان باغ پایین دست چشمه پرت کردند و من همچنان بهت زده عقاب را نگاه می کردم که دور آسمان باغ چرخی زد و به سمت جایی که از آن آمده بود، رفت. با تعجب دیدم که به سمت جفتش می رود که بالای همان کوهی من در کمر کش آن ایستاده بودم در حال چرخیدن است. چند دقیقه ای طول کشید تا بتونم خودم رو جمع و جور کنم، هم از آن صدا ترسیده بودم و هم از دیدن آن منظره به شدت هیجان زده شده بودم!

پایین که رسیدم، همه منتظر من بودن، تا راه بیفتیم، در طول جاده خاکی داشتم با هیجان جریان رو واسشون تعریف می کردم و آنها با ناباوری سر تکان می دادند...  

 

 

پ.ن: چند شب پیش توی خبر تلویزیون، مسابقه ای رو دیدم که توی کشور قرقیزستان یا قزاقستان(احتمال بیشتر اولی) برگزار می شد و توی اون عقابهای طلایی برای گرفتن روباه ها و خرگوش هایی که همون لحظه از قفس آزاد می شدند، مسابقه می دادند. با اینکه کمی حالت مصنوعی داشت ولی جالب بود و این خاطره رو دوباره برام تداعی کرد و من دوباره نوشتمش.


شنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا