به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

یک روز برفی، دوستان جدید، quinzee و تکه پیتزایی که یخ زده بود!

مهدی می گه یه کم یواشش کن بچه ها برسن، می گم محمد گفته ساعت 9:00 من اونجام، بریم بهش برسیم. 9:10 است که با مهدی می رسیم، برف دونه ریز شدیدی داره می باره و روی سر و کوله هامون حسابی برف نشسته. می رم روی پله ها، کسی نیست... تعجب می کنم. برفهای روی سرم رو می تکونم و موهای یخزده ام رو می گیرم توی دستم تا یخش آب شه که مهدی رو می بینم که داره با یکی دیگه میاد و داره می گه بیا مهمون داریم...

محمده که می گه ساعت 8:00 رسیده و می گه حسابی کار دارم و باید برم ( شب قبلش هم می گفت). سلام و احوال پرسی و یه کم شوخی...

ظرف آب رو بر می دارم که برم آب بیارم که محسن و مصطفی و فرهنگ(دوست مصطفی) هم می رسن، به مصطفی می گم برو مهمون داری؛)

چای رو گذاشتیم و داریم اولین لقمه های صبحانه رو می خوریم که نازخاتون و مریم می رسن، یه معرفی کوتاه و دوباره مشغول می شیم. کری خونی های بچه ها شنیدنیه، بیچاره محمد تنها شده و باید یه تنه جواب همه رو بده. مثلا داریم صبحانه می خوریم ولی بیشتر می خندیم!

برف پودری که هر چه قدر هم که التماسش کنی به هم نمی چسبه، اصلا به درد گوله درست کردن نمی خوره ولی تا دلت بخواد جون می ده واسه ساختن یه quinzee !

دست به کار می شیم، لوازمون تکمیله یه بیلچه من اوردم و کلنگ مصطفی و البته از همه مهمتر همت بچه ها و روحیه کار گروهی، یه دایره به قطر سه متر رو علامت می زنم، می خوام وقتی ساخته شد اونقدر بزرگ باشه که همه توش جا بشن؛)

شروع به کار می کنیم باید برف رو به ارتفاع 2 متر روش تلنبار کنیم، محمد می گه من الان باید شرکت می بودم ولی تازه پلارشو دراورده و جدی دل داده به کار بقیه بچه ها هم همینطور. گه گاه که پشتمون به همه، ناغافل یه گوله برفی هم می خوریم. ما هم می زنیم، البته فقط به خاطر خالی نبودن عریضه...

زودتر از اونی که فکر می کردم فاز اول کار تموم می شه. محمد که خیلی عجله داره، آخرین نفریه که دست از کار می کشه، با عجله خداحافظی می کنه ، یه چندتا عکس خنده می ندازیم و می ره، از حالا باید یه چند ساعتی به برف زمان بدیم تا خودش رو بگیره.  بچه ها تقریبا پراکنده شدن. من و محسن و مهدی با هم نشستیم روی یه صندلی برفی و آفتاب گرفتیم!!!

برف نسبت به صبح تندتر شده، حدود دو ساعتی هم گذشته، می رم سراغ پشته برفی که درستش کردیم، یه کم که می کنم می بینم خوب خودش رو گرفته و ادامه می دم بقیه هم دوباره جمع می شن و نوبتی شروع می کنیم. اول کار خیلی سخته، هم جا کمه هم تاریکه و هم اینکه باید سینه خیز کار کنی، دو سه دور که نفر عوض می کنیم کار هم کم کم راحت می شه، هوای توش هم که عالیه، دیگه بچه ها دل نمی کنن؛ هر کی می ره تو باید التماسش کنیم تا بیاد بیرون!

بالاخره کار تموم می شه، فقط می مونه صیقلی کردن سقفش که هنوز هم مونده! همه با هم می ریم توش، 6 نفر راحت نشستیم و هنوز هم جای دونفر دیگه هست، جای بچه هایی رو که نیستن رو خالی می کنیم و چندتا عکس و نازخاتون و دوستش هم باید برن و خداحافظی می کنن. مصطفی مهمونی عموش رو دودر زده من هم مهمونی مادربزرگ رو. انگار نه انگار که شبش کلی قول و قرار گذاشته بودیم که زود بر گردیم!

با مهدی می ریم کوله ها رو می یاریم دم در لونه مون، محسن لباساش خیس شده و داره می لرزه، می زنیم با هم می زنیم زیر آواز (تا بهار دلنشین، مرا ببوس و...) حالا دیگه دندوناش بهم نمی خورن، لبلس اضافی داره، عوض می کنه میاد تو. بچه ها دوتا گاز روشن کردن یکی برای چای یکی برا دستای یخ زده!

هوای تو بسیار خوبه، گرم و نمناک. با مکافات( لنز دوربین بخار می گیره و باید دایم پاکش کنی) چندتا عکس می گیریم، یه کم شعر می خونیم و دست می زنیم و چای می خوریم بعلاوه یه عالمه چیز دیگه؛)

 

عکس از علی عامری

نمای بیرون

 

عکس از علی عامری

نمای داخل

 

کم کمک جمع و جور می کنیم یه سر می ریم توی پناهگاه واسه خشک کردن. حسن ختام خوردنیهای برنامه، برش یخ زده پیتزایی بود که خودم درست کرده بودم که راستش از شب قبلش که داغ و تازه اش رو خورده بودم خیلی بیشتر بهم چسبید!!!

 

اما...

دوستانی که گفتن میان و کاری براشون پیش آمد که خب عذرشون موجه!

دوستانی هم که گفتن میان ولی ترسیدن و جا زدن، اونا هم عذرشون موجه!

اما اونایی که منتظر بودن التماسشون کنیم که بیان؛ خب، هه - هه... می تونن همچنان منتظر بمونن تا بیاییم...

....

 

تا بعد... 


شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا