به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

نظام کارآمد(؟) - توسعه ناپايدار(!)

زمین می لرزد. دیروز بم، امروز زرند و فردا؟؟؟

زمین می لرزد، طبیعت اوست و این ماییم که باید خودمان را با آن سازگار کنیم، همچنان که دیگران کرده اند.

روزی، روزگاری خانه ها را با خشت و گل می ساختند. سقفهای گنبدی و دیوار های قطور نیم متری و یک متری. تا هم سرمای سخت زمستان را تاب آورند و هم گرمای سوزنده تابستان را. مصالح دیگری نبود، فقط همانی بود که خدایشان داده بود، خاک... اما، این خانه ها تاب لرزش های زمین را ندارند، به اندک تکانی فروی می افتند و هر آنچه که در میانشان باشد را زیر خروار، خروار خاک دفن می کنند.  

از آن روزگار بسیار گذشته ایم و البته نگذشته ایم. ما اکنون به جایی رسیده ایم که انرژی اتم را مسخر خود ساخته ایم (البته به طور صلح آمیز!!!) و البته مردمانمان همچنان در همان خانه های گلین زندگی می کنند. کلکسیونی از "ترین ها" به دور خود جمع کرده ایم: بزرگترین، بلندترین، کوچک ترین، قوی ترین، احمق ترین و ... و البته هنوز مردمانمان در همان خانه های گلین زندگی می کنند...

 

 

*علی کف هر دو دستش را به هم می کوبد و می گوید:

 

-          تموم کرد!

-          سگوند؟

 

علی، بلند نفس می کشد و سر تکان می دهد.

می گویم:

 

-          ولی ... وقتی من بودم ... حالش همچی م بد نبود!

 

هر سه با هم راه می افتیم. علی، سکوت کرده است و جلوی پایش را نگاه می کند. بهش می گویم:

 

-          پس چرا اومدی!؟ ... چرا ولش کردی، اومدی!؟ ... بریم، ببینیم چکار می تونیم بکنیم!

 

بغض گلوی علی را گرفته است. خفه می گوید:

 

-          آدمایی که پی ثواب می گردن، فراوونن!

-          ولی، آخه اینطورم درست نیست! ... بریم ببینیم...

 

حرفم را می برد

 

-          آدم تا زنده س باید بهش رسید!

 

....

 

 

* از " داستان یک شهر" – احمد محمود


چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا