به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

کلاغ...

پسرک گوشه لباس پیرمرد را کشید و با انگشت اشاره اش، نقطه ای سیاهرنگ را در افق دور  آسمان نشانش داد و با صدای بلند گفت: " کلاغ، کلاغ...."

آنی بعد که کلاغ از روی سرشان رد می شد، دست پیرمرد بر روی سر پسرک بود و نوازشش می کرد و در دل به مهارت پسرک آفرین می گفت ولی او نمی دانست که در شهر پسرک پرنده ای جز کلاغ زندگی نمی کند و پسرک فقط هم او را به عنوان پرنده می شناسد...  


دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا